یکی مثل ما

اون روزی که بهت گفتم شوهر نکن که آرزو بی دین بود…
زندگیت خونه ی بابات بد بود؟!…قبول…اما من که گفتم این مردای ن همشون مثل همن . اول ولت کرد،حالا هم که گور به گور شده تو موندی و طلبکارای پفیوزتر از خودش . الان خیلی خوشبختی؟! آرزو با حرص و عصبانیت مجله ی دستش را ورق می زد و ادامه می داد…پری جون،آخه عزیز دلم،من رفیقتم،منم زندگی تو رو داشتم.الان درکت میکنم.به خدا میخوام کمکت کنم.خودت که عقل داری،ببین اگه اون روزی که بهت پیشنهاد کار داده بودم قبول کرده بودی،الان وضعت بهتر نبود؟حالا با زنگوله ی پای تابوتتونمیخوای چی کار کنی؟میخوای گدایی کنی؟ چون با این لجبازی ای که میکنی تنها راهش همینه . فکر کردی با اون سابقه ی درخشان بابات و اون مردک کسی بهت کار میده؟
فرشته کنار پری روی تخت نشسته بود و به کف حیاط خیره شده بود و آرام تکرار میکرد:پای تابوت…پای تابوت…پای تابوت.

 
آرزو گفت:چی میگه این؟! دیوونه شده؟!
پری فرشته را بوسید و در حالی که تمام سعیش را میکرد که بغضش نشکند گفت:میبینی این طفلی رو . از وقتی مامانم مرده اینجوری شده . حرف که نمیزنه ،وقتیم زبونش میچرخه یه حرف و مدام تکرار میکنه . خدا از بابام نگذره که ما رو بدبخت کرد.

 
آرزو مجله را کنار گذاشت و با دلسوزی کلماتش را بیان میکرد:بمیرم واسش…قربونت برم من یه روانشناس میشناسم که کارش خیلی خوبه . نگران نباش یه روز با هم میریم پیشش . حالا هم بیا بریم توی خونه که داره سرد میشه .
پری چادرش را محکم تر گرفت و گفت:نه آرزو،باید برم پیش صاحب خونه ی حروم زادمون . یه خرده پول دستش دارم ، برم ازش بگیرم تا بالا نکشیده . فرشته آرام تکرار کرد :حروم زاده…حروم زاده…حروم زاده…
آرزو گفت : حالا واسه چی حروم زاده ؟ تو که میگفتی مرد خوبیه؟ گرچه من همون موقع هم بهت گفتم مرد خوب وجود نداره . اینا واسه قصه هاست عزیزم . پری انگار منتظر همین سوال آرزو بود تا خودش را خالی کند و به یکباره بغضش شکست و با چشمان پر اشک گفت:مردک نجس هنوز هفت روز از بیوگیم نگذشته با یه دست گل اومده در خونم و بهم میگه پری خانم میتونی تو آغوش من گریه کنی…به من این افتخار و بدین … قول میدم کسی نفهمه
_خوب تو بهش چی گفتی؟
_میخواستی چی بگم؟! چند تا فحش که شایستش بود نثارش کردم و یه تف انداختم تو صورت کریهش و اونم یه دفه سگ شد و تمام اسباب اساسیمو انداخت تو کوچه.

 
آرزو پوزخندی زد و گفت : ببین یه عمر داری با این عقاید سنتی زندگی میکنی و روز به روز زندگیت گه تر میشه ؛ حالا میذاشتی یکم بغلت کنه و چه میدونم …
پری وسط حرف آرزو پرید و گفت:روحم…
آرزو با پرخاش گفت:خفه شو…پری خفه شو…باز از این شر و ور ها تحویلم نده تورو خدا و با تمسخر ادای پری را درآورد:روحم پاک میمونه…مهم آخرت…
تو نمیخوای آدم بشی ؟ اصلا میدونی پری جون تو خود خواهی . واسه یه سری خرافات میخوای زندگی این بچه رو هم خراب کنی . تو پول دربیار ، لااقل زندگی این بچه مثل من و تو نشه…
.
.
.
آرزو گفت و گفت و گفت…
.
.
.
.
دستان پری میلرزید و چادرش را ول کرده بود . باد چادر را از سرش برداشت.
_آرزو پس آخرتم چی؟
_تو واسه ی خودت که این کار رو نمیکنی . تازه اگرم خدایی که میگی این قدر خوبه ، نباید ناراحت بشه . من به این میگم از خود گذشتگی.
پری گریه می کرد و تمام بدنش میلرزید . آرزو لبخند زد و رفت کنار پری نشست و پیشانیش را بوسید .
آرزو چیزی را آرام در گوش پری زمزمه کرد…
فرشته در حالی که سرش روی پاهای پری بود آرام تکرار می کرد :سکس…سکس…سکس…

نوشته:‌ علی پن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>