داستان لزبين بودن من

سلام دوستان.من مهسا ام.19 سالمه.اين خاطره كه ميخوام بگم واستون عين واقعيته.واسه همين شايد واسه طرفداراي هاردسكس زياد جالب نباشه.واسه كسايي مي نويسم كه واقعيت دوست دارن…بگذريم.ماجرا از اولين روز دبيرستان رفتن من شروع شد كه يه دختريو ديدم به اسم مريم كه توجهمو جلب كرد.مريم خيلي ناز بود و خوش استيل.نميدونم چي شد كه […]

داستان لزبين بودن من Read More »

صبح فراموش نشدنی آیدا

من آیدا هستم 22 سالمه و تازه نامزد کردم. نامزدم بهزاد 25 ساله بچه شهرک غرب تهرانه.همدیگر رو توی مهمونی فارغ التحصیلی پسر داییم دیدیم و بعد از چند هفته نامزد شدیم و به پیشنهاد خود بهزاد بینمون صیغه محرمیت خونده شد تا به قول خودش دیگه راحته راحت باشیم.من و بهزاد خیلی بهم علاقه

صبح فراموش نشدنی آیدا Read More »

وقتی خواهرم رو شناختم

همیشه منتظر یه فرصت بودم تا بتونم باهاش رابطه داشته باشم.همیشه راه های مختلف رو توی ذهنم مرور میکردم و برای خودم نقشه میکشیدم ولی دست آخر قضیه طور دیگه ای پیش رفت.یادم رفت خودمو معرفی کنم.من امین هستم و توی یه خانواده ی چهار نفره زندگی میکنم.خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط

وقتی خواهرم رو شناختم Read More »

خانه پدری

سلام من مهران 28 سالمه اين خاطراتي رو كه براتون تعريف مي كنم اتفاقاتي كه تو ساختمون پدريم افتاده و روزگاران خوشي را برام رقم زده .ماجرا از ازدواج من با دختر همسايمون هانيه شروع شد كه بعد ازدواج رفتيم تو يكي از واحدهاي اين ساختمان زندگيمونو شروع كرديم . يه زندگي هات و سكسي

خانه پدری Read More »

عشق ستاره

من سعیدم و با خونواده ام تو شمال زندگی میکردیم. همسایمون دختری داشت که اسمش ستاره بود. ستاره دختری بود با قد متوسط، چشمهای درشت و سبز، پوستی سبزه که حالتی برنزه داشت و زیباتر از سفید بود، اندامهاش متناسب طوری که با بهترین مانکنها رقابت میکرد، نگاهی عاشقونه که هر پسری ناخودآگاه جذبش میشد

عشق ستاره Read More »

خاطره مهتاب

این خاطره واقعی است و سر گذشت منه. حدود ده سال پیش برا خواهرم خواستگار اومد و عروسیشان سر گرفت و با حامد عروسی کرد .منم خوشحال از اینکه راه برا من باز شده و می تونم با دوست پسرم سعید که سخت عاشق من بود ازدواج کنم ولی غافل از اینکه همه اعضای خونواده

خاطره مهتاب Read More »

من و خواهرم

مدتي بود با خوندن اين داستان ها مخصوصا خانوادگي نظرم نسبت به خواهرم عوض شده بود.من دو خواهر دارم كه يكي 28 و ديگري 30 ساله هست .خواهر بزرگتر ازدواج كرده و دومي خونه. پدر و مادرم با هم كار ميكنند و من كه ديپلم داشتم و در خونه اكثرا پاي كامپيوتر بازي ميكردم يا

من و خواهرم Read More »

دختر ارمنی

ساعت حدود 12 شب بود و روی تختم افتاده بودمتو افکار خودم فرو رفته بودم به دختری که تا حالا باهاش بودم. از بعضی خاطرات خوب و از یه سری خاطرات تلخی که تو ذهنم داشتم انگار همین دیروز اتفاق افتاده بودن. یه حس عجیبی بهم دست داده بود و داشتم دیوونه میشدم هزاران سوال

دختر ارمنی Read More »

مهستی، زن عموی مهربون من

زن عموی عزیزمز یه زن 41 ساله است با قد متوسط و پستونها و کون درشت. طفلکی نمیتونه بچه دار بشه و اون و عموم تنها زندگی می کنن. عموم ماهی سه روز به خاطر کارش میره دبی و همیشه از کسهای آبدار اونجا تعریف میکنه و ناگفته معلوم که هر دفعه یه حالی به

مهستی، زن عموی مهربون من Read More »

…نمیخواستم سکس کنم ولی

این قضیه مربوط به 4 سال پیش هست من 20 ساله بودم که با سعید آشنا شدمهمیشه دختر غمگینی بودم و یه بار به خاطر لج بازی با بابام خودکشی کردم بعد اون جریان دیگه بابام کمتر سر به سرم میذاشت بعد اون ماجرا با سعید آشنا شدمپسر فوق العاده شاد و سرزنده ای بودرو

…نمیخواستم سکس کنم ولی Read More »

Scroll to Top