این تازه اول ماجرا بود

تاریک | روشن

سلام. من فرزانه هستم آرایشگرم. 34 سالمه. پارسال از شوهرم جداشدم.

 

یروز شوهر خواهر کوچیکم محسن زنگ زد گفت افسانه مریض شده سریع خودتو برسون ببریمش دکتر. منم سریع رفتم. زنگو زدم رفتم بالا درو باز کرد رفتم تو. دیدم سریع درو بست. گفتم افسانه کجاست گفت بردمش دکتر سرم وصل کردن اومدم لباسهاشو ببرم احتمالا بستری بشه. آخه خواهرم نزدیک زایمانش بود. خواستم برگردم که ازم خواهش کرد بشینم یه چیزهایی هست که صحبت کنیم.

 

رفت میوه آورد و شروع کرد که افسانه بعد اینکه بارداریش مثبت شده با من نخوابیده و منم بزور خودمو نگه داشتم. گفتم من چکار کنم. گفت کمکم کن. گفتم از دست من کاری بر نمیاد. گفت از تو خیلی وقته خوشم میاد. از اندامت. باسنت. رونات. عالین. خواستم بلند شم برم که بزور اومد نذاشت بلند شم و سریع لباشو گذاشت رو لبام با دستاش سینه هامو می‌مالید. راستش بعد طلاقم اصلا سکس نداشتم فوری داغ شدم. دیگه انرژی نداشتم مقاومت کنم دنبال دردسر هم نبودم میدونستم مردی که به اینجا برسه کارشو میکنه یا اگه نکنه انتقام میگیره..

 

خودمو شل کردم و تا به خودم بیام لخت بودم ساکت به دیوار سمت چپ نگاه میکردم و ضربه‌های محکم کیرشو که تا ته کسم میرفت رو با آه و ناله‌های ریز تحمل میکردم تا اینکه #توی #کسم با #آب #داغش پر شد و کیرشو توم نگه داشت تا اینکه یواش یواش کیرش شل شد و افتاد بیرون ولی این تازه اول ماجرا بود…

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *