راضیه راضیه

تاریک | روشن

به منم برادر شوهرم امپول می زد اوایل ازدواجم بود برادر شوهرم اب دهنش راه می افتاد وقتی باسن منو می دید و می مالید 20 تا امپول بود باید روزی یکی می زدم تا میخوابیدم شورتو شلوارمو تا زیر باسنم میدادم پایین کیرش عینهو دکل زیر شلوار  بالا می اومد و صداش میلرزید تا ی روز عصر که تنها بودم اومد بزنه دامن پوشیدم شورت هم نپوشیدم تا گفت بیا امپولتو بزنم ناز کردم که می ترسم دردم میااااد ولی گرفت خوابوند دامنمو جمع کرد بالا پاهام لخت و باسنم لخت شد چشامو بسته بودم میگفتم ترا خدا یواش بزن که زیر چشمی دیدم شلوارشو در اورد چه کیری بزرگ و سیاه خوشگل کونمو دادم بالا دستمو گذاشتم زیرم به زور چپوند تو کسم ولی خیلی زود ابش اومد
عذر خواهی کرد دست خودش نبود
گفتم باشه ولی من نشدم پرسید چی نشدی گفتم مثل خودت نمیدونست منم باید ابم بیاد که باز افتاد روم تا دلم میخواست #گایید #ابم #اومد
از اون روز الان نزدیک 3 ساله منو می کنه

#راضیه

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *