جندگی در آسمان

تاریک | روشن

وقتی به فرودگاه رسیدم صدای اپراتور رو شنیدم که داشت شماره پروازم رو برای آخرین بار اعلام میکرد و گفت مسافرین پرواز مونیخ به تهران درحال سوارشدن هستند و ‌تا چنددقیقه دیگه گیت پذیرش بسته میشه با عجله خودم رو رسوندم به گیت و کارت پرواز رو گرفتم و انقدر دویده بودم که عضله‌های پشت پام گرفته بودن و تقریبا آخرین نفری بودم که سوار هواپیما شدم با چک کردن کارت پروازم صندلیم رو پیدا کردم یک خانم و آقای جون نشسته بودن و صندلی من کنار پنجره خالی بود ، چمدونم رو گذاشتم بالا و چون فضا برای رد شدنم بود با عذرخواهی از جلو خانم و آقا رد شدم و اونهام کمی دل‌هاشون رو جمع کردن تا بتونم راحت تر رد بشم و با نشستن روی صندلیم نفس راحتی کشیدم ، خانم و آقای همسفرم به محض نشستن من با لبخند و به فارسی گفتن شما هم ایرانی هستین ؟ با لبخند گفتم اگه خدا قبول کنه بله ! هر دو زدن زیر خنده و خانم که کنار من نشسته بود دستش رو دراز کرد و گفت از آشناییتون خوشوقتم من مهشیدم و ایشون هم همسرم علی هستن با لبخند به هردوشون دست دادم و گفتم منم از آشناییتون خوشوقتم من آرش هستم امیدوارم پرواز خوبی داشته باشیم ، #مهشید که مشخص بود انسان خیلی اکتیو و پرانرژیه رو کرد به من و گفت شما ساکن مونیخ هستین یا توریستی اومده بودین؟ گفتم نه یه چندسالی هست که اینجا ساکنم، عه خوب به سلامتی ، کارتون چیه اینجا!؟ از صمیمیت سریع و زیاد مهشید کمی معذب شدم و با خودم گفتم احتمالا با این دوست عزیز عمرا بتونی بخوابی و قراره تا خود تهران صحبت کنه!! گفتم تو یه شرکت IT مشغول به کارم

عه پس #مهندس IT هستین!؟
بله
اتفاقا من کلی سوال ITاییی داشتم!!!

 

#علی سرش رو خم کرد تا من رو بتونه ببینه و گفت ؛ کارت دراومده مهندس جان تا خود تهران تا کل اطلاعاتت رو ازت بیرون نکشه ول کنت نیست، مهشید با آرنجش زد به علی و گفت عه خوب چندتا سوال دارم از آقای مهندس، منم خندیدم و گفت نه اشکالی نداره راحت باشین، اما در واقع داشتم به خودم و شانسم فحش میدادم، بیشتر از ۳۰ ساعت بود که نخوابیده بودم و از خستگی داشتم بیهوش میشدم و الان هم به لطف همسفر وراجم نمیتونستم بخوابم ، با بلند شدن هواپیما برای چند دقیقه مهشید بیخیال من شد و چسبید به صندلیش و دست شوهرش رو گرفت و چشماهش رو بست معلوم بود از بلند شدن هواپیما میترسه چند دقیقه ای از استیبل شدن هواپیما نگذشته بود که صدای مهشید رو شنیدم که کنار گوشم آروم داشت میگفت آقای مهندس خوابیدین!!!؟ باورم نمیشد که یه آدم بتونه انقدر بیشعور باشه چشمام رو باز کردم و گفتم نه بفرمایید!
-از کی ایران نبودین!!؟
-یه چند سالی میشه
-پس الان تهران رو ببینین خیلی تعجب میکنین خیلی چیزها عوض شده!!
-عه چه جالب
-من پارسال ایران بودم خیلی همه چیز تغییر کرده
-شما هم مونیخ زندگی میکنین؟
مهشید با شنیدن سوالم که انگاری ذوق کرده باشه گفت بله ماهم یه چندسالی هست که اینجا زندگی میکنیم، همسرم تو کار ساخت و ساز خونه‌اس و منم تو کار زیبایی و پرورش اندامم و البته چندتا مدرکم گرفتم!!
من که همچنان داشتم به خودم بد و بیراه میگفتم که اخه چه کاریه ازش سوال میپرسی!!! با لبخند بهش تبریک میگفتم و حرف هاش رو تایید میکردم که دوباره علی به مهشید تذکر داد که مهشید جان آقای مهندس میخوان استراحت کنن!! مهشید رو کرد به من گفت آقای مهندس واقعا اگه میخواین بخوابین من صحبت نکنم ، با چشمی نیمه باز گفتم نه راحت باشین!! اونم رو کرد به شوهرش و گفت بفرمایین دیدین من که نمیخوام برای کسی ایجاد مزاحمت کنم عزیزم داریم باهم کمی معاشرت میکنیم!!! کمی حرف هاش کم شد یا من بیهوش شدم که با روشن شدن چراغ های سالن از خواب بیدار شدم ، میخواستن شام بیارن، مهشید که کامل بیدار بود با چشمایی ذوق کرده و لب خندون بهم سلام کرد و گفت قشنگ خوابیدین هاااا!! کمی خودم رو مرتب کردم گفتم اره از خستگی #بیهوش شدم، به صندلی علی نگاه کردم اون چشم بند و هندزفری گذاشته بود و کامل خواب بود ،بهش حسودیم شد که ای کاش من هم این وسایل رو میاوردم که مهشید بازوی لختش رو #چسبوند به بازوم و گفت؛
-میتونم آقا آرش صداتون بزنم!؟
-خواهش میکنم راحت باشین
-شما ازدواج کردین!؟
نه همچنان خوشحالم!!

 

خندید و گفت پس احتمالا برسید تهران خانواده براتون آستین بالا میزنن!
-نمیدونم والا ، شاید!
-شماهم بدتون نمیاد زن بگیرین هاا آرش خان !!؟
-والا فکر نکنم دیگه کسی زنش رو به من بده!!
خندید و با دستش زد به دست من و گفت شماهم شیطونین هاااا نه منظورم ازدواج بود،
موهای مشکی و بلندش رو داد پشت گوشش و
یک پاش رو زیر خودش جمع کرد که رون لختش از زیر دامن بلندش زد بیرون و تقریبا طوری به سمت من چرخید که کاملا پشتش به سمت علی قرار گرفت و تو دلم گفتم دیگه تموم شد این با این پوزیشنش میخواد تا خود تهران صحبت کنه!!!
-قبلا دوست دختر نداشتی؟
-چرا یه چندتایی داشتم
-عه! چندتااا!؟
-بودن دیگه
-چرا ازشون جدا شدی!؟
-چون خیلی حرف میزدن!!

 

بامشت کوبید به بازوم و هردومون خندیدیم ، هر کاری میکردم بیخیال نمیشد و همچنان به صحبتش ادامه میداد
-نه جدی میگم میخوام بدونم از چه دختری خوشت میاد !؟
سرم رو بردم نزدیکترو اونم خم شد به سمت من تا ببینه چی میخوام بگم، تقریبا گوش و گونه‌اش به صورتم چسبیده بود!
فهمیده بودم که مهشید داره ازش میره و رسما یه جنده تموم عیاره و بود و نبود علی هم مانعی برای جنده بازیش نیست برای همین یه بوس کوچولو از گونه‌اش کردم که مهشید حسابی جا خورد و با لبخند خودش رو از من جدا کرد تا بهتر بتونه ببینم ، منم همچنان سرم روی بالشتک صندلی بود و داشتم بهش لبخند میزدم ، مهشید که قند تو دلش آب شده بود با لبخند و چشمای گرد و دهن باز ،دستش رو گذاشت جایی که بوسش کرده بودم و ادای آدم هایی که سوپرایز شده بودند رو در میاورد.
-از شما توقع نداشتم آقای مهندس
-دیگه کاری بود که از دستم برمیومد!
دوباره خودش رو چسبوند به من و با مشت کوبید به بازوم و با خنده گفت کووفت!!
با #عشوه و #ناز کنار صورتم گفت ؛پس از من #خوشت #اومده !؟ بگم شوهرم جرت بده!!؟

 

دستم رو از زیر دستش رسوندم به سینه های درشت مهشید و گفتم نمیشه خودت جرم بدی!؟ بدون هیچ اعتراضی کمی سینه هاش رو جلوتر داد و با لبخند صورتش رو برگردوند سمت من و گفت خیلی پررویی، لبم رو گذاشتم رو لبش و یه بوس سریع اما پر از شهوت ازش کردم و اونم چشماش خمار شد و آه آرومی کشید و بازهم سینه اش رو براش ماساژ دادم که مهمانداران عزیز با غذا رسیدن و ما هم خودمون رو جمع و جور کردیم و شام علی رو که همچنان غرق خواب بود گرفتیم و رو میز جلوش گذاشتیم و بعد از خوردن شام و جمع کردنش منتظر شدیم چراغ هارو دوباره خاموش کنن، مهشید مثل موقع بلند شدن هواپیما که دست شوهرش رو گرفته بود دست من رو تودستش فشار میداد و مثل دخترهای دبیرستانی هیجان داشت ، دستم رو کرده بودم زیر دامن مهشید و کس تپل و خیسش رو میمالیدم و اونم کیرم رو از روی شلوار میمالید و کنار گوشم ناله میکرد و قوربون صدقم میرفت و شرتش رو داده بودم کنارو با یه انگشتم سوراخ کسش رو میمالیدم و با یکی دیگه کلیتوریسش رو که حسابی خوشش اومده بود و چشماش رو بسته بود و سرش رو به بالشتک صندلی فشار میداد و انقدر پاهاش رو باز کرده بود که پاش به پای شوهرش چسبیده بود اما طبق گفته مهشید ، علی همیشه قبل پروازهای بلند قرص خواب میخوره که بتونه راحت بخوابه و تقریبا خیالمون از سمت علی راحت بود ، شدت بالا و پایین کردن انگشتام به حدی رسیده بود که صدای انگشتای خیسم تو کس مهشید جون رو میتونستم بشنوم و مهشید هم از شدت تحریک کسش کیر من رو تو این مشتش و دسته صندلی رو با اون مشتش و دندون‌هاش رو داشت بهم فشار میداد و تا بالاخره با کنی بلند کردن کونش و سفت کردن تمام عضلاتش متوجه شدم بالاخره ارضا شد ‌و واقعا همه جارو با آب کسش خیس کرده بود، با دستمال مرطوب دستم و مهشیدم کسش رو تمیز کرد و وقتی حالش جا اومد سرم رو بردم کنار گوشش و گفتم پس من چی!!؟

 

گفت خوب چیکار کنم برات هر کاری کنم تابلوعه!! گفتم پاشو بریم دستشویی ، به لنگ های علی اشاره کرد که تمام راه رو گرفته بود و هرطوری رد میشدیم بیدار میشد! گفتم من واقعا باید برم دستشویی ارضا نشدم و تخمام داره از درد میترکه ، من بلند شدم و به مهشید گفتم اگه تونستی بیا، مهشیدم یکی زد در کونم و از کنار پاهای علی به سختی رد شدم که علی بالاخره بیدار شد و گیج و منگ اطرافش رو نگاه کرد و من رد شدم و چندتا ردیف رفتم عقب تا به دستشویی هواپیما رسیدم که شانس من پر بود و همونجا ایستادم و از مهماندار که همونجا تو اتاقکشون نشسته بودن به بطری آب گرفتم تا نفسی تازه کنم ، که مهماندار بخاطر اینکه دیگه کسی مزاحم استراحتش نشه بطری رو داد و پرده اتاقکش رو کشید تا به کارهاش برسه ، در باز شد و یه خانم جون که شال انداخته بود رو سرش اومد بیرون و من رفتم تو چند لحظه بعد یکی در دستشویی رو زد با شلوار پایین ریسک کردم و در رو کمی باز کردم که ای جون مهشید بود ، چه قد و هیکلی داشت تا اون موقع درست ندیده بودمش تا اومد تو کیرم رو گرفت و لبش رو گذاشت رو لبم با یک دست در دستشویی رو بستم و صورتم رو کمی ازش جدا کردم و گفتم علی رو چیکار کردی!؟ گفت اون اوکیه و رفت پایین و کیرم رو کرد تو دهنش انقدر کونش بزرگ بود که وقتی نشست نصف کابین رو پر کرده بود کیرم رو که حسابی و سریع خیسش کرده بود رو چندبار مالید و بلند شد دامنش رو داد بالا و من با دیدن رون‌های سفید و خوش تراش مهشید حسابی تحریک شدم ، همنطور که پشتش به من بود و خم شده بود دست انداخت شرتش رو که تقریبا یه نخ بود از لای پاش داد کنارو با انگشتش کمی لای کسش رو بازکرد که من راحت تر کیرم رو بکنم تو کسش …

 

کمی کیرو رو مالید لای کس خیس مهشید، اونم خیلی سکسی با گفتن یه اوممم واکنش نشون داد و بیشتر تحریکم کرد و کیرم رو با فشار کردم تو کس خیس و داغ مهشید جونم و با انگشت شصتم با سوراخ کونش بازی میکردم ، انقدر کسش داغ بود که کنتر از چند دقیقه آبم اومد و ریختم رو زمین و سریع خودمون رو جمع و جور کردیم و با فاصله زدیم بیرون، همچنان چراغ ها خاموش بودنو اکثرا همه خوابیده بودن دوباره از روی پای علی رد شدم که دوباره چشم بندش رو داد بالا و یه نگاهی کرد و مهشید که زودتر از من نشسته بود دست علی رو کمی نوازش کرد و گفت الهی بگردم نمیذاریم تو بخوابی، علی هم با بیحوصلگی چشم بندش رو برداشت گفت نمیذارین دیگه!! میز جلوش رو باز کرد و شامش رو گذاشت بالا و مشغول خوردن شد و مهشید هم کامل خودش رو چرخونده بود سمت شوهرش و کمی کونش رو داده بود بالا و منم از روی دامن کونش رو میمالیدم تا شام علی تموم شد و مهشید چسبید به من و شروع کرد به رد و بدل کردن شماره و اکانت اینستا و… تو اینستاگرامش پر بود از عکس‌های مدل های ورزش و زیبایی اندام خودش تو باشگاه که کیر هر موجود نری رو راست میکرد ، با رسیدن به مرز هوایی ایران مهشید بلند شد رفت دستشویی و وقتی برگشت یه مانتو سفید جلو باز تنش کرده بود با یه روسری سفید قرمز که همه موهاش بیرون زده بود ، علی خندید گفت با این تیپ به خونه نمیرسی خوشگل خانوم یا پلیس میگیرت یا میان میدزدنت، مهشید که حسابی هم آرایش کرده بود و تو تیپ جدیدش مثل یه شاه کس شده بود همنطور که میخواست از جلوی علی رد بشه کونو بزرگش رو کمی جلوی صورت شوهرش تکون داد و گفت دیگه دیگه، باید ببینیم چی پیش میاد.

 

نوشته: حسن جقجقه

1 دیدگاه دربارهٔ «جندگی در آسمان»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *