آیلا و من

تاریک | روشن

زندگی چقدر میتونه زیبا باشه وقتی بدونی از فرصت ها خوب استفاده کنی…

من سال 87 با چشم بسته زن گرفتم از زمانیکه راهنمایی بودم کار می کردم و رو پای خودم بودم از پدرم پول نمی گرفتم وضع مالی متوسطی داریم پدر مادرم هر دو کارمند اموزش و پرورش بودند که الان بازنشسته اند
با دختری بنام سحر در بیمارستان مامانم بستری بود همراهش بودم مامان او هم بستری بود اشنا شدم همان اشنایی منجر به ازدواج شد چند ماه نخست مشگلی نبود تا سحر تو ماه پنجم ازدواجمون متوجه شد حامله است و درست هم بود قرارمون نبود به این زودی بچه دار بشیم با مشورت هم رفتیم جنین یکماهه را سقط کنه قرص گرفتیم و کلی هزینه قرصهای قاچاقی شد که همشم چهار تا بیشتر نبود سحر به گفته خودش خورد بعد از حدود یک ماه تست بی بی چک گرفتم حامله بود نگو قرصها را نخورده و دروغ گفته به منم نگفت تا تصمیم گرفتیم بچه بدنیا بیاد همشم در اضطراب بودم که ناقص نشه بچمون که دختر بود سالم و خیلی طبیعی دنیا اومد

 

بعد زایمانش غرلندهایش زیاد شد و بچممون دو سالش تمام نشده جدا شدیم قرار شد تا 7 سالگی نازنین پیش سحر باشه بعد پیش من باشه سحر یکسال نشده شوهر کرد قرارمون بود اگر شوهر کرد نازنین باید به من برگرده و کلی کشمکش نازنین سه ساله تحویل من شد میش مادرم خوشبختانه عادت کرد و بزرگ داره میشه منم کارگاهی در مولوی راه انداختم چند نفر کارگر یرام کار میکنه
سال پنجم جدایی مون بود ضمنا سحر با شوهر دومشم نساخت در کمتر دوسال جدا شدن خونه ای که منو سحر زندگی می کردیم را دادم اجاره و منم رفتم پیش بابا و مامانم زندگی کردیم چون خواهرم ازدواج کرد رفت مامان گفت خونتو بده اجاره تا کمک خرجت بشه خونم نزدیک خونه بابا و مامانم هست تو خیابان آذربایجان هستیم
خونمو دادم به زن و مردی که تازه ازدواج کرده بودند ماه به ماه اجاره ام را تا چهار ماه می ریختن تا سر ماه آبان بود مستاجرم زنگ زد که این ماه را متاسفانه نمیتونم بریزم سر ماه اذر میریزم گفتم باشه
چیزی به پایان آبان نمانده بود زن مستاجرم زنگ زد تعجب کردم که اون زن با این صدا چجوری جور میاد!! گفت اقای … میشه مال یک ماهو بریزیم و یکماه بدهکار باشیم تا عید که عیدی پاداش و سنوات میدن تسویه کنیم
گفتم رو اون کرایه حساب کردم عدد زیادی هم نیست متاسفانه نمیتونم

 

گفت میشه یه توک پا بیای تا روبرو حرف بزنیم یه فرش ریزباف داریم حیفمون میاد به غریبه بفروشیم اینو بهت بدیم چون مامانت خیلی از فرشه خوشش اومد (مامان خونه را تحویلشون داده بود یکبارم بعد مستقر شدنشون رفته بوده از زنه خیلی تعریف کرد گفت ارزو میکنم یه همچین زنی عروسم بشه)
ولی من یه زن زشتی را با محمد دیده بودم به مامان گفتم او حتما از فامیلاش بوده زنش خیلی زشته مامان هم قبول کرده بود چون به محمد هرگز نمی اومد اون زنیکه مامان دیده بود همسرش باشه

زنه خیلی اصرار کرد رفتم شوهرشو دو سه بار دیده بودم مرد کوتاه قد و ریزه میزه بود تقریبا شبیه ترکمن ها حس می کردم زنشم مثل خودش باشه چون تا یکبار خیلی کم و لحظه ای دیدم لنگه خودش بود که خیلی شبیه خودشم بود با چشمانی بادامی ریز سبزه تیره دو بارم بعد اون دیده بودم همان زن زشته بود

زن محمد اونقدر اصرار کرد مجبور شدم برم نزدیکای ساعت 12 بود رفتم درو باز کرد رفتم بالا و یا الله گفتمو صدای ظریفی گفت بفرما اقا در واحد باز شد و زنی را در چهارچوب در دیدم که خشکم زد!!
سفید خوش اندام با لباس تمیز و یکسره استین سه ربعی و چاک سینه ها باز مثل مرمر پیراهنش تا روی زانوها اومده پاهای سفید خوش تراش صاف و بدون آثار مو بدون جوراب با ناخن های لاک زده بدون کفش گفتم با خانم غفاری کار داشتم ابوالفضلم ،خودشون زنگ زدن اومدم
گفت خودم هستم بفرمایید اقا ابوالفضل !

 

گفتم خانم. محمد اقا دوتا زن داره ؟ گفت نه چطور مگه؟ گفتم یه خانمی چند وقت پیش دیدم با هم اومدن خونه شما نبودی
خندید گفت ماهجبین را می گید ؟! اون خواهرشه اومده بود دکتر بنده خدا مشگل زنانگی داره مدتی اینجا پیش ما بود
همون زن قد کوتاه سبزه را می گی یا که نه اقا سرش بلند شده خخخخ البته با تمسخر گفت

گفتم همون خانم دهاتی بود که میگی
رفتم تو زود شربتی اورد تا لیوانو وردارم هر دو سینشو که سوتینم نبسته بود کامل دیدم تا نافش منم سرم پایبن خجالت می کشم نگاهش کنم ولی نمیشد چشامو ببندم!
نشست درست مبل روبرویم که بینمون یک میز عسلی بود شروع کرد حرف زدن و مشگل زندگیشونو تعریف کردن پیراهنش تا بالای زانوهاش جمع شده پاهاشو سفت چسبونده بود به هم ولی رونهای سفید و صاف خوردنیش مثل چراغ می درخشید تا شربت هر دومون تمام شد جابجا که شد یه لحظه لای پاشو تا خود کسش دیدم شورتم تنش نبود باز پاهاشو بست حرفامون ادامه داشت تا ارام ارام پاهاشو باز کرد و پیراهنشو نمیدونم کی بیشتر و بیشتر داد بالا

 

گفت ابوالفضل هیچ راهی برای این یک ماه اجاره نیست ؟ تو دلم گفتم این زن میخا از من آتو بگیره و سوارم بشه و مفتی بشینن اگه این زن بخا خودشو بفروشه راحت ماهی چند برابر اجاره ام پول در میاره
گفتم بخدا خانم غفاری منم کارگاهم ضرر میده مجبور شدم خونه را بدم اجاره
گفت اولا اسم من آیلا هست گور پدر غفاری دوما من راهکار خواستم نه حرف و حدیث گفتم راهی بلد نیستم که چکار کنم .!
بحثو عوض کرد یهو!
پرسید چرا زنتو طلاق دادی گفتم خستم کرد و دلایلی بود که به جدایی کشید
گفت حیف نبود تو به این خوش تیپی اونو گرفتی؟!
گفتم آیلا خانم چرا خودتو نمی گی تو چرا به این زیبایی زن محمد شدی؟!
خندید گفت مگه نشنیدی سیب سرخ همیشه نصیب شغال چلاق میشه چند بار بگم بمن نگو آیلا خانم بگو آیلا !!
گفتم چشم آیلا جون دیگه تکرار نمی کنم

 

آیلا دیگه پاهاش باز بود کسش مثل عقیق اون وسط پاش نفسمو تو سینم بند اورده بود
گفت ابوالفضلم شد اسم این چه اسمیه گذاشتن روت من اسمتو دوس دارم مهرداد صدا برنم اخه من عاشق مهرداد بودم تو انگار خود مهردادی، باشه ؟!
گفتم باشه اسممو من نذاشتم خیلی هم از اسمم تنفر دارم
مادربزرگم گذاشته بخاطر اینکه ابوالفضل منو نگهداره نمیرم چون دو تا داداش داشتم اونا مرده بودن
آیلاگفت اگه ابوالفضل زرنگ بود دستاشو نگه می داشت نمی مرد مگه اون داداشات اسمشون شمر یا یزید بوده مردن ؟! گفتم نه اولی علی بوده دومی حسین وقتی می میرند من متولد که میشم مادر بزرگم خواب میبینه ابوالفضل منو سوار اسبش کرده اسممو میذارن ابوالفضل
گفت باشه اسم خواهرت چیه گفتم بزرگه یلدا کوچیکه که تازه ازدواج کرد هنگامه گفت چرا اونارو زینب و فاطمه و صغرا و سکینه و خدیجه و … نذاشتن که نمیرن؟! خخخخ
گفتم چی بگم  آیلا جون
گفت ولش کن بریم سر حساب و کتاب مهرداد جووونم راهش چیه گفتم آیلا خودت بگو عزیرم
بلند شد اومد نشست پیشم میدونست حالم خرابه کیرم بقدری باد کرده بود دیگه نمیشد پنهانش کنم گفت من یک راه بیشتر بلد نیستم اونم اینه که منو تو به هم برسیم تو همون مهرداد منی با این باد کردگی جلوت معلومه تو هم گم شده ات منم
میدونستی از روزی که اومدم خونتون مستاجر شدم عاشقت شدم ؟!
گفتم نه تو که میگفای تازه این اولین باره منو می بینی منم که تورا ندیده بودم

گفت:
من اون البومی که تو بالای کمدتون مونده بود محمد اورد داد به مامانت، تو را با اون زن زشتت دیدم الان نشون میدم دو سه تا از عکساتو ورداشتم تو کیفم به دوستام هی نشون میدم که این شوهرمه ببین حتی دادم عکسمو با فتوشاپ جای اون زن زشتت پیش تو جا دادن
عکسارو اورد دیدم همش درسته و چه ماهرانه فتوشاپ کردن خودمم باورم نمیشد که فتوشاپه

 

و سکس منو آیلا از اونجا شروع شده و من دیگه بطور کامل تو خونه خودم پیش آیلا موندم حتی به همه فامیل گفتم با آیلا ازدواج کردم آیلا هم خیلی تلاش کرد از محمد جدا بشه نشد محمد حاضر به جدا شدن از آیلا نشد محمد مال و منال داشته کلی ملک و املاک در یکی از روستاهای گرگان داره ولی بابا و داداش آیلا یه جورایی ازش گرفتن اسمن مال اینه استفاده مال اونا
میدونست زنش با منه ولی به گفته آیلا بی خیاله اخرش میگه فقط اسم تو رو من باشه کافیه آیلا از من حامله شد به آیلا گفتم چی میخای بکنی گفت بچتو دنیا میارم تا شکمش بیاد بالا محمدو مجبور به طلاقش میکنم اشکارا گفت از من بچه تو شکمش داره باید طلاقشو بده بچه که دنیا اومد باز زنش میشه من گفتم از نظر شرعی نمیشه باید عده نگهداری در صدور شناسنامه مشگل پیدا می کنیم هر چه کرد نشد تا بچمون دنیا اومد اسمشو آرش گذاشتیم
شوهرش که میدونست از منه ککشم نمی گزید به مامان قبل تولد آرش تو 5 ماهگی به توصیه آیلا گفتم بچه ی تو شکم آیلا از منه مامان هم میدونست ولی نشد متاسفانه بنام خودم شناسنامه بگیرم
از زمان تولد بچه همیشه آیلا تا صبح تو بغل منه محمد صبح میره سر کارش و شب برمی گرده انگار احساس سکس نداره برایم عجیبه البته ازدواجشون اگه بنویسم یک کتابه سرتون درد میاد همینقدر بگم که آیلا را پدر و برادرش مثل کالا به محمد فروختن عایدات املاکشو به عنوان اجاره دستشان گرفتن دیناری به محمد نمیدن

 

آرش مثل مامانش و من زیبا و رشیده بابا و مامانمم میدونن #آرش از منه #خیلی دوسش دارند اونم از حالا مثل #یلدا به مامان بزرگش #عادت #داره مامان به همه گفته آیلا زن ابوالفضله محمدم از #محارم آیلاست تو #کارگاه ابوالفضل کار میکنه

 

تشکر میکنم

2 دیدگاه دربارهٔ «آیلا و من»

  1. یجورایی این قضیه دو سال پیش واسه منم اتفاق افتاد ولی نتونستم قبول کنم زنم بچه یکی دیگه رو بدنیا بیاره.تو سه ماهگی بچه رو انداختیم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه + دو =