نجات عشقم

سلام دوستان.اولا باید بگم تمامی اسم ها در این داستان کاملا واقعی مستعار است.الان حدود 20 سالمه و این خاطره برای تقریبا 1 ساله پیشه(کم تر از 1 سال).من کلا پسر پاکی هستم و در فامیل هم به چشم پاکی معروفم.سعی من بر این بوده تا دردوران دبستان و راهنمایی با کسانی دوست شم که از لحاظ درسی و ظاهری از من بهتر باشن البته دوستان هم جنس خودم.با پایان دوره راهنمایی منزل خود را از شهر تهران به یکی ازشهر های اطراف تهران بردیم.خیلی ناراحت بودم چون از شهری که قریب 15 سال آنجا بودیم و خاطرات خوبی و دوستان خوبی داشتم رفتیم….

 

البته خوب شد باز نزدیک تهران بودیم و زیاد تهران میرفتم هم سرکار هم پیش دوستانتم.سه سال اول دبیرستان هم ازلحاظ درسی و هم روابط عمومی افت کردم.در این سه سال با کسی دوست نبودم و در مدرسه تنها.تا این که بعد ازسال سوم در کلاس کنکور تابستان که بودم بچه ها خودشونو به استاد معرفی میکردن یکی فامیلیشو که گفت فهمیدم این اصالتا اهل محله قبلی ما که در تهران بود است.با هم دوست شدیم و درس میخواندیم البته اون با رفاقت با من زیاد حال نمی کرد تا این که کنکور دادیم.اون با رتبه ی خوبی که آورد مهندسی مکانیک دانشگاه ملی شهرستانی قبول شد و من پیام نور کرج.اون رفت دانشگاه و خوابگاه گرفت و من موندم تنها.تصمیم گرفتم بخونم واسه سال بعد.نمیتونستم بخونم بدجوری بهم ریخته بودم تصمیم گرفتم برم خدمت.اما تکمیل ظرفیت دانشگاه غیر انتفایی شهری قبول شدم (زنجان) یه پراید گرفتم رفتم دانشگاه.روز اولی یه دختر با حجاب جادری دیدم بدجوری عاشقش شدم(عشق پاک).استاد ریاضی عومی میپرسید از کجا میاییم.درکلاس ما کلا 4 تا دختر بود که همشون از تهران بودن و اون جادری اهل محله کن همان محله ما در تهران بود.خیلی دوسش داشتم عاشقش بودم.با دوستاش یه خونه گرفته بودن.من فهمیدم خونشون کجاست.میخواستم حرف دلمو بزنم ولی روم نمیشد میترسیدم تو دانشگاه ضایم کنه و کارم به حراست و انظباتی بکشه.تصمیم گرفتم یه شب برم در خونشون بگم که اگرم ضایع شدم باز کسی نفهمه.البته یه دوستش از اون دهن لقا بود که میترسیدم فرداش بره به همه بگه.اواخر اردیبهشت بود شب سرخیابونشون بودم

 

.دودل بودم برم بگم یا نه.یک دفعه دیدم از خونه با عجله و پریشان آمد سر خیابان.تاکسی واسه پایانه میخواست.گفتم برم سوارش کنم هم برسونمش هم حرفمو بزنم ولی ترسیدم یه وقت بگه تودر خونه ی ما چیکارمیکنی؟یه پرایدیه اومد سوار شد رفت منم تعقیب میکردمشون تا حداقل دم پایانه به بهونه تهران رفتن سوارش کنم.در راه دیدم پرایدیه دوتا جوون سوار کرد و اون دوتا جوون رفتن عقب پیش مریم طوری که مریم بین اونا بود.ترسیدم که نکنه به مریم تجاوز کنن.دنبالشون رفتم داشتن میرفتن خارج شهر به سمت تبریز.بعد پیچیدن تو یک خاکی.من تو خاکی پیاده شدم و دنبالشون دوییدم طوری که منو نبینن.اونام تقریبا آروم میرفتن صدای جیغ و هوار مریم آزارم میداد.بعد یه سر بالایی خاکی را رفتن بالا.نگه داشتن و مریمو به زور بردن تو حیاط .بعد دوسه دقیقه از بالای دیوار رفتم تو حیاط.یه حیاط تقریبا بزرگ که خاکی بود.یه خونه20 متری هم بود که مریمو اونجا بردن.صدای التماس مریم و تهدید های اونا آزارم میداد.تهدید به قتل فیلم گرفتن و پرده زدن.راننده بیرون اومد و رفت تویک اتاق دیگه و بایک طناب بیرون اومد.با چوبی که اونجابود از پشت راننه را بی هوش کردم.یه جوون لاغر بود.بعد دو دقیقه یکی از اون دوتا که تو اتاق بودن داد زد حسن پس کدوم گوری بیا دیگه.بدجوری میترسیدم.مریم گریه میکرد و جیغ میزد.یکیشون بیرون اومد گفت بیا دیگه دختر پا نمیده که بعد با چوب اونو زدم و قبلش یه آخ گفت واون یکی شنید و سریع با یه چاقو بیرون اومد.

 

منو دید بدجوری ترسیدم.دیدم فحش دادو گفت پس حالاهم تورا میکنم و هم این جندرو.بعد با جاقو اومد طرفم که منو بکشه ترسیده بودم خیلی هم ترسیده بودم.یه مشت خاک برداشتم و پاشیدم تو چشمش سریع با چوب زدم ولی بیهوش نشد یه کی دیگه زدم از درد ولو شد رو زمین.سریع رفتم داخل اتاق که دیدم مریم لخت مادرزاد و گریان.بهش گفتم سریع بپوش و فرار کنیم.لباشو جرداده بودن و فقط یه شلوار و یه چادرش سالم مونده بود.شلوارو پوشید و چادورو دور خودش پیچید و با ماشین اونا تالب خاکی رفتیم و از اون جا با ماشین خودم بردمش شهر.اون از من پرسید تو اون جا چیکار میکردی و من حقیقتو گفتم.رفت خونشون یواشکی لباس پوشید و من بردمش تهران.ساعت 4 صبح بود که به سمت کن میرفتیم گفت برو بیمارستان…….

 

پدرم دیشب تصادف کرده بود و من فهمیدم که چرا دیشب با اون عجله اومد بیرون.بهم گفت که اونا نتونستن بهم دخول کنن و حتی اگه تو بخواهی بهت نشون میدم که منو نکردن.من باور کردم راستم میگفت.پدرش بعد چند روز فوت کرد.ما یه ساله باهم دوستیم و تو این یه سال فقط چندبار بوسش کردم.دختر خیلی خوبیه و قرار اگه دست و بالم باز شد برم خواستگاریش.به من مدیونه چون نجاتش دادم.البته منم دوسش دارم و خیلی زیادم دوسش دارم.این داستان کاملا واقعیه و تنها نام من و مریم مستعاره بقیه نامها اعم از شهرو اون متجاوزا واقعیه. خداحافظ دوستان برای من و مریم دعا کنید تا سریعتر بریم زیر یه سقف

نوشته: سعید

یک دیدگاه برای “نجات عشقم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>