یک تصادف ساده

داشتم از دانشگاه بر می گشتم با موبایل حرف میزدم کیفم رو شونم بود با
هستی حرف میزدم بعد از چند بار زنگ زدن بالاخره برداشته بود جواب سر بالا می داد اصل حرفش هم این بود که دیگه رابطمون تمومه منو اون با هم عقد کرده بودیم
مشکل دیشب بود ما برا امروز امتحان ریاضی داشتمیو سخت می خوندم دیشبم که زنگ زده بود بهش گفته بودم زنگ نزن مثلا امتحان داریم وقطع کرده بودم (منو اون تو یه شریف یه رشته درس میخونیم)
اونم خیلی درس خون بود درک نمی کردم چرا این طوری شده بود
منو اون چند سال پیش تو فرزانگان طرفای فلسطین با هم آشنا شدیم از علامه حلی قرار بودبا یه سری از بچه ها بریم واسه نمایشگاهی که تو فرزانگان بود البته یه مسابقه بین ما و اونا بود تو بخش های مختلف نمایشگاه بود اونم اینکه کی رتبه اول تو سمپاد بیاره

 
من تو راهنمایی و سال اول رتبه یکو داشتم تا اینکه سال دوم یه دختری اول شد اصلا باورم نمیشد من قبل از اون اصلا بهش اهمیت نمی دادم
و حالا اون اول بود و اسمش داشت می درخشید” هستی آسایش ” از اسمش خوشم اومده بود با اینکه یه آدم سردو بی روح بودم ولی وقتی عکسشو دیدم انگار ذوب شدم حتی تو مقنعه مدرسه هم خیلی ماه بود .
من با یه لباس اسپرت رفته بودم نمایشگاه که باعث شد بچه تیکه هایی بندازن که البته با اخلاق بی عاطفه و مرد سالاری که از من میشناختند سریع خوابید.وقتی سر غرفش رفتم همدیگرو دیدیم سریع همو شناختیم اما اون اصلا بروی من نیاورد و خیلی قشنگ با صدای نازش شروع کرد به توضیح دادن من هم مجذوب او شده بودم و اکثرا دزدکی بش نگاه می کردم آخرش هم وقتی دیدم بچه ها دارن میرن بهش خودمو معرفی کردم و درباره مشترک بودن کارمون توضیح دادم سپس شمارمه خودمو بهش دادم تا شکی درش نیاد و گفتم اگه میشه به من زنگ بزنید تا با هم درباره این موضوع بیشتر بحث کنیم فعلا دوستانم دارن میرم و منم باید برم بالاخره یخم آب شد و طوری که بفهمه خیلی احساسی باش خدافظی کردمو رفتم من تو این کارا زیاد وارد نبودم بخاطر همین موقعی رفتم نخودی خندید اما باز وقتی برگشتم خودشو جمع کرد منم نا امید شدم تا دو هفته بعد که اونا اومدن نمایشگاه ما فکر می کردم فقط به کار یه نگاه کوچولو میندازه بعد میره اما مثل اینکه اون روز روز شانس من بود دوستم نیامده بودو من تو غرفه تنها بودم داشتم برا کسایی که اومده بودند توضیح می دادم که بین بازدید کننده ها دیدمش لبخندی به لبم اومدو من من کردم داور مسابقات هم یه چیزی یادداشت کرد خودمو جمع کردمو ادامه دادم اونم اومد وایساد کنار داور داشت ریز میخندید

 
من به زوز مقاله مو ارائه کردم ، داور که رفت به من سلام کرد . من که معلوم بود ریده بودم سلام کردم کیر پانزده سانتیم سیخ شده بود اونم که اینو دید گفت من دیگه باید برم بقیه رم می خوام ببینم من که انگار یه گالن آب کس ریختن روم خشکم زد و اون از جلوی غرفه رد شدو رفت معلوم بود فهمیده حتی یه لبخند هم زده بود بی شرف میخواست اذیتم کنه خلاصه اون روز تو مدرسه گذشتو من وسایلو جمع کردم که برگردم خونه خیلی ناراحت بودم هی فکر میکردم اذیتم می کنه هی میگفتم شاید بدش اومده که من به اون چنین نگاه دقیقی دارم
داشتم تا پایین پارک جمشیدیه پیاده می اومدم که یهو گوشیم زنگ خورد منم که اعصابم خورد بود وقتی دیدم آشنا نیست قطع کردم همون موقع دوباره یه ناشناس پیام داد حالا شماره میدی قطع می کنی یه دفعه چشمم برق زد رفتم تو پارک جمشیدیه نشستمو بهش زنگ زدم گوشیو برداشت خیلی رسمی صحبت می کرد فقطم درباره پروژه حرف میزد منم که یه آدم تازه کار بودم نمی خواستم چیزی بگم که ناراحت بشه یکی دوماهی همین طوری حرف میزد تا یخش آب شد .
اواخر اردیبهشت بود که اعلام توی بخش ما پروژه ما قبول شد برا مسابقه کشوری اون موقع بود که برا تکمیل پروژه صحبت هامون بیشتر و اولین ملاقات خارج از مدرسه اوایل تیر بود با هم توی پارک جمشیدیه قرار گذاشته بودیم مادرشم باش اومده اما از دور رو کار ما نظارت می کرد لباس پوشیدن مادرش نشون میداد که مذهبی نیستن اما بازم من خودمو کنترل کردم و کاری نکردم اما اون دستشو دراز کرد که منم با شک و تردید دستمو آوردم جلو دست دادم

 

وقتی دست دادیم گرمای دستش یه لحظه منو دیوونه کرد اما باز خودمو جمع کردم وشروع کردیم درباره پروژه صحبت کردن تا ساعت هفت شدو براش یه پیامک اومد برگشت سمت مادرشو دست تکون داد بعد گفت” جزوه هاتو میدی ببینم؟” منم با کمی مکث گفتم باشه بهش دادم اونم گذاشت تو کیفشو بلند شد خداحافظی کردو رفت پیش مادرش . سوار ماشین پرشیا شدنو رفتن من داشتم بهش فکر میکردم لبخند مثل لبخندای مادرم گرمو با محبت بود یه لحظه اشک تو چشمم جمع شد بغض تمام وجودمو گرفت یاد مادرم افتادم که بر عکس بعضی کاربران شهوانی برام خیلی مهم بود یه زنه معصوم که روزای آخره عمرش دیگه از هیچ کدوم خبری نبود نه لبخندی نه … مادرم شش ماه بود با سرطان خون دستو پنجه نرم میکرد روزی که فوت کرد یادمه من از اون روز بود که دیگه تغییر کرده بودم یه آدم سرد که فقط سه تا دوست صمیمی داشت پدرم ، برادرم و دوستم سروشاز اون روز ما به مرور زمان به هم نزدیکتر میشدیم حتی بعد از مدتی میرفتم خونشون بعد اون میومد اولاش با مادرش بعد تنها بعدم انقدر به ما دوتا اعتماد داشتن حتی موقعی که کسی خونه نبود میومد . وقتی همدیگرو می دیدیم اون با آرایش سبک ولی قشنگی بود لاک قرمز و رژ دیوونم می کرد اما قبل از اتفاق الان فقط بهم دست میدادیم همدیگرو بوس می کردیم (البته نه لب همو بخوریم) و همدیگرو بقل می کردیم اما برگردیم به زمان حال از دانشگاه بر میگشتم و باش حرف میزدم هی دادو بیداد می کرد منم فقط هواسم به صدایی بود که از گوشیم در میومد داشتم می رفتم سمت ماشینم که توی یکی از این خیابونا بود که یهو یه ماشین کوبید بهم با کله اومدم زمین اما خودا رو شکر ضربه مغزی نشدم

 
منو رسوندن بیمارستان دست راستم و دو تا پام و سه تا از دنده هام شکسته بود باید دو ماهی تحته مراقبت میموندم بعد یه هفته رفتیم خونه یه روز که گذشت من به بابام گفتم بابا میشه یه گوشی صد تومنی بگیری می خوام به دوستم زنگ بزنم حداقل یه تفریحی داشته باشم ساعت هفت همون شب بود دیدم که یه note.2 تو جلو چشمم برق میزد هیچ وقت با این کار بابام موافق نبودم با اینکه وضعمون خیلی خوب بود اما این دلیل نمی شد که الکی خرج کنیم اما یه اینبار خوشم اومد
سیم کارتمو انداختم تو گوشیم دیدم سیزده تا پیام برام اومد یه هفته خاموش بود و پیامی بهش نرسیده بود هشتاش برا هستی بود منم بشون محل ندادم رفتن سراغ پیامای دوستم دنبالم میگشت می پرسید کجایی منم همون شب بش زنگ زدمو گفتم تصادف کردم اونم گفت پس فردا میام پیشت . خوشحال بودم یکی حداقل پیشم هست فردا ساعت هفت صدای آیفون اومد به خواهرم گفتم داری میری پایین درم واسشون باز کن دستت درد نکنه
اونم رفت پایینو درو باز کرد و رفت دوستم اومد بالا بهش سلام کردم یه لبخند معنی داری بهم زد من فکر کردم بخواطر اینکه اینجوری افتادم رو تخت که ناگهان هستی اومد خواستم بهشون فحش بدم که هستی که سرش پایین بود سلام کرد دوستمم پرید وسط و گفت میدونم الان چه حسی داری بالاخره شرطو باختی حالا هم سلام زشته ایشون برا شما اومدن اینجا بعدش چشمک زدو رفت سروش بعد یه ساعت رفت هستی اون موقع شروع کرد به معذرت خواهی منم ناراحت بهش گوش میدادم حرفش که تموم شد اون رفت تو آشپز خانه یه چیزی درست کنه منم به پدرم زنگ زدم که نگران نباشه هستی پیشمه و ازم مواظبت می کنه

 
هستی داشت غذا درست می کرد که یهو دیدم مانتوی سبزشو انداخت بیرون گفت چه قد گرمه اومد بیرون یه تاپه بنفش تنش بودو شلوار لی پاره پوره و تنگ اومد منو یه بوس کرد و معذرت خواهی کرد
خودش غذامو آورد و بهم داد منم داشتم بهش نگاه می کردم ماجرای تصادف و دعوا یادم رفته بود بعد غذا دوباره منو بوس کرد بهش گفتم یه فیلم جدید دارم برو بزار ببینیم هر دو تامون تافل داشتیم واسه همین فیلم زبون اصلی رو راحت میدیدیم اون تلویزیون رو روشن کرد که دید ماهواره داره فیلم مورد علاقشو میده یه چند لحظه محو فیلم بود که بخودش اومد تا فیلمو بزاره تو دستگاه که من گفتم اگه دوست داری ببینی منم میبینم خیلی خوشحال شد اومد خوابید بغلمو چسبید به من هی منو بوس می کرد منم که دیگه از بوی عطرش و بوساش مست شده بودم کیرم سیخ شد با شیطنت گفت تو باز راست کردی با مشت کوبید وسط کیرم و گفت بخوابونش وگرنه …

 

منم که اینارو شنیدم گفتم منو مسخره می کنی و پستونشو گرفتمو فشار دادم جیغش در اومد گفت نکن آرمان می خوام فیلممو ببینم گفتم باشه این دفعه رو بخشیدم تا دفعه بدی
رسید به یجا که داشتن بهم لب میدادن من به هستی نگاه کردمو یه چشم غره رفتم . طاق باز خوابیدم و چشامو بستم داشتم فکر میکردم که یهو تحت فشار واقع شدم اومد روم تا اومدم بخودم بیام لبش رو لبام بودو داشت می خوردشون منم حالم عوض شدو همراهی کردم یادم نیست ولی وقتی بخودم اومدم دیدم دستم داره میره زیر تاپش اونم لباسمو در آورده روم افتاده داره لبمو می خوره وقتی دستم رفت زیر تاپش آهش در اومد سوتین نداشت
با دستم سینه هاشو می مالیدم دست رو سره پستوناش میکشیدم و هی میکشیدمش اونم آهش در اومده بود کمکم کرد تاپشو در آرم بعد اومد بالا تا سینه هاش رو سرم اومد پستوناش نه مثل پرتقال سفت بود نه مشک آب شل یه چیز متعادل شروع کردم دور پستوناشو لیس زدن بعد کم کم اومدم بالا و رسیدم به سر صورتی پستوناش سرشو مک میزدم اونم هی روم میلرزیدو آه می کشید

 

وقتی به اون یکی پستونش رسیدم شروع کردم لیس زدم در جهات مختلف اونقدر که دیگه خیس خیس شدرو من برگشتو رفت سمت کیرم دنده هام که تازه خوب شده بود درد گرفت طوری یه لحظه جمع شدم اما بعدش کم کم آروم شد منم دردشو تحمل کردم و با هستی همراه شدم رفت سمت شرتم اما یه لحظه مکث کرد فهمیدم و شلوارشو به زور با یه دست درآوردم یه نگاه بهم کرد منم یه چشمک بهش زدم سریع گفتش میخوام دختر بمونما آرمان گفتم باشه خوشگله خودم زنت میکنم گفت به وقتش شروع کردم لیش زدن کسش زیاد وارد نبودم اما از حالتش میفهمیدم داره خوشش میاد اونم دوباره رفت سمت شرتم گفت مگه نگفتم بخوابونش حالا بهت یه درسی میدم که یادت بمونه بعد دستشو برد سمت شلوارم و اونو کشید پایین اول دست کشید به کیرم گفت ادبت می کنم آهههه آرمان اروم داره داره آبم … آبش ریخت رو صورتم و تو دهنم منم همشو لیس زدم اون شروع کرد ساک زدن من که اولین بارم بود و از جق زدنم بدم میومد طی یکی دو دقیقه آبم اومد اونم خواست بخورش اما عق زدو حالش بد شد همه رو ریخت رو بدنم چند تا سرفه کرد گفت آخه مگه تو فیلم نمی بینی پس چرا انقدر آبت زود اومد چرا بلد نیستی ؟ گفتم مرد نباید جق بزنه و نباید با هر زنی سکس کنه چون عشق براش بی معنی میشه در ضمن کی گفته بلد نیستم برگرد تا خش خش بکنمت حالیت شه گفت دلت میاد؟ گفتم نه خوشگلم گفت کرم داری ؟ گفتم نه گفت حدس میزدم و رفت از تو کیفش کرم آورد سریع توالتی نشستو خودشو کرم زد بعد کیرم رو با کرم حموم کرد گفتم کیرم که انقدر کلفت نیست گفت در هر صورت درد داره بعدش آروم اومد نشست روم گفت می تونی ؟ گفتم می تونم خومو تکون بدم دستمو گرفتم به پهلو هاش و با یه حرکت کشیدمش سمت خودم و خدمم خودمو بردم بالا سرش رفت تو که با جیغش کشیدم بیرون گفت آرمان دیدی گفتم بلد نیستی هنو گشاد نکرده کردی تو ؟ گفتم بجاش بیشتر حال می کنی دوباره کردم تو اونم جیغش در اومد بعد آه کشید گفت بسه …

 

گفتم خودت شروع کردی عزیزم گفت آآآآآه جرم دادی آرمان عزیزم آروم تر دیگه طاقت ندارم گفتم یه لحظه و تا ته فشار دادم طوری که تخمام مورد فشار قرار گرفت گفت نه…ه آه آیییی پاره شدم تکون نده گفتم تلمبه میزنم خوب میشه شروع کردم دیدم بیشتر دردش اومد طوری که افتاد رومو اشکش در اومد لباشو به دهن گرفتمو شروع کردم به خوردن و کم کم شروع به تلمبه زدن کردم اون دو سه بار لرزید و ارضا شد تا من برا بار دوم ارضا شدم هردو ولو شدیم که موبایلم زنگ زد بابام بود گفت چیزی نمی خواهید من دارم میام هستی رو ببینم گفتم یه عصا برا راه رفتنو قطع که کردم سریع خودمونو جمع کردیم اون رفت حموم اما من وقت نکردم تا هستی لباساشو پوشید بابام زنگ زد هستی رفت درو باز کنه گفت برو تو حموم میگم عرق کرده بود درو باز کرد بعد مانتوشو پوشید و رفت به استقبال پدرم منم پریدم تو حموم پدرم خیلی خوشحال بود که من دوباره راه افتادم اون خبر از حرفای روز تصادف نداشت و منو همش غمگین می دید و امروز که دید من بلند شدم خیلی خوشحال شده بود.

 

نوشته:‌ آرمان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>