یک رویا

يك چيزي داشت چشم هايم را مي زد . بازتاب نور خورشيد بود از آب روي قاليچه.باز شروع كرد به پارو زدن كف هاي روي قاليچه. تمام بدنم داشت مي لرزيد. قدرت مقابله را نداشتم . آن ساق پاهاي گندمي رنگ خيسش طوري نور آفتاب را برمي گرداند كه صافترين اشياء چنين بازتاب زيبايي نداشتند.

پوست پا را كه تعقيب مي كردم به شلوار تا زده اش مي رسيدم دامن مشكي جمع شده در جلوي شلوار و پيراهن مشكي آستين كوتاه من از روز اول كه اين زن را مي شناختم جز سياهي رنگي به تن او نديده بودم.

دو سالي بود كه مستاجر ما بودند همسرش به جرم قاچاق در زندان بود. پنج سال بود كه در زندان بود و معلوم نبود چند سال ديگر هم بايد باشد. يك دختر هفت ساله داشت.

دستهايش هم مثل پاهايش بازوهايي گندمي رنگ و زيبا صاف وبي مو .
فشاري كه روي پارو مي اورد عضله كوچكي را بالاي آرنجش ايجاد مي كرد ،زيبا بود و دلفريب.
هر بار كه پارو را جلو مي برد كمي از كمر خم مي شد يفه پيراهنش بازتر ميشد پستان هاي بي تابش بادكرده و نم كرده ملتمسانه تكان مي خوردند انگار مي خواهند بپرند بيرون ،گردن كشيده ونمدارش زير آفتاب كله ظهر خيلي قشنگ بود .لبانش نيمه باز بود و انقدر رنگ قشنگي داشت كه طعم آن را از رنگش مي شد چشيد .بيني كوچكش جاي خوبي بالاي لبانش داشت .چشمهاي قهوه ايش به قدر يك دنيا قشنگ بود آنقدر حيا داشت كه تا حالا جرات نكرده بودم مستقيم تويش نگاه كنم . ابروانش از وسط شكسته و جهت عوض مي كرد دو تا هشت باز روي اون صورت زیبا .

موهاي موج دار بلندش تا روي باسنش ميرسيد موهايي كه با هر حركتش هر تارش زير نور خورشيد به يك رنگ بودچند تا از تار موهايش عرق كرده روي شقيقه خيسش چسبيده بود.

ديگر دلم طاقت نداشت خواستم بروم جلو يك لحظه نور خورشيد چشمهايم را زد نور زياد بود سريع چشمهايم را بستم بعد از چند لحظه به آرامي چشمهايم را باز كردم نور محيط زياد بود توي يك دشت بزرگ بودم يك دشت خالي … زردِ زردِ زرد
يك آن صدايي من را به خودم آورد برگشتم ،پشتم يك كوه بود صدا از بالاي كوه مي آمد. كوه را نمي شد خوب ديد خورشيد از طرف كوه مي تابيد گرمتر از هر خورشيدي كه تا به حال ديده بودم پر نورتر از تمام روزهاي زندگي ام خواستم صورتم را برگردانم كه باز صداي زخمه ساز آمد يك حس غريب من را به طرف آن صدا ميكشيد .راه سخت بود نمي دانم چرا مي رفتم صداي ساز زجه هاي دلخراشي داشت ولي مي رفتم مردي را ديدم پشت به من در بلندي بر روي تخته سنگي نشسته بود با جامه اي سپيدِ سپيدِ سپيد.

آنقدر كه مثل نور خورشيد چشمهايم را اذيت مي كرد هرچه مي رفتم صداي ساز بلندتر مي شد و تاب من براي رسيدن كمتر هر چه مي رفتم بر سرعتم اضافه مي كردم ولي فاصله من با مرد همچنان باقي بود.
مرد نيم چرخي زد حس كردم مي خواهد در راستاي دسته سازش جايي را به من نشان دهد نگريستم نور خورشيد چشمهايم را زد چشمهايم را بستم بعد از چند ثانيه به آرامي گشودم در بالكن بودم .

به حياط نگاه كردم داشت هنوز قاليچه را مي شست مثل يك تكه جواهر هر جاي بدنش كه از لباس بيرون بود مي درخشيد التهاب عجيبي داشتم مرد نوازنده را از ياد برده بودم پارو را به كناري انداخت خم شد و شلوار را درآورد زانو بر روي كاشي هاي كف حياط گذاشت و فرچه كوچكي برداشت و شروع به فرچه كشيدن قاليچه كرد .برجستگي هاي باسنش و حركت نرم بدنش از روي شانه ها تا ساق پا آنقدر زيبا تقسيم شده بود كه انگار داشت مي رقصيد دامن خيسش به رانهايش چسبيده بود و دو خط اريب بين باسن و ادامه ران پديد آورده بود چرخيد و به نرمي برخواست جلوي دامن را در دست جمع كرد تا بچلاند خيس شده بود وقتي دامن را جمع كرد جاهايي از پاهايش را ديدم كه تا به حال نديده بودم زانو و بالاتر.
دلم هُري ريخت نفس نفس مي زدم آب دهانم خشك شده بود زانوهايم ميلرزيد كف دستهايم عرق كرده بود ناگهان صداي زجه اي شنيدم ناخودآگاه برگشتم.
نور….
كوه….
مرد….
ساز…
دربيابان بودم صداي ساز زجه دلخراشي داشت .بدنم باز مي لرزيد ولي اين بار از صداي زجه هاي ساز خواستم به مرد نزديك شوم ولي نتوانستم هرچه تلاش مي كردم صداي ساز بدتر، راهم دورتر، تابم كمتر مي شد. باز مرد چرخيد اين بار از طرف مخالف باز به مسير دسته ساز نگاه كردم باز همان سوزش چشم .
چشم كه باز كردم در بالكن بودم قاليچه را لوله كرده بود به صورت افقي آب مي كشيد
……
صداي زنگ بود از طبقه پايين صدا را شنيد چند لحظه تامل كرد ناگهان شيلنگ را رها كرد.

زن همسايه بود دخترش را از مدرسه آورده بود دخترش اول دبستان بود .مي دانستم.
دختر را در آغوش به حياط آورد روي لبه باغچه نشاند ادامه داد به كار خم شد تا قاليچه را بردارد نگاهم به سينه هايش افتاد يك لحظه از خود خجالت كشيدم.
او شوهر داشت .
او بچه داشت .
شوهرش در زندان بود.

به داخل خانه دويدم در اطاقم گوشه ديوار سرم را بين دو دستم گرفتم فشار دادم بغض گلويم را گرفته بود.ناگهان صداي آن ساز آمد سرم را بلند كردم در آن دشت بودم بالاي كوه صداي ساز دلنشين شده بود زخمه ها آرامتر بودند صدا به موسيقي نرديكتر شده بود ديگر زجه سابق را نداشت نور محيط همانگونه بود ولي چشم را نمي زد مرد را به راحتي مي ديدم روي يك تخته سنگ نشسته بود صورتش پر نور بود ولي سازش قابل تشخيص يك كاسه ُنسبتاً بزرگ از سه تار بزرگتر از تار كوچكتر با فرم سه تار با دسته اي كوچكتر از سه تار فكر مي كنم تنبور بود .صداي زخمه ها كه به صداي زخمه هاي تنبور مي مانست به طرفش قدم برداشتم برايم عجيب بود به او نزديك ميشدم ولي هيچ بلايي نازل نمي شد به زير تخته سنگ رسيدم خسته بودم و بي تاب ولي بي تاب چه نمي دانستم. داشت مي زد از زدن دست كشيد ساز را از كاسه گرفت دسته را به طرفم دراز كرد.
دست دراز كردم و ساز را گرفتم انگشتانم را بر روي تارهاي ساز گذاشتم سرم را بلند كردم در افق زن را ديدم در حال شستن ، دلم لرزيد به خود آمدم سرم را پايين آوردم انگشتانم را بريده بودم .
باز حيا كردم يك چرخ زدم برگشتم سوي مرد مرد را نگاه كردم با دست فرمان داد بزن خواستم بگويم انگشتانم بريده به پايين نگاه كردم تا انگشتانم را نشانش دهم ولي خوب بودند،سالم….

نوشته: Dalli…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>