بعد از ظهر لعنتی

تاریک | روشن

رفتم تو حیاط تالار واسه رقص محلی
ولی انگار که جون توی بدنم نبود. نای رقصیدن رو نداشتم. رفتم کمی کنار خاله نگین برقصم؛ نمیشد خودمو نشون ندم. پرازبغض بودم. هرچند کشیده که تو راهرو خورده بودمو، کسی ندیده بود ولی صورتم رو سرخ کرده بود. ذهنم شدیدا درگیر بود.
اخه کی رسیده بود؟
اصلا مارو باهم دیده بود یا نه؟
اگه دیده بودپس چرا چیز نگفته بود؟
وخیلی سوالات دیگه که مغزم چنگ میزد. چند دقیقه با بی حالی تمام رقصیدم. عمو اشکان هم از سرحالی، انگار مست بود. اون لبخند موزیانه اش عصبی میکرد. معلوم بود دنبال تکیه انداختنه. اخرش دووم نیاورد و گفت: دختر شام نخوردی اینقدر بیحال میرقصی؟
جواب دادم :ولم کن عمو اشکان تو دامادی سرخوشی مارو بزار به حال خودمون…
به هر ترتیبی بوداونشب سخت تموم شد.

 

فردا عصرش پاتختی بود. خاله رو که دیدم. عملاً انگار اتوبوس واحد از روش رد شده بود. دستمال خونی که خاله آورد و اون آلتِ قتاله ی که من چشیده بودم؛ نشون میداد خاله جون حسابی درد کشیده. من مرتب خاله رو
سوال پیچ میکردم تا ببینم چقدر بهش چسبیده. اخرش گفت:
(خاله): دردناک ترین شب زندگیم بود
(من): مگه خوش نگذشت خاله جون؟
(خاله):خیلی عالی بود فقط …
(من): فقط چی خاله؟
(خاله):ده دقیقه اخرش ی سال پیرم کرد
(من):خخخ مگه چیشد خاله!؟
(خاله):انشالله عروس میشی میفهمی!
کلی خندیدم، وقت رفتن بود. خاله نگین صدام کرد و گفت: ی سری وسیله است با خودتون ببریدشون.
رفت تو اتاق؛ منو عمو اشکان چشم تو چشم شدیم. هردو نامحسوس به راه رفتن خاله میخندیدیم. دلم میخواست بهش بگم تو راهرو چه اتفاقی افتاد اما میترسیدم. کمترین خطرش برای من فاصله گرفتن از عمو اشکان بود. اصلا نمیخواستم رابطه مون خراب بشه با صدای عمو اشکان به خودم که گفت:
«این راه رفتن عوارض شیطونیا توئه آتیشپاره»
(من):منو…؟؟؟
(اشکان): منظورت چیه؟
(من):خودت گفتی تلافی هردوتاتون رو از سرخاله ات درمیارم
(اشکان): مطمئنی درست شنیدی؟حتما حالت خوب نبوده
(من):درست شنیدم اتفاقا بهترین حال عالمو…

 

یهو بخودم اومدم عجب سوتی وحشتناکی داده بودم. اشکان از شدت خنده سیاه شده بود.منم از خجالت داشتم اب میشدم.
خیلی اروم ازم پرسید: کی بشه دوباره ببرمت تو بهترین حال عالم
عصبی شدم وخیلی رک و بدون ترس گفتم: نفر دومو معرفی کردی… وگرنه دیگه حتی نگاهتم نمیکنم .فقط ی سلام خشک و خالی.
خاله نگین رو صدا زدم و غرغر کردم که دیرم شده.
عمو اشکان خیلی ریلکس باسنمو چنگ زد و گفت: زود بهم میرسم خانمی.
رفت طرف اتاق خواب،باخاله برگشت. کثافت بازیگر خوبی بود. اصلا انگار منو نمیشناخت چه برسه به اینکه دو دقیقه پیش باسنم چنگ زده باشه

وسایلو گرفتم رفتیم. اما مغز رفته بود رو حالت اتومات و خارج نمیشد .عصبی شده بودم‌از بچگی ادم کنجکاوی بودم و همه بهم میگفتن فوضول .ولی من فقط کنجکاو
بودم .
به هرکسی شک داشتم. به نازنین که ۶ سال ازم کوچکتر بود تا خاله مرجان که نزدیک ۵۵ سالش بود.میدونستم عمو اشکان نامرد، به هر کسی پا بده رحم نمیکنه.
خیلی این موضوع فکرمو درگیر کرده بود. اون حسی رو که با عمو اشکان تجربه کرده بودم رو دوس داشتم. ولی دنبال نفر دوم میگشتم تا بدونم همگناهم کیه؟ تا شاید ی کمی دردِعذاب وجدانمو اروم کنم.
دوهفته گذشت. خاله و عمو اشکان رو میخواستیم پاگشا کنیم. دنبال ی برنامه ای بودم تا با عمو اشکان خلوت کنم. از زیر زبونش بکشم نفر دوم کیه؟ بجای نرسید. تو اشپزخونه حرف میزدیم که خاله از دل درد وکمر درد پریودی مینالید.
ی کمی گذشت دیدم عمو اشکان سرش تو گوشیه. سریع بهش پیام دادم
سلام مُردم از فوضولی میگی طرف کیه ؟
(اشکان): به به خانم خانما. ن دیگه فوضولی هزینه و عوراض داره
+نمیخواد بی جنبه. دوباره چه فکری داری؟
(اشکان): باشه مشکلی نیست. نظرت عوض شد خبرم کن.

 

چند دقیقه گذشت اون کاملا عادی رفتار میکرد. فقط گه گاهی که پیام میومد براش ی لبخند ملایم رو لباش
می نشست. صحبت قسمت مردونه گل انداخته بود. عمو اشکان هم شده بود سخنران جلسه و اطلاعات عمومی و علمیش رو به رخ میکشید. خاله بدبخت منم ذوقشو میکرد. عمو اشکان دو شخصیتِ کاملاً متضاد داشت. باید میفهمیم که چه کسی مثل من؛ هیولا شهوانی مخفی در وجود عمو اشکان رو دیده؟ شکار بعداز من کی بوده؟ شاید هم قبل از من؟! دعا میکردم هیولا درونش به همین حد بمونه.
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، نوشتم :
(من):تو بردی، من جبران میکنم هزینه اش چیه؟ توفقط بگو کیه؟
(اشکان): خودتو میخوام ولی فعلا نمیگم. میخوام ی موقع باشه که دلی از عزا دربیارم الان سیر سیرم.
(من):یعنی چی سیرم ما که هنوز شام نخوردیم.
(اشکان): خخخ اون سیر بودن نه؛ شرمنده ببخشید رک حرف میزنم. یعنی بعدازظهر ی دل سیر کُس کردم.
حالم از رک و بی حیا بودنش بهم خورد. نمیخواستم به روش بیارم ولی خوب موقعی بود که ضایعش کنم. نوشتم :شرمنده عمو جون ولی اولاً خاله پریوده چطور کردی دوماً فک کنم دوباره با همون کسی که نمیگی بودی البته الان دیگه مطمئن شدم طرف زنه و دختر نیست.
ی نگاه سنگین بهم کرد و نوشت: پیامهاتو پاک کن.
خیلی سرخ شده بود معلوم بودعصبی شده .
پیامهامو پاک کردم رفتم پیش بقیه.

 

اون شب گذشت فقط تو فکر این بودم زیر زبون اشکان بکشم. از طرفی هم دلم حال وهول میخواست. خود ارضایی جوابمو نمیداد. دنبال این بودم تو ی مکان خاص با اشکان قرار بگیرم که فقط ارضام کنه. چون اگه به درخواستش تن میدادم و تنها گیرم میاورد مطمئناً به حرفش عمل میکرد و داغون میشدم.
چند باری دریا به دریا زدم ولی سریع جا میزدم. آخرش با خودم تصمیم گرفتم باهاش با ماشین بیرون برم. اینجوری نهایتا با ی حال ساده قضیه حل میشد.
ی روز صبح امارشو از خاله گرفتم. خیالم راحت شد سرکاره. شروع کردم به پیام دادن و دلبری کردن. خیلی راحت گرفت چی میگم. پیشنهاد دوباره خونه رو داد رد کردم. اصرار داشت خونه بریم ولی من اولا میترسیدم خاله بیاد. دوما مطمنم بودم کارم ساخته است .به نتیجه رسیدم بریم دور دور. البته ی شهر دیگه که 25کلیومتر فاصله داشت. نزدیک خونمون باهاش قرار گذاشتم.ساعت حدود نه و نیم صبح اومد دنبالم. زیاد ارایش نکرده بودم. ساپورت با تاپ دکمه ای مشکی پوشیده بودم با ی مانتو جلو باز نقره ای روشن. حسابی رون و سینه هام خود نمایی میکرد. جوری که وقتی عمو اشکان با ماشین جلوم ترمز کرد داشت با چشماش منو میخورد. سوار شدم شیشه ها رو کاملا بست. خیلی ریلکس دستشوطرفم دراز کرد وباهم دست داد. منو طرف خودش کشید دوطرف گونه ام خیلی با حس بوسید و شروع کرد به احوالپرسی. از ی طرف گرمایی بوسه اش حس خوشایندی بود. از طرف دیگه خیلی ناراحت بودم که مث دوست دخترش باهم برخورد کرده بود.
بعداز ی مدتی رانندگی در حین حرف زدن رفت سمت پارک ساحلی و کوچه های باریک تو در توش. جلوی ی در قهوه ای رنگ ایستاد . گفت: این باغ دوستمه از تو خیابون و تو ماشین خیلی بهتره.
ترسیده بودم با صدای لرزون گفتم: عمو تورو خدا بیا بریم. من نمیخوام؛ تو قول دادی زیادی روی نکنی
منو تو بغلش گرفت. لبهاشو گذاشت روی پیشونیم. بعد خیلی آروم زیر گوشم گفت:خوشگل خانم قول میدم امروزیکی از بهترین خاطراتت بشه و از دفعات قبلی بیشتر خوش بگذره.
حرفاش ارومم کرد ولی هنوز میترسیدم هوایی بشه و فیلش یاد هندوستون کنه. با صدای غمگین گفتم: میدونم خیلی خوش میگذره اما…
گفت: میدونم نگران چی هست مطمن باش ب اونجا ها نمیرسه
در باز کرد رفت داخل چند دقیقه بعد درب رو باز کرد .
با ماشین رفتیم داخل.

 

سکوت کرده بودم دستام یخ زده بود. اصلا ارامش نداشتم چه برسه شهوت. رفتیم داخل ساختمان . بخاری برقی روشن کرد‌. دستام گرم کردم.عمو اشکان رفت داخل اتاق لباسشو عوض کرد و اومد. نگاهم ناخداگاه بسمتش جلب شد. هیکل مردونه اش منو مجذوب خودش کرده بود. بدن روفرم، باسینه ای پهن و پرازمو، که تحریکم میکرد. فقط شلوارک پوشیده بود. سا‌ک ورزشیش رو گذشت کنارم‌.با صدای گرم و مهربونش گفت: عزیزم نمیخوای مانتوت رو دربیاری .
با دو دلی تمام، پاشدم رفتم مانتمو به چوب لباسی آویزون کردم. یک لحظه متوجه نگاه سنگینش به باسنم شدم .برگشتم با ی لبخند مصنوعی کنارش نشستم. ساختمانش ی حس خوبی بهم میداد. به سبک خونه های قدیمی چیده شده بود . عمو اشکان دستمو تو دستاش گرفت و شروع به نوازشم کرد. دست چپشو به بازوی چپم رسوند و منو توی آغوشش گرفت. حس درونم داشت روشن میشد. با دست راستش صورتمو نوازش کرد. سرشو بهم نزدیک کرد .با اولین برخورد لبهاش
با گونه هام خودم تو بغلش کاملا شل کردم . با حالت اروم عمو اشکان کم کم لبهاش رو به لبهام رسوند. انگار تمام حرارت بدنش رو بهبدنم انتقال میداد. دلم میخواست منم همراهی کنم ولی هنوز خجالت میکشیدم. ی کمی تحریک شده بودم. لبهاشو نزدیک گردنم برد. حس جدیدی رو تجربه میکردم. با دست راستش شروع کرد مالیدن کمرو شکمم. حس آرامشی که گم شده بود رو داشتم پیدا میکردم. دوباره برگشت سمت لبهام . خیلی آروم شروع کرد به باز کردن دکمه های تاپم . منو به پهلو خوابوند رو دست چپش. خیلی حرفه ای با لبهاشو زبونش با چاک سینه هام بازی میکرد. کلافه بودم میخواستم زودتر ارضا بشم. شورتم کاملا خیس شده بود. بهخودم ی تکونی دادم. با کمک عمو اشکان تاپمو در اوردم . دکمه شلوارم باز کردم. با شورت سوتین جلو شوهر خاله ام ایستاده بودم . معلوم بود شدیداً محو تماشایی انداممه. بزور اب دهنشو قورت داد و گفت:«نگار عزیزم میشه ی خواهشی ازت بکنم».

 

(من):بله عمو راحت باش
(عمو):میشه چندتا عکس ازت بگیرم؟ قول میدم از
چهره ات نگیرم.
(من): باشه ولی سر قولات بمونی عمو!
سریع با گوشیش چندتاعکس از بدنم گرفت وافتاد به جون سینه هام. باحس ولع میخورد. پاهامو به هم فشار میدادم. همونجوری که دندونهاش نوک سینه ام حس میکردم دستشو به چاک کسم کشید. حسم صدبرابر شده بود. میدونستم درمقابل انگشتان جادویش هیچ #شانسی نداشتم. ی داغی مخصوصی، زیر شکمم حس میکردم. بحالت ناله پراز شهوت چند بار پیوسته گفتم ممنونم عموجون با دستام سرشو رو سینه ام فشار دادم. خیلی اروم ارضا شدم.
بعدچند لحظه عمو اشکان رو بالای سرم دیدم. ازلخت بودنم خجالت میکشیدم. ی نوشابه انرژی زا بزرگ دستش بود.ی لیوان بهم داد. بدون اینکه حرفی بزنه بین پاهام نشست.صورتشو به رون هام میکشید. برخورد لباش به اطراف کسم حس بینهایت خوشایندی بهم میداد. منتظر بودم شورتمو دربیاره و کسمو لیس بزنه. کلا بخاطر همین قسمتش خطر کون دادن رو بجون خریده بودم. با دندوناش قسمت بالای کسمو از رو شورتمو گاز میگرفت. شدیداً #تحریک شده بودم. وقتی دیدم انگار قصد نداره شورتم دربیاره. باصدای عصبی و جدی گفتم عمو شورتمو دربیار. با لبخندی ملیح ودوستداشتنی شورتم کشید پایین شروع کرد به خوردن کوسم. زبونش رو جوری تو چاک کسم که توان حرکت رو ازم گرفته بود.سعی میکردم زیاد تکون نخورم. بادستاش نوک سینه هاموگرفت وفشار میداد وبازی میکرد. دامنه حرکت زبونش بیشتر میشد. پاهامو بالا گرفت.عمو اشکان خیلی حرفه ای زبونش رواز روی سوراخ کونم تابالای چاک کسم میکشید به اینکارش چند دقیقه ادامه داد. رطوبت زبون عمو اشکان و اب کسم لای پاهاممو خیس خیس کرده بود.
عمواشکان ازم خواست تا فقط پای چپمو تو شکمم جمع کنم.

 

خیلی اروم با انگشت اشاره شروع کرد به بازی کردن با سوراخ کونم و همزمان با زبونش با چوچولم بازی میکرد. شدیداً تو حس بودم درد سوراخ لحظه به لحظه بیشتر میشد. اون درد ادامه دار و دلچسب داشت ازار دهنده میشد بزور سرمو از زمین جدا کردم دیدم عمو اشکان سعی میکنه انگشت وسط و اشاره شو همزمان تو کون تنگم فرو کنه. هیچ واکنشی نشون ندادم. هردو انگشتش رو کامل تو کونم حس میکردم و عمو اشکان بدون دلهره با انگشت تو کونم تلمبه میزد. عمو ی لحظه از حرکت ایستاد. ازم جدا شد.ی وسیله از ساک ورزشیش در اورد. تقریبا شبیه به لوله ازمایش به قطر بین ۳تا چهار سانت که به انتهاش ی دستگیره چرمی وصل شده بود. روش ی کاندوم کشید و خیلی سریع بهش ژل مالید شروع کردن به مکیدن کسم. خیلی زود حس گرفتم. متوجه شدم عمو اشکان اون لوله رو تو سوارخ کونم فشار میده. خیلی سعی کردم نذارم بره تو کونم اما فایده نداشت راه کونم باز شدو تقریبا ۵ سانتی رفت. عمو کمی صبر کرد تا جا باز کنه و بخوردن مشغول شد. حرکتهای رفت و برگشتی لوله تو سوراخ کونم همراه بادردش و خورده شدن کسم حس وصف نشدنی برام ساخته بود. حرکاتم زیاد شده بود. در اثر حرکات کونم کاملا از زمین جدا میشد.داشتم اوج میگرفتم با تمام قدرتم سر عمو اشکانو روی کسم فشار دادم و برای چندمین بار تو اون روز #ارضا شدم .
#عمو #اشکان کنارم دارز کشید و بغلم کرد و سرم روی سینه اش گذاشت خوابم برد.
با نوازشهای عمو اشکان بیدار شدم به گفته خودش حدودا یک ساعت خوابیده بودم .احاس دستشویی شدیدی داشتم. متوجه شدم اون لوله کامل تو سوراخ کونمه. با کمک عمو اشکان رفتم دستشویی . اون لوله رو از سوراخم بیرون کشید و من رفتم دستشویی
وقتی برگشتم تو حالعمو اشکان لباسهاشوپوشیده بود‌ و منتظرم بود چندتا عکس تمام لختی از بدنم گرفت. لباس هامو پوشیدم. اصلا باورم نمیشد عمو اشکان حتی شلوارکش رو هم در نیاورده بود. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.از ی. طرف خوش بودم که همچیز باب میلم اتفاق افتاده بود از طرفی هم خجالت میکشیدم که با اراده خودم با شوهر خاله ام همبستر شده بودم
با صدای پر از شرم گفتم:
ممنون عمو که سر قولت موندی.
دستمو توی دستش گرفت به سمت صورتش برد و بوسید
لبخندی زد و گفت تو برای من خاص ترین دختری هستی که میشناسم. رابطه مون تاهر وقت که بخوای درهمین حد میمونه.
حس امنیت عجیبی بهم میاد.سرمو روی شونه اش گذاشتم دستشو فشار دادم

 

#ناهار رو تو ی #رستوران #سنتی خوردیم که خیلی چسبید. موقع برگشت هنوز حس میکردم اون لوله توی کونمه.از گفتنش به اشکان خجالت میکشیدم. نزدیک خونه لبهامو بوسید
درحالیکه سرم پایین بود وبا ناخونهام ور میرفتم گفتم: عمو جون نمیگی کیه؟من بخاطر این اسم این همه استرس و دردد رو بجون خریدم وبهت اعتماد کردم . با لبخند همیشگیش گفت :امیدوارم این اعتماد روز ازون باشه. در مورد اسم همه تو هنوز آمادگیشو نداری وقتی بقولت عمل کردی اسم رو بهت میگم ولی بابت پاداش امروزت ی راهنمایی برات دارم . طرف که دنبال اسمش هستی برعکس ظاهرش سکسی ترین و حشری ترین زن خانواده است. ی لحظه حسادت رو توی چشمام خوند و گفت:«#خوشگل #خانم بهت بر نخوره اولاً تو دختری دوماً جوریکه تورو میخوام خاصه این بهت ثابت میشه. لب پایینم خیلی ریز گاز گرفت. ازم خداحافظی گرفت و رفت.
بزور خودمو به خونه رسوندم .از شدت خستگی احساس بیهوش شدن میکردم .
لباسمو عوض کردم گوشیمو رو حالت سکوت گذاشتم سعی کردم بخوابم
لعنت به اون بعد ازظهر
لعنت به تنها تو خونه موندن
لعنت اعتماد بی جا
لعنت به…

1 دیدگاه دربارهٔ «بعد از ظهر لعنتی»

  1. سلام
    عزیزم شک نکن اون مامانته
    عمو اشکان مامانتو می کنه بخاطر همون رفته خالتو گرفته چون طعم مامانتو داره
    خودت بنظرم حدس زدی تا حالا ..

    مرسی از سرگذشتت عالی بود
    مسعود

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − هشت =