عشق ، سکس و حسرت
بیست و پنجم شهریور 81 (تو مطب یه سالن بزرگ بود پر از صندلی . البته طبیعی بود که ساعت نه و نیم شب هیچکس اونجا نبود.فقط یه خانم منشی ریز جثه تو سالن پشت میز نشسته بود و پرونده ها رو مرتب میکرد.) – سلام . – سلام . – دکترهست؟ – مشکلتون […]
