فقط عشق

 

بعضي حسا يه بار تو زندگيت مياد سراغت…
حسايي كه تو رو تبديل مي كنه به كسي كه هيچ وقت نبودي…
يه آدمي كه اطرا فيان از ديدنش تعجب مي كنن
بعضي وقتا يه كسي تو زندگيت باعث اين تغييرات ميشه…
كسي كه حاضري به خاطرش هر كاري بكني…
……………………………………
يكشنبه!
مامانم صدام ميكنه…
پاشو بچه…مگه تو امتحان نداري؟
از جام پا مي شم…
ساعتمو نگا مي كنم..7:30.. به امتحانم مي رسم …
تند تند آرايش مي كنم و آماده مي شم
از سر كوچه تا دانشگاه در بست مي گيرم… دانشگام تا خونه 10 دقيقه بيشتر نيست…
دم در سالن اشكان رو مي بينم مياد سمتم
“چرا دير كردي؟”
“خواب موندم….”
اشكان رو كه مي بينم از خودم بدم مياد…
حس مي كنم دارم باهاش بازي مي كنم…
بعد امتحان تو را پله اينباكس امو پاك مي كنم…
تو حياط مي رم سمت اشكان و سامان…هيچكس تو دانشگاه نمي دونه منو اشكان با هم دوستيم.. حتي دوستاي صميميمون…
سامان زيدي بهم توجه مي كنه…خوب ميدونم باعث عصبانيت اشكان ميشه…
سامان:”ميخواي برسونمت ؟ من دارم ميرم خونه..؟”
“نه خودم ميرم آخه يه كم كار دارم..”
“خوب صبر مي كنم”
“نه آخه ممكنه طول بكشه كارم”
اشكان چپ چپ نگام مي كنه..
بالاخره سامانو مي پيچونم از در دانشگاه كه ميام بيرون اشكان زنگ مي زنه
“من سر كوچه تو ماشين منتظرم زود بيا”
سوار ماشين ميشم اخماش تو همه..
“اشكان باز چته؟”
“من چمه ؟تو چته ..؟رسما با سامان لاس ميزني..!”
“شورشو در آوردي ديگه ..من ديگه باهات بحسي ندارم من همينم كه هستم..”
گوشيمو از رو پام بر ميداره..
“اينباكستم كه باز پاك كردي”
“هزار بار گفتم كه وقتي پر ميشه بايد پاكش كنم.. الكي مشكوكيااا”
دم خونمون پارك ميكنه…
“عصر بيام دنبالت..؟”
“نه عزيزم حال بيرون اومدن ندارم!”
كسي خونه نيست ميرم دراز مي كشم رو تختم..
دارم با زندگيم چي كار ميكنم…
خودم مي دونم راهي كه ميرم اشتباهه ولي نمي تونم جلو خودمو بگيرم..
با ويبره گوشيم به خودم ميام ..
عرفان اس داده
“چي كار مي كني؟”
“بيكار ..عصر چيكاره اي؟”
“كار دارم سرم شلوغه”
“نشد يه بار بخوام ببينمت تو بهونه نياري…”
سه ساله با عرفان دوستم..سه سال بخاطر اون به هيچ پسري نگا نكردم..
به خاطر عرفان تبديل شدم به كسي كه قبلا نبودم..
عرفان دوست داره مطيع باشم…هر چي اون ميگه همون بشه..
بار ها بهم گفته دوسم نداره ..گفته نمي خواد باهام دوست باشه.
ولي با اين حال روم حساسه رو رفت و آمدام رو حرفام ..وقتي يه مدت ميگذره من اس نميدم اون باز اس بازيو شروع مي كنه!

بعد از نيم ساعت جرو بحث قبول مي كنه بياد ببينمش..
كلي به خودم ميرسم..
موهامو مي بندم بالا يه بافت كرم مي پوشم با شلوارو شال و بوته مشكي…
هر چي ساعتي كه قراره بياد دنبالم نزديك تر ميشه دلهرم بيشتر ميشه!
ميشينم تو ماشينش…
بوي ادكلنش حالمو خراب ميكنه ..
پاهام حس ندارن…قلبم تند ميزنه..
نگاش ميكنم…عرفان حتي ظاهرا هم همونيه كه من ميخوام
فد بلند چهارشونه..
قيافه ي مغرور چشاي مشكيه درشت …
چشايي كه انگار انتها ندارن..
بعد از يه كم حرفاي معمولي به تيكه ميگه
“كيس هاي دانشگاه چطورن؟”
قيافه اشكان مياد جلو چشم…
“اي بابا من كه كاري به كار كسي ندارم ميرم دانشگاه ميام خونه”
“خونه مام مياي؟”
هميشه بحث و ميكشه سمت سكس ..مي دونم باهام سكس نمي كنه
ولي ميخواد با اين حرفا منو خورد كنه بگه تو رو فقط واسه سكس مي خوام!
جواب نميدم..
“آخر هفته مامان اينا ميرن شمال مياي پيشم؟”
“نمي دونم”
حتي ميترسم باهاش مخالفت كنم ميترسم بزاره بره…ولم كنه..
من حتي به اين ديدارا به اين اس ام اسا راضيم!
يكم مي چرخيم جلو خونه پيادم مي كنه..
وقتي ميرم تو خونه گوشيمو از كيفم در ميارم ميبينم اشكان يه عالمه اس داده چندتام ميسكال دارم ازش
بهش زنگ ميزن با صداي خاب آلو ميگم
“جانم؟”
“سلام خانومم…خواب بودي؟”
“اوهوم”
هميشه ازين لفضاي خانومم گلم عشقم بدم ميومده!
“خوبي؟”
“آره..كجايي؟”
“خونه”
“مگه نميخواستي بري بيرون؟”
“ميخواستم با خانومم برم..”
“آهان …من گشنمه ..ميرم يه چيزي بخورم كاري نداري؟”
“نه عشقم…زنگ مي زنم بهت”
“نميخواد ..تونستم خودم زنگ ميزنم..فعلا”
به عرفان اس ميدم مرسي اومدي..دلم برات تنگ شده بود
جواب نميده…
چهارشنبه!
نسيم مياد تو اتاقم …
“رها ياشار فردا مهموني گرفته قراره همه تا صبح بمونن دوره هم بازي كنن! ”
“خوب؟”
“خوب تو به مامان بگو ميريم خونه شيما اينا شب ميمونيم”
“باشه!فقط يادت باشه هاااا هي من دارم كاراتو راستو ريس ميكنم”
نسيم خواهر بزرگترمه ولي تو خونه همه منو بيشتر قبول دارن..
به اشكان ميگم ميگه منم بايد بيام…
ميگم مگه تولد دختر خالت نيست….
“خوب ميام زود ميرم به اونم برسم”
….
پنج شنبه!
تو مهموني علي دوست ياشارم هست!
قبلا مي خواست باهام دوست شه منم قبول نكردم …به خاطر عرفان!
ميرم با شادي سلام عليك كنم علي بهم ميگه اين پسره دوست پسرته؟
“آره”
“پس فقط واسه من فيلم بازي كردي نه؟”
“بيخيال”
ميشينم پيش اشكان…
بعد از 5 تا پيك ميگه ديگه نخور
“حالا حالا ها جا دارم”
اشكان نميدونه مشكل من چيزه ديگه ايه…اينقد ميخورم تا قشنگ شنگول ميشم!
عادت دارم هميشه با نسيم برقصم…
چند دور با اشكان ميرقصم تا بالاخره اينقدر بهش زنگ ميزنن مجبور مي شه بره..
باهاش ميرم تو اتاق وسايلشو بر داره..
دستاشو حلقه مي كنه دور كمرم… من از اون مست ترم
سرمو ميندازم پايين كه احتمال بوسه پيش نياد…
موهام تا روي شونمه …
موهامو ناز ميكنه…
“نميتونم بعد دو هفته بگم دوست دارم….ولي وقتيبه نبودنت فكر ميكنم…..كلافه ميشم”
آروم ازش جدا ميشم…
نمي دونم چجوري اين كلماتو مي گم..ولي تو چشماش زل ميزنم
“اشكان به من وابسته نشو…من موندني نيستم”
بالحن شوخي ميگه”موندنيت ميكنيم”
بعد رفتن اشكان سوييچ ماشينو از نسيم ميگيرم كه برم پيش عرفان..
علي ميفهمه دارم ميرم
“تو اينقدر مستي رانندگي نكن من ميرسونمت …كجا ميخواي بري؟”
“يكي از دوستام با دوست پسرش دعواش شده بايد برم پيشش”
“برو لباس بپوش من ميرسونمت”
ميرم بافت و شالمو بر دارم..
تو آينه خودمو نگاه ميكنم…پيرن مشكيه كوتاه با ساپورت ..موهاي صاف شدام تا روي شونم ميرسه..ر‍ژ لب قرمز..با كفشه پاشنه بلند…
با عجله وسايلمو بر ميدارم…ميشينم تو ماشين علي…
تمام طول راه حرف ميزنه گله ميكنه اصلا جوابشو نميدم..
دم در خونه عرفان اينا پياده ميشم…
سوار آسانسور كه ميشم قلبم شروع ميكنه تند زدن ته دلم شور ميزنه…
ولي مست تر از اين حرفام كه بخوام از اومدنم پشيمون شم..
زنگ در رو ميزنم…
عرفان درو باز ميكنه…
چشاي درشتش ميخنده….
باهاش دست ميدم ميرم تو….
ميشينم رو كاناپه…..
ميشينه رو مبل جلوم …
حرفاي عادي و روزمره اي كه ميزنه رو نمي شنوم…..
فقط مي خوام يه بوسه رو با عرفان تجربه كنم…..
ميدونم اون كاري نميكنه..منم كه اگه مست نباشم روم نميشه واسه همينم مست اومدم پيشش!

نوشته: بن بست

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>