داستان راستان
باسلام من اسمم جاویده … *** با یه زنی توپارک آشنا شدم بنام زهرا.یه روز سه شنبه رفته بودم خونشون تا بکنمش گاییدم داشتم میرفتم دیدم یه حوری توحال نشسته،اول ترسیدم پریدم تواتاق زهراگفت نترس آزیتا دخترمه بلندشدوسلام دادگفتم سلام ازماست خوشکله. نگهبانی میدادی؟گفتم زهرا جون از مردانگی به دوره این خوشکله رو تو بازیمون […]
