خاطرات یک مادرجنده

تاریک | روشن

سلام من امیرارسلانم
17 سالمه و یه مامان 37 ساله دارم. پدرم 4 سال پیش بخاطر تصادف تو راه کرج (کارگر سایپا بود) از دنیا رفت و من و مامانم رو تنها گذاشت هر چند که مامانم هیچ موقع تنها نبود.
مامانم لیلا الان 37 ساله بدن سفید و پستون 75 قد هم 1.75 با کون برجسته و خلاصه سکسی. حالا این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مال چهلم بابامه تو مسجد (زمانی که مادرم 33 و من 13 ساله بودم) :

 

دوباره صب زود از خواب بیدار شدیم و مثل همیشه لباس سیاهامونو پوشیدیم تا آماده بشیم بریم مسجد. حوالی ساعت 7 صبح بود که من و مامانم با ماشین شوهرعمم (که زنش ینی عمم بر اثر سرطان خون مرد) رفتیم مسجد. همه چی تقریبا آماده بود تا اینکه همه اومدن و همینطوری زمان میگذشت. منم که دیگه از غصه خوردنم گذشته بود حالا یا بچه بودم و حالیم نبود یا اینکه دیگه 6 هفته گذشته بود و مهم نبود. خلاصه من مسئول خرد کردن خیارشورها برای ناهار بودم که دستشوییم گرفت و گفتم که برم دستشویی. تو راه رفتن خواستم سراغ مامانمو بگیرم که زنای مجلس گفتن نیم ساعتی میشه که اصلا نیست. منم گفتم کجاست؟ گفتن شاید رفته بیرون هوایی بخوره مهم نیست پسرم برو به کارت برس منم راهمو کشیدم و رفتم دستشویی. داشتم برمیگشتم آشپزخونه مسجد (که زیرزمین بود) گفتم بزار برم ببینم مامانم کجاست واسه همین رفتم بیرون و زنگ زدم به مامانم که گوشیو ورنداشت و منم نگران شدم. به دربون مسجد قیافه مادرمو توضیح دادم گفت با برادرش 45 دیقه پیش سوار شاسی بلنده شدن و رفتن. گفتم آقا چی میگی اون برادر نداره گفت من در جریان این چیزاش نیستم یه آقایی دستشو گرفته بود با هم سوار ماشین شدن و رفتن. مشخصات یارو رو که پرسیدم فهمیدم شوهر عمم (همونی که عمم مرده بود و اسمش فرهاده) بوده. زنگ زدم بهش اونم جواب نداد واسه همین به عموم گفتم حالم خوب نیس میرم خونه اونم برام تاکسی گرفت و منم رفتم خونمون. واقعا عجیب بود برام که مامانم کجاست تا رسیدم خونه مامانم زنگ زد بهم گفت پسرم چی کارم داشتی گفتم هیچی کجا بودی اونم جواب داد من الان خونم تو کجایی؟ منم در حالی که تعجب کرده بودم گفتم الان مسجدم مامانمم گفت من حالم بد شد آقا بهروز منو اورد خونه خودش رفت مسجد منم تو دلم گفتم خر خودتی ولی در ظاهر گفتم باشه و قطع کردم. برام واقعا پیچیده شده بود که چرا مامانم دروغ گفت؟ چرا حتما فرهاد باید مامانمو میورد؟ واسه همین رفتم سمت خونه شوهر عمم اینا که پیش مادربزرگ پدریم زندگی میکردن و خونششون دقیقا کوچه پشتیمون بود. زنگ طبقه سوم رو زدم و مامانم ورداشت گفت بله؟ منم در حالی که تعجب کرده بودم صدامو کلفت کردم گفتم مامور گازم. مامانم درو باز کرد گفتم کنتور همین بغله نیازی نیست بیاید بالا. وارد که شدم مستقیم رفتم بالا دم در دیدم کفشای مامانم و فرهاد پشت درن! دیگه باورم شده بود یه اتفاقایی داره میفت. نمیتونستم برم تو خونه واسه همین رفتم پایین دوباره زنگو زدم این دفعه بازم مامانم ورداشت منم گفتم خانم کنتورتون مشکل داره قبضش نمیخونه اونم گفت ینی چی؟ منم گفتم تشریف بیارید پایین مشخص میشه. قبل از اینکه فرهاد بیاد پایین صداش تو راهرو پیچید و من وقتی مطمئن شدم فرهاده، سریع در رفتم….

 

*هفته بعد*

همه چی تموم شده بود و دیگه از حال و هوای عزا اومده بودیم بیرون و دیگه لباسای شاد میپوشیدیم.
با این که دل خوشی از فرهاد نداشتم ولی با تماس پسرش (که از من بزرگتره) رفتم خونشون تا پلی استیشن بازی کنم. اونجا که بودم فرهاد گفت عمو جون حالت چطوره منم گفتم خوبم گفت مامانت کجاست؟ گفتم من اومدنی حموم بود گفت کی خونست؟ گفتم هیچی تنهاست. با این حرفم انگار برق از سرش پرید همون لحظه پاشد به پسرش محمد گفت من میرم نون بخرم شماها بازی کنید ماهم گفتیم باشه و بعد رفت
منم که منتظر بودم فرهاد و مامانم تنها بشن به محمد گفتم سرم درد میکنه من میرم اونم گفت باشه. با کلید در آپارتمانو باز کردم پله هارو رفتم بالا دیدم بله کفش آقا فرهادِ بکن اینجاست ولی هیچ صدایی نمیاد. یواش کلید انداختم درو باز کردم رفتم داخل دیدم هیچکس نیست ولی صدای آب گرمکن داره میاد.یواش رفتم سمت حموم صدای آه و ناله مامانم بلند شده بود گفتم ای فرهاد کصکش چه حالی میکنی رفتم تو رختکن دیدم لباسای جفتشون افتاده دم در حموم لای درو یه ذره باز کردم دیدم مامانم دستاشو تکیه داده به دیوار و قمبل کرده فرهادِ سیاه داره میکنه تو کصش و آه و ناله مامانمم که دیگه نگم براتون فرهاد تند تند محکم تلمبه میزد پستونای مامانم بالا پایین میپرید یهو مامانم نشست زمین کیر فرهادو گرفت دستش با ولع تمام میکرد تو دهنش و درمیورد. کامل مالید به پستوناش و پوزیشن لاپستونی رو اجرا کردن بعد تقریباً 3 دیقه مامانم داگی نشست رو زمین و فرهاد موهای مامانمو از پشت گرفت کشید و کیرشو کرد تو کصش. وحشیانه داشت مامانمو میگایید که گفت آبم داره میاد مامانمم گفت بریز تو کونم که فرهاد یهو مامانمو برگردوند و ابشو ریخت رو سر و صورتش.

 

مامانم عصبانی شد گفت چه غلطی میکنی فرهادم گفت خفه شو تو فقط جنده ای نه بیشتر مامانمم گفت پس چرا نمیری سراغ یکی دیگه؟ حیوون موقعی که علی (بابام) هفته ایی میرفت ماموریت توعم میومدی خونمون رو یادته؟ موقعی که زنت باردار بود فقط منو میگاییدیو یادته؟ هفت ساله زنت مرده من بیشتر از بهرام به تو دادم بعد الان میگی جنده؟ یهو فرهاد عصبانی شد خیلی سریع با یه دستش پاهای مامانمو باز کرد با دست دیگش دهنشو بست گفت الان که حاملت کردم میفهمی جنده کیه. تند و وحشی میکرد تو کص مامانم بعد مامانمم داد میزد ولی دست فرهاد رو دهنش اجازه نمیداد که صداش دربیاد حالا از اینور فرهاد نزدیک به پنج دیقه کرد تو کص مامانم دیگه نزدیک بود آبش بیاد در اورد ریخت تو پستونای مامانم گفت دیدی جنده من میتونستم حاملت کنم ولی نکردم پس از این به بعد صدات درنیاد.
منم سریع از اونجا زدم بیرون و از اون موقعس که فرهاد هی مامان جونمو میکنه و لذت میبرن. تازه آبشو میریزه تو کون مامانم و جدیدا کون مامانم خیلی بزرگ شده در حدی که رفیقای صمیمیم تو محله وقتی مامانم رد میشه همشون زل میزنن به کونش!

این بود #داستان #گاییده #شدن #مامانم توسط #فرهاد که 12 سال بود مامانمو میکرد…

 

#شهوتی #باشید و شهوتناک بمونید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *