شب اول زندگی متاهلی

سلام دوستان من علی هستم 29سالمه و میخوام داستان3سال پیش رو براتون تعریف کنم.بهترین خاطره ای که در طول عمر خودم داشتم.
بریم سر اصل مطلب:دختر دوست مامان من دقیقا همسن منه و فقط 3روز از من کوچیکتره .یه روز که برای اولین بار میدیدمش حدود5سالم بود که اومد برای من آب شربت اورد اما فقط برای من.
ما هم که از این چیزا سر در نمیاورددیم که دیدم مامانامون دارن پچ پچ هایی در مورد ما میکنن و از اون به بعد من مامانمو راضی میکردم که بریم خونه هانیه تا باهاش بازی کنم.
همین طور گذشت تا باباهامون منو اونو نشونه هم کردن و قرارشد هر موقع وقتش شد باهاش ازدواج کنم.

 
من از9سالگی به بعد اونو خیلی کم میدیدم حتی توی سن14تا19سالگی فقط حدودا10باری بیشتر ندیدمش و این ناراحتم میکرد چون تازه فهمیده بودم عشق و هوس و سکس و اینچیزا چیه.بعد از اینکه تا جلوی خانواده هانیه عشقم سربلندباشم خرخونی کردمو تونستم پزشکی دانشگاه آزاد تهران رو بیارم. وخلاصه تا 27سالگی به درس پزشکی مشغول بودم و توی بیمارستان شهر خودمون البته با یه سری پارتی به درمان بیماران مشغول شدم.
بعد این کار دیگه صبرم تموم شد و به مامانم گفتم بساط خواستگاری رو راه بندازه که دیگه طاقت ندارم.منو هانیه عاشقانه همدیگرو میپرستیدیم.
دقیقا روز13مرداد1390روز عروسیمون شد و ازدواج کردیم.آخرای شب که همه مهمونا رفتن پدر و مادرامون از ما خداحافظی کردند و منو عشقم برای اولین بار به خونه مستقلمون رفتیم.وقتی به خونه رسیدیم هر دم تا مشغول عوض کردن لباسامون شدیم من لباس عروس اونو کندم و اونم کراواتمو باز کرد و هرکدوم مشغول کارای خودمون شدیم.لحظه موعود فرا رسید اما اون از شدت خستگی اصلا حال نداشت و منم نمیتونستم هانی رو مجبور به سکس کنم.رفتم دراز کشیدم کنارش و لباشو بوسیدم. یه لبخند شهوتی زد که قند رو تو دلم آب کرد.گفت عزیزم میخوام امشب زنت بشم.گفتم عشقم خسته ای اما اون گفت نه.
منم از خدا خواسته شروع به لخت کردن اون و خودم شدم.تاحالا واقعا سینه هاشو ندیده بودم خیلی زیبا بود عین خودش.شورع به خوردنشون کردم.صدا آه آهش همه خونرو برداشته بود که گفتم عشقم کمی آرومتر آبرومون جلوی همسایه ها میره ها.
کم کم پائین تر رفتم تا به کسش رسیدم بدون یه تار مو.شروع به خوردنش کردم داشت دیوونه میشد که یهو بلند شد گقت نوبت منه و اونطوری برام ساک میزد که داشتم از حال میرفتم.بعد حدود3 دقیقه گفتم عشقم بسه نوبت اصل کاریه.یهو صورتش قرمز شد و خیلی استرس داشت معلوم بود از درد پاره شدن پرده میترسه.
گفت عزیزم درد داره
منم گفتم  یکم ولی من نمیزارم دردت بگیره
کلاهک کیرمو توی کسش بردم که یه جیغ بلند کشید.لباشو محکم میخوردم تا درد از یادش بره بعد کم کم تموم کیرم توی اون کس تنگ هانیه جا گرفت. دیگه داشت میمرد که با شدت تلنبه میزدم .بله یهو بلند شدمو خون اون که روی کیرم بود رو پاک کردم و با چشمک اون که مثل اینکه تازه خوشش اومده بود به کارم ادامه دادم و با چنتا تلنبه اونو ارضاء کردمو خودش 2 دقیقه بهد ارضا شدمو آبمو توی کسی خالی کردم.
حدود 9 ماه بعدم پسرمون به دنیا اومد و با شیرینی به زندگیمون داریم ادامه میدیم

ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*