شاهکس محل

سلام اسم من وحيد و ساكن تهران ٣٢ سالمه و اين داستان مال حدودا ١٥ سال پيشه … اون موقع من كشتي ميرفتم و حيكلم خوب بود قيافمم بد نيست يه همسايه داشتيم ٤ تا دختر داشتن همه كس و بزار ولي يه عروس داشتن يه بچه ٤ ساله داشت و خيلي هم زن سنگين […]

شاهکس محل Read More »

به هم رسیدیم ولی …

اسمم سعیده و ۲۹ سالمه و مجردم، مریم زن داداشم ۲۵ سالشه داستانمون برمیگرده به سال۹۱ که بعد عقد و ازدواج من رفتم خدمت… *** بعد آموزشی ،خونه گرفته بودم و روز ها بعد تایم اداری می اومدم خونه و پیام باز هامون شروع شد و کم کم تلفن صحبت کردن هامون و…. از اول

به هم رسیدیم ولی … Read More »

یاد باد آن روزگاران

این روزا سرم خیلی شلوغه، درس خوندن و كار كردن توی غربت تمام وقتمو گرفته… امشب دلم برای نوشتن، برای سایت و برای شماها خیلی تنگ شد. دلم حتی برای رنجایی كه تو ایران میكشیدم تنگ شد. برای گیتارم، برای آموزشگاه پدر، خانوم آشتیانی، استادمون كامیل و … …   اون زمان موسیقی یه جور

یاد باد آن روزگاران Read More »

نوك سينه و كس صورتى

اسمم فرهاده ٢٦ سالمه ، عاشق نوك سينه و كس صورتى ام،     جديدا با عموى بزرگم يه شركت زديم كه براى انتخاب منشى عموم بهم گفت خودت آگهى بده. اگهى دادم و هر روز ٣٠ تا دختر زنگ ميزدن، منم به مجردها تو ساعت هاى مختلف گزينش ميدادم، بعضى هاشونو همون اول كه

نوك سينه و كس صورتى Read More »

خوشبختی با او

کنار پنجره ایستاده بودم و نگاهش میکردم،که پتو را بغل کرده و دمر خوابیده بود. با آرامش! آرامشی که مدیون این شهر بودیم،هر دویمان،شهری که هم دوستش داشتم هم نه. دوستش داشتم،چون زن مغرور و زیبایی بود،که بوی دریا و آفتاب میداد و دوستش نداشتم،چون مجبور به زندگی کردن آنجا شدم. و اجبار چیزی بود

خوشبختی با او Read More »

جندگی به خاطر یه لپتاپ

اسمم شیماست والان 25 سال سن دارم. خاطره ای که میخوام براتون بگم برمیگرده به حدود ده سال پیش یعنی پونزده سالم بود. شاید دردناک باشه اما تا الان بجز یکی دوبار هیچ وقت سکس از روی علاقه نداشتم و همش بخاطر رفع نیازهام یا یه جوری رفع عقده هام تو بغل این و اون

جندگی به خاطر یه لپتاپ Read More »

سارا مازوخیست

سلام من سارا هستم.شاید اگه داستانم بگم مسخره ام کنید یافحش بدیدولی درهر صورت میگم.چندسالی میشه ازدواج کردم شوهرم ادم خوبیه وتاحالا حتی یه بارم دعوامون نشده.اون خیلی منو دوست داره به قول معروف ازگل کمتربه من نگفته.نمیدونم این چه حسیه که من دارم.حالاکه دقیق فکرمیکنم یادم میاد که زمانی که مجرد بودم هم این

سارا مازوخیست Read More »

ماجراهای جمشید بادمجون

سلام . اسم من جمشیده . توو محل جمشید بادمجون صدام میکنن اینکه این داستان واقعیت داره یا نه به عهده ی خودتون میذارم . شنونده باید عاقل باشه.25 سالمه این داستان برای پارساله … شاگرد بنا هستم ، یه روز صبح که قرار بود برم سر ساختمون مثل بقیه روزا راه افتادم . پیاده

ماجراهای جمشید بادمجون Read More »

می‌ آمور

در رو باز کردم و بوی میخک و شکلات ،مثل یه رویای شیرین و بازیگوش به مشامم رسیدند.عمیق نفس گرفتم و باز هم از سایش کف ونس هام و سنگ های بکر لذت بردم.سرشونه های آشفته ام رو مرتب کردم و مستقیم به سمت دختر پشت پیشخوان رفتم.موهاش چتری بود و با یه دستمال سر

می‌ آمور Read More »

بردگی برای زن چادری

تنها بودم، داشتم از سر کار بر میگشتم و هوا تاریک بود، ساعت تقریبا 12 شب بود و من تنها از خیابان های ساکت شهر گذر میکردم تا اینکه به پارک محل رسیدم و با یک خانوم جوان و درشت هیکل همراه با دوستش که او یک خانوم چادری بود ، آن ها مرا تا

بردگی برای زن چادری Read More »

Scroll to Top