فان سایز
مجردم و مغازه دارم ظهر اومدم خونه مامان ناهار اماده کرده بود ناهار رو که خوردم گفتم نیم ساعت یه چرتی بزنم بعد دوباره برم مغازه با مشتریا بجنگم. دراز کشیده بودم مامانم گفت میره روضه ده دقیقه نبود که چشامو بسته بودم دیدم صدای پیغام میاد گوشی رو باز کردم دیدم تویه بیتالک یه […]
