کص خواهرزن
خانواده خواهر خانومم از شهرستان اومده بودند تهران خونه ما بعد از چند روز موقع رفتن دو قلو هاش که 5 ساله بودند گریه میکردد که نریم بمونیم و این حرفا و خانومم هم اصرار میکرد که بهناز جون تو و بچه ها بمونین سعید تنها بره بخاطر کارش وماهم که آخر هفته میخواهیم بیایم […]
