دختر غلام دیوث
غلام ديوث که لقب محترمانه ترش غلام تلکه بود کنار دیوار نشسته بود مشغول ور رفتن با خشتکش و منتظر یکی که تیغش بزنه. به دو قدمی اش که رسیدم یه تف انداخت زمين: هی، یه نخ از اون وینستون قرمزات بده یه چیزی می خوام بهت بگم. یک سیگار گرفتم جلوش. قاپيد: دیروز بازم […]
