لبای شیرین
خونه داییم اینا خیلی بزرگ بود. یه خونه سه طبقه قدیمی با دیوارای آجری. من عاشق اونجا بودم. هروقت مامانم میرفت اونجا منم آویزونش میشدم. از همون موقع ها بود که احساس کردم دوستش دارم. خیلی بچه بودم 5 یا 6 سال داشتم. اونم 7 یا 8 ساله بود. تنها پسری که تو فامیل همیشه […]
