دخترباز ناشناس

سر ساعت 6 ، مثل دیروز ودیروزهای قبل تر در خونه با صدای ناهنجاری به هم خورد و بسته شد.
اروم و بی خیال اطرافم داشتم به سمت سر خیابون می رفتم تا خودم رو به اتوبوس ساعت 6-15 برسونم.
هنوز به سر خیابون نرسیده بودم که سرم رو بلند کردم تا ببینم وضعیت ایستگاه رو ببینم.
ایستگاه از روزهای دیگه شلوغ تر بود. یعنی کلا روزهای شنبه همیشه همین جوری بود.
انگار شنبه ها مردم خیلی عجله داشتن.
به ایستگاه که رسیدم رفتم و سر جای همیشگیم وایسادم.
پشت صندلی هایی که برای نشستن در انتظار های طولانی مدت برای رسیدن اتوبوس گذاشته بودن و تکیه دادم به دیوار کهنه پارک محله.
بی اختیار به اطرافم نگاه میکردم که یک دفعه نگاهم افتاد به شیرین که همراه با دو تا دوست فابریکش زل زده بودن به من و تا نگاه من بهشون افتاد زدن زیر خنده.
خندهای تلخ و تحقیر کننده.
شیرین از دخترهای محلمون بود .دختر خوشکل و خوش اندامی بود و همیشه هم همراه دو تا دختر دیگه به اسم شیما و مرضیه بود .
مسخره کردن و دست انداختن منم شده بود یکی از برنامه های روزانشون.
مثل همیشه سعی کردم بهشون توجهی نکنم ولی این فقط ظاهر قضیه بود.
و من داشتم از درون خرد می شدم.
.
بالاخره اتوبوس از راه رسید و سوار شدم و از بخت بد من شیرین هم باهام هم مسیر بود و باید توی اتوبوس هم تحملش می کردم.
توی راه صدای پچ پچ شیرین و دوستاش و خنده های چندش اورشون رو می شنیدم و با وجود این که خیلی دوست داشتم عکس العملی نشون بدم ولی . . .
.
اتوبوس به ایستگاه مدرسه رسید و من با سرعت هر چه تمام تر ازش خارج شدم.
.
اتوبوس به همراه شیرین و دوستاش به راه افتاد از من دور و دور تر شد ولی من هنوز وایساده بودم و با نگاه پر از تنفرم بدرقشون میکردم تا اینکه صدایی از پشت سرم منو از عالم خودم جدا کرد.
_ عذر می خوام.
برگشتم به سمت صدا.
یه پسر جوون هم سن و سال های خودم با کت و شلوار مشکی رنگ و ظاهری فوق العاده شیک بود.
محو ظاهر پسر شده بودم که باز هم همون صدا منو به خودم اورد.
_ می بخشین . میشه کمکم کنید. من دنبال مرکز پیش دانشگاهی …. می گردم.
_بله. خواهش میکنم. همین جاست. توی کوچه بعدی.
پسر اومد که حرکت کنه ولی دوباره برگشت به سمتم و گفت_ شماهم همون جا درس می خونید.
_بله !
_خب . میشه لطف کنید منو تا اتاق مدیر مرکز همراهی کنید.
یه لحظه فکر کردم و سریع گفتم _ بله . خیلی هم خوشحال میشم.
وسطای راه بودیم که بی مقدمه گفت _ من هومن هستم. هومن آرا .
_منم محسن صدیق.
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت _ از اشناییتون خوشبختم.
یه نگاه به دست منتظرش انداختم و سریع دستم رو به سمتش دراز کرد و جواب دادم _ همچنین.
.
جلوی دفتر مدیر مرکز که رسیدیم به سمت دفتر اشاره کردم و گفتم_ همین جاست.
هومن تشکر کرد و رفت به سمت دفتر.
.
می خواستم برم سر کلاس ولی بد جوری کنجکاو شده بودم که هومن اینجا چی می خواد.
همون جور اروم رفتم پشت در دفتر و یه جورایی فال گوش وایساده بودم.
صدای هومن و مدیر مدرسه میشنیدم.
باورم نمیشد اون مدیر بد خلق و عنق داره به این نرمی و لطافت صحبت میکنه. البته میدونم تنها دلیلش نوع صحبت کردن و سر و وضع هومن بوده.
صداها رو درست نمیشنیدم ولی به نظر می رسی هومن می خواد بیاد به این مدرسه .
ولی چرا الان. الان که نصف بیشتر سال تحصیلی گذشته بود.
.
بالاخره هومن اومد بیرون. البته با بدرقه مدیر مرکز.
انگار مدیر می خواست هومن رو جایی ببره ولی هومن با دیدن من ازش تشکر کرد و گفت _ ممنون شما زحمت نکشید. ایشون کمکم میکنن .
و اشاره کرد به من.
اقای مدیر هم با دیدن من با لحن سابق خودش گفت._صدیق هوای اقای آرا رو داشته باش و کمکشون کن.
.
من 4 شاخ مونده بودم و فقط با تکون دادن سرم به مدیر جواب مثبت دادم.
اقای مدیر با هومن خدا حافظی کرد و برگشت داخل دفتر و من موندم و هومن.
.
هومن _ اقای صدیق میشه لطف کنید و اتاق 102 رو نشونم بدید.
_اتاق 102 ؟
هومن _ بله . باید برم سر اون کلاس.
با ذوق پرسیدم_یعنی با هم همکلاس هستیم ؟!
هومن با خونسردی و متانت خاص خودش جواب داد _خب. اگه شما هم تو همون کلاس باشید. بله.
.
با هم راه افتادیم به سمت کلاس.
وارد کلاس که شدیم حدودا نصف بیشتر بچه ها اومده بودن و همه از دیدن هومن اونم همراه من متعجب شده بودن.
هومن خیلی اروم وارد کلاس شد و رفت به سمت اخر کلاس و منم پشت سرش ، که یکدفعه یکی از بچه ها با لحن وقیحانه ای پرسی _ هی. محسن. این اقا خوشکله دیگه کیه ؟
من به این تیکه ها عادت داشتم ولی حالا قضیه فرق داشت. نمی خواستم بزارم که به هومن توهین کنن واسه همین می خواستم عکس العملی نشون بدم که خود هومن مانعم شد و خودش رفت به سمت پسری که این حرف رو زده بود.
چهره معصوم و دوست داشتنی چند لحظه پیش هومن حالا فوق العاده خشن شده بود.
هومن _به تو ربطی داره ؟
پسر _ نه . فقط پرسیدم کی هستی ؟
هومن _ این فوضولی ها به تو نیومده.
.
اون ساعت دیگه هیچ کس جرات نکرد حرفی به هومن بزنه.
و ما هم فهمیدیم که هومن از یه مدرسه دیگه منتقل شده به اینجا و قراره این چند هفته اخر سال رو اینجا باشه.
.
مدرسه که تموم شد همراه با هومن از مدرسه خارج شدیم.
هومن _ محسن ، این دور ورا کافی شاپ هم پیدا میشه.
_ اره ، مگه چطور. ؟
هومن _نزدیکه !؟
_اره خب.
هومن _ پس راه بیافت بریم.
_اخه …
می خواستم چیزی بگم ولی مگه هومن می گذاشت. دستم رو گرفته بود و میکشید و همون جوری هم ادرس می پرسید.
در کافی شاپ که رسیدیم دستم رو از توی دستای هومن در اوردم و گفتم _ اقا هومن من نمی ام.
هومن _اون وقت چرا ؟
_از این جور جا ها خوشم نمی اد.
هومن _ عیب نداره. چون منم خوشم نمیا د.
با تعجب پرسیدم _ پس چرا میری.
هومن _ اخه کار دارم.
به زور هومن رفتم داخل.
سر یه میز نشستیم و هومن دوتا اب پرتقال سفارش داد .
هومن _ خب. چرا از اینجا خوشت نمی اد .جا به این خوبی.
(همون جوز که صحبت میکرد دستاش رو هم تکون می داد)
هم خوشکله هم باحاله( و اشاره کرد به 2 تا دختری که روی میز بغلی نشسته بودن)
دخترا که متوجه شده بودن زدن زیر خندهخ که هومن رو کرد بهشون و گفت _ شما رو نمیگم که. کافی شاپ رو میگم.
و بازم دخترا زدن زیر خنده.
هومن _ راستی خانم ها شما مشتری ثابت این جا هستین ؟
یکی از دختر ها جواب داد _ بله . مگه چطور.
_ می خواستم ببینم چه چیز اینجا معروفه.
اون یکی دختره جواب داد_نسکافش.
هومن با یه حالت تعجب عجیبی گفت _ عجب.
من شنیده بودم اینجا دختراش معروفه. . .

 
چند دقیقه ای بود که هومن با اون دو تا دختره حرف میزد و اون دو تا هم یک ریز از حرف های هومن میخندیدن تا اینکه یکیشون گفت.
این دوستتون چرا این قدر ساکته.
هومن با دست اشاره کرد به من و گفت _ این. بابا این لوزش رو عمل کرده وگرنه تا الان مختون رو خرده بود.
از این حرف هومن خیلی جا خوردم و میخواستم چیزی بگم که هومن سریع گفت _ نه. خودت رو اذیت نکن تو فعلا باید استراحت کنی.
نگران هیچی هم نباش هم به جات حرف میزنم هم به جات شماره میدم.
حدود نیم ساعتی اون جا بودیم و اخر سر هم هومن هم شمارش رو داد به دخترا و هم پول میز رو انداخت گردنشون .

از کافی شاپ که خارج شدیم هومن یه نگاه به ساعتش انداخت و گفت _ من دیگه دیرم شده . تو کاری نداری.
_نه. ممنون.
هومن _پس فعلا.
.
هومن خداحافظی کرد وسریع یه تاکسی گرفت و رفت و منم در مسیر عکس اون با پای پیاده شروع به رفتن کردم.
همون جور که می رفتم جریان اتفاقات امروز رو هم مرور می کردم.
واقعا عجب روزی بود.
.
توی خونه همش فکرم مشغول هومن بود.
رفتارش. حرف زدنش . لباس پوشیدنش.
چقدر دوست داشتم جای اون باشم یا حداقل مثل اون بودم !
.
صبح که از خواب پاشدم یه راست رفتم سر کمد لباسم.
چند دست لباس بیشتر نداشتم ولی می خواستم بهترین لباسی رو که دارم بپوشم.
بالاخره بعد از کلی چونه زدن یه دست لباس رو انتخاب کردم و پوشیدم.
از خونه که بیرون زدم اولین چیزی که به ذهنم رسید شیرین بود.
می دونستم که امروز هم باید تمسخر اون و دوستاش رو تحمل کنم.
هر چی فکر کردم که جلوشون چه عکس العملی نشون بدم چیزی به ذهنم نرسید با خودم فکر کردم کاش با هومن در میون بزارم و ازش کمک بخواهم.
ولی سریع پشیمون شدم. اخه مگه چند وقته که من هومن رو می شناسم.
.
به ایستگاه که رسیدم یه نگاهی به اطرافم انداختم و منتظر بودم که شیرین رو ببینم ولی به جاش یه چیز خیلی عجیب تر دیدم.
یعنی خودشه. اگه خودشه این جا چی کار میکنه.
هومن بود. دقیقا سر جای هر روزه من وایساده بود و با لبخند قشنگش بهم نگاه میکرد.ولی سر و وضعش با دیروز کلی فرق داشت.
یه شلوار جین و یه تی شرت با موهای ژل زده.
هومن _ سلام . چطوری پسر ؟
_سلام . تو ؟! این جا ؟!
هومن _ حالا دیگه !
.
با هومن ئمشغول صحبت بودم که دیدم شیرین و دوستاش از راه رسیدن و از دیدن هومن درکنار من کلی تعجب کرده بودن.
هومن از روی خط نگاه من شیرین و دوستاش رو دید و یه نگاه سر سری بهشون انداخت دوباره برگشت به سمت من و مشغول صحبت شد.
از این حرکت هومن کفم برید.
دقیقا کاری رو کرد که شیرین با من میکرد.
شیرین دختر خوشکل و مغروری بود و حالا که این جوری بهش کم محلی شده بود داشت اتیش میگرفت.
و من داشتم دقیقا اینو حس میکردم.
هومن _ دختر خوشکلیه .
_اره . ولی خیلی مغروره.
هومن _ می دونم. می خوای یکم اذیتش کنیم.
از این حرفش جا خوردم ولی خیلی واسم جالب بود .با ذوق گفتم _ اره. ولی چطوری.
هومن _ صبر کن و ببین.
هومن برگشت به سمت شیرین و زل زد بهش.
شیرینم که متوجه شده بود خیره شد به هومن.
هومن با حرکات سر و صورتش داشت علامت می داد و شیرین هم با کمی مکث جواب مثبت داد. انگار هومن بد جوری چشمش رو گرفته بود.
هومن یه نگاهی به اطرافش انداخت و رفت به سمت شیرین ولی چند قدم مونده بهش وایساد و یه کاغذ رو از جیبش در اورد و انداخت زمین و برگشت به سمت من و دوباره بی خیال مشغول صحبت کردن با من شد.انگار که اصلا به شیرین توجهی نداره.
شیرین هم که دو دل شده بود . مونده بود که چی کار کنه .
اتوبوس که از راه رسید من و هومن رفتیم و سوار شدیم . توی این مصافت زمانی حواسم به شیرین بود و دیدم خیلی سریع رفت به سمت کاغذ و اون رو از روی زمین برداشت و بعد سوار اتوبوس شد.
.
_هومن دمت گرم خوب تحقیرش کردی. باید واسه دوست شدن با تو خم میشد و شمارت رو بر میداشت.
هومن لبخندی زد و گفت _صبر کن.
چند لحظه بعد دیدم صدای شیما و مرضیه بلند شد .
برگشتم و یه چیز عجیب دیگه دیدم
شیرینداشت گریه میکرد !!!و شیما و مرضیه داشتن ارومش میکردن.
برگشتم به سمت هومن و گفتم _ قضیه چیه .
که هومن یه کاغذ دیگه از جیبش در اورد و داد دست من و گفت._ هیچی یه دونه از اینا بهش دادم.
روی کاغذ نوشته شده بود : تا حالا میمونی به زشتی تو ندیده بودم.

 

از این کار هومن دیوونه شده بودم. واقعا تقاص اون همه تمسخر و تحقیر من رو گرفته بود.
تو تموم راه شیرین داشت یک ریز گریه میکرد و ما می خندیدیم ، تا رسیدیم به مدرسه.
از اتوبوس که پیاده شدیم هومن رو کرد به پنجره صندلی که شیرین و مرضیه روش نشسته بودن و واسشون دست تکون داد. که باعث میشد بیشتر حرصشون در بیاد و من بیشتر کیف کنم.
.
هومن _ راستی امروز خوش تیپ زدی.
نمی خواستم فکر کنه به خاطر اون الین کار رو کردم واسه همین لبخندی زدم و گفتم _ نه . لباس هر روزم رو پوشیدم.
هومن سری تکون داد و گفت _ خوبه ادم همیشه خوش تیپ باشه.راستی امروز تا ساعت چند کلاس داریم.
_ده و نیم. دو تا کلاس بیشتر نداریم.
هومن _ خوبه .
.
تو اون دو ساعتی که کلاس داشتیم هومن همه رو دیوونه خودش کرد.
از دبیرها گرفته تا بچه های کلاس . حتی اون کسی که دیروز باهاش دعواش شده بود.
هومن از هر فرصتی برای تیکه پروندن و شوخی کردن استفاده میکرد ولی هیچ وقت پاش رو از خط قرمز اون ور تر نمی زاشت. یعنی ادب رو رعایت میکرد. و شاید همین نکته باعث شده بود که کسی دلش نخواد و سعی نکنه که جوابش رو بده.
وقت استراحت بین کلاس ها بچه ها یکی یکی جلو می اومدن و با هومن سلام علیک میکردن و خودشون رو بهش معرفی مرکدن و هومن هم به گرمی باهاشون رفتار میکرد.
از این رفتار بچه ها خیلی تعجب کرده بودم . انگار هومن یه شخصیت خیلی بزرگ بود که همه به اشنایی باهاش افتخار میکردن.
این وسط منم هی خودم رو بیشتر به هومن می چسبوندم که نکنه یه وقت کسی جام رو بگیره.
.
بعد از مدرسه با هومن راه افتادیم. اولش فکر کردم دوباره می خواد بره کافی شاپ ولی مسیرش رو عوض کرد.
_هومن !؟ کجا میریم ؟!
هومن _ میریم پارک .
_ واسه چی؟1
هومن _ یه اب و هوایی عوض کنیم.چهار تا منظره طبیعی ببینیم.
درست متوجه نشدم چی میگه ولی میدونستم قصد اصلیش چیه .
.
به پارک که رسیدیم همون جلوی در ورودی روی یه نیمکت نشستیم.
هومن یه عینک افتابی از جیبش بیرون اورد زد به چشماش و با یه حالت خاصی زل زد به رو به روش.این حالتش منو یاد شرلوک هلمز میانداخت و اون فیگور های خاص خودش.
چند دقیقه ای بود که اون جا نشسته بودیم. هومن ساکت بود و چیزی نمیگفت و منم از اون تبعیت میکردم.
تا اینکه بالاخره سر و کله دو سه تا دختر حدودا هم سن و سال های خودمون. شاید یک . دو سال بزرگتر پیدا شد.
.
هومن با دیدن دخترا انگار از خواب بیدار شده باشه . عینک رو از روی چشماش برداشت و مثل ادم ندیده ها زل زد به دخترا.
دخترا که با دیدن این حالت هومن خندشون گرفته بود راهشون رو طوری کج کردن که دقیقا از کنار ما رد بشن .
نزدیک ما که رسیدن هومن از جاش بلند شد و پرسی _ ببخشید شما سه تا دو قلو هستین.
دخترا از این حرف هومن زدن زیر خنده ولی چیزی نگفتن که هومن ادامه داد.
_عذر می خوام من شما رو جایی ندیدم.
یکی از دختر ها جواب داد_برو کوچولو . برو با بزرگترت بیا.
هومن _ پس اگه میشه لطف کنید و ادرس و شماره تلفونتون رو بدین تا با بزرگترم خدمتتون برسم.
دخترا که از حاضر جوابی هومن کلی کیف کرده بودن سر جاشون وایساده بودن و مشغول حرف زدن با هومن شدن.
هومن با روش خاص خودش جلو میرفت و از اسم و فامیل شون شروع کرد تا رسید به اسم دوست پسراشون.
چند دقیقه ای گذشته بود و دخترا هر لحظه مشتاق تر میشدن تا یکدفعه هومن نگاهی به ساعتش انداخت و رو کرد به من و گفت _ محسن ! پاشو که دیر شد. الان ازیتا و اناهیتا و رزیتا و ملیکا و ریکا و مایع ظرف شویی منتظرمون هستن. دیر برسیم پوستمون رو میکنن.
و دست منو کشید و از جا بلند کرد و بعد رو کرد به دخترا و گفت_ راستی این دوستم اسمش اقا محسنه. لوزش رو عمل کرده و نمی تونه حرف بزنه.
در ضمن این جوری نگاهش نکنید که عمرا بهتون پا بده.
دخترا دیگه از بس خندیده بودن نای خندیدن نداشتن.
بعد دست کرد تو جیبش و یه کاغذ داد دست دخترا و گفت _ اگه یه موقع کاری با من داشتین می تونین با این شماره پیدام کنید . البته فقط رو زهای تعطیل ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر.
بای.
و سریع از پارک خارج شدیم.
هومن _ خب برای امروز هم دیگه بسه. منم داره دیرم میشه.اگه کاری نداری من برم.
_نه . ممنون.
هومن _فعلا.
چند قدمی بیشتر دور نشده بودم که برگشتم و داد زدم _ هومن؟!
هومن _بله ؟1
_واسه قضیه صبح خیلی ممنون.
هومن با لحن خاصی جواب داد _خواهش میشه.
لبخند زدم و برگشتم به مسیر خودم

دم غروب جلوی در خونه نشسته بودم و کوچه رو نگاه میکردم و همون جوری فکر میکردم.
فکر میکردم به خودم ، به هومن به شیرین به دخترای توی پارک و …
راستی اشنایی با دخترا چقدر اسونه.
حتما هومن تا الان هزار تا دوست دختر داره.
نمی دونم ؛ شاید.
از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن. با سری پایین. بی هدف و بی تفاوت بی اطراف. . .
.
ساعت 6 صبح بود.
6 صبح همیشه بود. یعنی خیلی از این 6 صبح ها رو پشت سر گذاشته بودم ولی الان چند روزی بود که 6 صبح یه معنی دیگه پیدا کرده بود.
یه شوق و ذوق قشنگ و بچه گونه برای رسیدن به این ساعت.
.
در حیاط رو بستم و حرکت کردم به سمت ایستگاه.
امروز هم با وسواس یکی از لباس هام رو انتخاب کرده بودم و پوشیده بوم.
یه لباس اسپرت به تقلید از هومن.
.
قدم هام رو سریع تر کردم. به امید اینکه زودتر به ایستگاه برسم و شاید بتونم هومن رو ببینم.
از دور ایستگاه نمایان شد.
هر چی چشم دووندم اثری از هومن ندیدم.
بی اختیار قدم هام کند شد.
مثل فرد تشنه ای که انتظار اب رو داره ولی سراب هم نمی بینه.
.
سر جای همیشگیم وایساده بودم که سر و کله شیرین و دوستاش پیدا شد.
اثرات جریان دیروز هنوز تو چهره شیرین مشخص بود.
نگاهی بهش انداختم و پوز خندی زدم حالا این من بودم که داشتم اون رو تحقیر میرکدم.
اصلا چرا تا همین حالا گذاشته بودم که منو تحقیر کنن.
در دل با خودم گفتم انتقام اون روزهای سخت رو ازت میگیرم.
.
به مدرسه که رسیدم هنوز هومن نیومده بود .
چند تا از بچه ها اومدن و سراغش رو از من گرفتن. انگاری واقعا من شده بودم رفیق فابریک هومن.
اونم یه رفاقت 3 روزه.
.
ساعت اول هومن سر کلاس نبود ولی واسه ساعت دوم و سوم اومدش.
بر عکس روز قبل همش تو فاز درس بود و دائم سوال میکرد و اشکال میگرفت و این جور کارها.
بازم همه توجه ها جلب شده بود به سمت هومن.
ساعت دوم که تموم شد هومن منو کشید کنار گفت _ میگم نکنه تو واقعا لوزت رو عمل کردی و نمی تونی حرف بزنی.
خندیدم و گفتم _مگه چطور ؟
هومن _ دیروز تا حالا بغل دستت نشستم و مخ همه کلاس رو خوردم . تو حداقل واسه رفع کت یه کلمههم حرف نزدی.
این ساعت من هر چی رو کاغذ می نویسم تو میگی.
اوکی.
_نمی دونم …
هومن _ نمی دونم و زهر مار. فقط نوشته های منو بخون

کلاس که شروع شد دل تو دلم نبود ولی از یه طرف خوشحال بودم که حداقل این ساعت تاریخ داریم.
تاریخ رو خیلی دوست داشتم واسم خیلی قشنگ و سرگرم کننده بود واسه همینم ازش اطلاعات نسبتا زیادی داشتم ولی هیچ وقت ازش استفاده نکرده بودم.
شاید حالا موقعش بود .
اقای ایزدی دبیر تاریخ ما بود.
نمی دونم چرا ولی رابطش زیاد با من خوب نبود .
مخصوصا زمانی که امتحان ترم اول رو با بالا ترین نمره قبول شدم بهم اتهام تقلب زد.
.
اون ساعت داشتیم در مورد تاریخ شناسی صحبت میکرد که بحث به سمت جنگ جهانی دوم کشیده شد.
تو همین موقع بود که متوجه شدم هومن داره روی کاغذ سفید کوچکی چیزهایی رو می نویسه. وقتی کارش تموم شد کاغذ رو هل داد به سمت من و اروم گفت_ بخونش. زود باش بخونش.
روی کاغذ نوشته بود چرا هیتلر به شوروی حمله کرد در حالی که باهاش پیوند دوستی داده بود.
.
با ترس و لرز دستم رو بلند کردم و با تپه تپه سوال رو پرسیدم.
اقای ایزدی نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت _
هیتلر تفکر خاصی داشت.
فقط می خواست خودش باشه . خودش.
توی این راه از هیچ کاری هم فرو گذار نمیکرد.
هیتلر برای شروع کارش به استالین و ارتشش احتیاج داشت ولی خیلی زود دست خودش رو رو کرد و به سمت خاک شوروی حمله کرد.
شاید اگه یک سال دیرتر این کار رو انجام میداد نتیجه جنگ چیز دیگه ای میشد.
.
یه ان دیدم یه ورقه دیگه جلومه .
نگاهی بهش انداختم و این بار با اعتماد به نفس بیشتری سوال رو پرسیدم.
_اقا ؛ چرا امریکا وارد جنگ شد و چرا به نع انگلستان و روسیه.
دلیل ورود امرکا به جنگ رو حمله زیر دریایی های المان به کشتی های امریکایی یا حمله ژاپن به پرل هاربر می دونن . ولی در واقع این چیزها به تنهایی نبود.
می دونید که امریکایی ها مهاجرین بریتانیایی بودن . یعنی وقتی به انگلستان حمله شد انگار به کشور و وطن اونا حمله شده و از طرف دیگه اصلا دوست نداشت که زیر سلطه کشوری مثل المان و فردی مثل هیتلر قرار بگیره.
.
_ اقا چرا المان شکست خورد. دلیلش فقط اضافه شدن امرکا به جنگ بود.
اقای ایزدی _ خب یکی از دلایل اصلیش همین بود ولی خیلی دلیل های دیگه هم داشت.
یکیش سرمای روسیه و شیوه جنگی استالین و همچنین شیوه سیاسی و مذهبی که پیش گرفت.
استالین یه وحشی بود . ولی یه وحشی با هوش. در اوج جنگ بود که سیاست ازادی مذهبی رو به کار گذاشت و جنگ رو یه جنگ ملی و میهنی اعلام کرد و بسیج مردم.
از طرف دیگه هیتلر فکر نمیکرد جنگ این قدر طول بکشه و شاید اگه می دونست به فکر امکانات بیشتری می افتاد.
و یکی دیگه از دلایلش ما هستیم.
اهی کشید و ادامه داد _ ما . یعنی ایران.
ارتش بی عرضه رضا خانی که حتی نتونست یک روز در مقابل ارتش انگلیس و امریکا مقاومت کنه.
البته من نمی خوام از هیتلر حمایت کنم ولی متفقین به ایران لقب پل پیروزی دادن. و ما باز هم خوار و خفیف شدیم.
.
چند لحظه ای کلاس در سکوت فرو رفت تا دوباره من سکوت رو شکستم.
_ اقا . در مورد نر ماندی واسمون حرف میزنین.
….
ساعت کلاس تموم شده بود ولی هنوز من و اقای ایزدی در حال بحث و گفتگو بودیم.
بدون کاغذ های هومن.
.
.
هومن _ خب کلاس چطور بود.؟!
_ عالی. فوق العاده.
هومن _ دیدی که خیلی راحت بود.
_نه بابا کجاش راحت بود. تازه من تاریخم خیلی خوبه وگرنه اصلا نمی تونستم حرفی بزنم.
هومن _ نه . این جوری فکر نکن. تو فقط باید بخوای و اعتماد به نفس داشته باشی.
تو هر کاری. تو هرجایی و با هرکسی

اون روز همش تو فکر حرفهای هومن بودم.
شایدم راست میگفت اگه خودم می خواستم همه چیز درست میشد.
شاید مشکل من فقط همون نداشتن اعتماد به نفس باشه.
.
صبح با وسواسی که جدیدا در مورد لباس پوشیدن پیدا کرده بودم یه دست لباس اسپرت انتخاب کردم و پوشیدم و راه افتادم به سمت مدرسه.
امروز بر خلاف روز های قبل سرم بالا بود و همه چیز رو زیر نظر داشتم.
عابر هایی که از کنارم رد میشدن . ماشین هایی که توی خیابون پارک شده بودن و از همه مهمتر دختر های محل.
بعضی ها شون رو قبلا دیده بودم ولی نه این جوری اصلا چهرشون با اون چیزی که توی ذهنم داشتن فرق داشت.
بعضی ها خوشکلتر و اروم تر و بعضی ها مثل عروسک های رنگ امیزی شده با شور و شر.
بعضی هاشون نگاهم رو با نگاه جواب می دادن و بعضی هم بی تفاوت از کنارم میگذشتن.
.
سر ایستگاه که رسیدم دیدم شیرین تک و تنها یه گوشه وایساده و بدجوری توی فکره.هر چی نگاه کردم اثری از دوستاش ندیدم.
.
اتوبوس از راه رسید . می خواستم سوار بشم که یه لحظه به نظرم اومد شیرین بهم اشاره کرد . اولش فکر کردم فقط یه خیاله ولی دیدم نه.
واقعا داشت بهم اشاره میکرد.
انگا ر می خواست سوار اتوبوس نشم. نگاهی به ساعتم انداختم و تصمیم گرفتم بمونم.
ا.
اتوبوس که رفت دیگه تقریبا ایستگاه هم خالی شده بود.
شیرین اومدب ه سمتم. منتظر بودم که چیزی بگه ولی نگفت. با سر پایین از کنارم رد شد و رفت.
با خودم گفتم این دختره ادم نمیشه کاش با اتوبوس رفته بودم ولی دیدم برگشته و داره بهم اشاره میکنه .
ازم می خواست دنبالش برم.
.
تقریبا به جای خلوتی رسیده بودیم. شیرین قدم هاش رو اهسته تر کرد و من تند تر تا بهش رسیدم.
حالا شونه به شونه هم بودیم و هر دو ساکت . تا شیرین سکوت رو شکست.
شیرین _ اون دوستتون دیگه نمی اد اینجا؟
_کدوم . هومن.؟!
شیرین _ اسمش رو نمی دونم. همون که اون روز ….
_نه. فکر نکنم. مگه چطور ؟
شیرین _ هیچی.
چند لحظه ای سکوت کرد و بعدش ادامه داد _ می خواستم ازت معذرت خواهی کنم. خیلی اذیتت کردم و تو چیزی بهم نگفتی.
تا حالا نمی دونستم که به این راحتی یکی هم می تونه منو بسوزونه.
این حرف ها رو که زد خیلی دلم واسش سوخت. حالش رو درک میکردم.
با این که خیلی از دستش شاکی بودم ولی سعی کردم ببخشمش.
_ خواهش میکنم. عیبی نداره .
شیرین _ من دیگه باید برم. مدرسم دیر میشه.
_ می خوای واست تاکسی بگیرم.
شیرین _ ممنون میشم.
اول یه تاکسی واسه شیرین گرفتم و بعدشم خودم با پای پیاده راه افتادم به سمت مدرسه.
.
وسطای ساعت اول بود که رسیدم مدرسه. اولش می خواستم بی خیال کلاس بشم . ولی بعد تصمیم گرفتم که برم داخل .
پشت در کلاس وایساده بودم و به صدای اقای کریمی گوش میدادم.
کریمی دبیر ادبیات بود. داشت یه شعر رو می خوند . شعر که تموم شد به بچه ها گفت _ خب حالا کی می تونه تقطیعش کنه.
. بی اختیار در زدم !!
اقای کریمی _ بفرمائید .
وارد کلاس شدم و نگاهی به اقای کریمی و بچه ها انداختم. هومن هم بود. اخر کلاس نشسته بود و بهم لبخند میزد.
_ سلام اقا. ما می تونیم تقطیعش کنیم.
یک دفعه تمام کلاس رفت روی هوا.
خود اقای کریمی هم خندش گرفته بود.
اقای کریمی _ خب اول تقطیعش کن تا بعد ببینیم تا الان کجا بودی.
.
زنگ که خورد هومن یه دونه محکم زد پشتم و گفت _ ای ول . این حرکتت رو خیلی حال کردم.
و من با لبخند جوابش رو دادم.
.
قضیه شیرین رو که واسش تعریف کردم. سرش رو انداخت پائین و گفت – خوب شد . واسه هر دوتون.
.
ساعت اخر بود و می خواستیم بریم سر کلاس که هومن گفت _ این ساعت چی داریم.
_ بینش .
هومن _ خوبه . تو چند دقیقه همین جا وایسا تا من برگردم.باشه !
_باشه . ولی …
.
هومن برگشت و دست منو گرفت و کشید به سمت بیرون.
_ کجا. چرا این جور میکنی. دستم رو کندی.
هومن _ خب راه بیافت بریم دیگه .
_ کجا. کلاس اون طرفه .
هومن _ خب در خروجی هم این طرفه.
_ در خروج. یعنی فرار کنیم.
هومن خندید و گفت _ نه بابا تو بچه مثبت تر از اینایی که بخوای فرار کنی. از دبیر بینش اجازه گرفتم که نریم سر کلاس.
خیلی مشکوک پرسیدم _ چطوری . این معلمه که حتی اجازه نمی داد ما وسط کلاس بریم دستشویی.
هومن _ بهش گفتم واسه نامزدت یه مشکلی پیش اومده باید بریم. تازه گفتم واسه همین مشکل صبح هم دیر اومدی. اقای کریمی هم اون جا بود و حرفم رو تایید کرد.
_ نامزد. ؟! من نامزدم کجا بوده.
هومن _ حالا گیر نده بیا بریم واست برنامه دارم.
و به زور منو از مدرسه کشید بیرون.

همراه با هومن راه افتادیم به سمت بیرون.
مسیر حرکتمون به سمت محله ما بود واسه همین خیلی تعجب کرده بودم.
_ هومن . راستش رو بگو کجا داریم میریم.؟!
هومن _ یه جای خوب .
_ ولی این مسیری که میریم به سمت خونه ماست.!!
هومن _ خب یه سری هم میریم خونه شما. راهمون که میدی داخل.
_خندیدم و گفتم _ قدمت رو چشمم ولی جان هومن بگو قضیه چیه.
هومن _ حالا خودت می فهمی.
راستی محسن. من شمارت رو دارم ولی تا حالا گوشی موایل دستت ندیدم. حتی ندیدم به کسی زنگ بزنی یا کسی بهت زنگ بزنه.
اصلا وایسا ببینم , نکنه الکی گفتی و شمارت هم سر کاری بوده.؟!
_ نه بابا . هم گوشی دارم و هم خط. ولی زیاد زنگ خور ندارم. گوشیم همیشه تو جیبمه. بزار درش بیارم.
ایناهاش.
گوشی رو از دستم گرفت و با ذوق گفت _ به به پس k1100 داری.
_چی دارم. کا هزار صد چیه دیگه. این یازده دو صفر نوکیاست.
هومن نگاه عاقل اندر صفیهی بهم انداخت و گفت _ افرین .
خودمم میدونم که یازده دو صفره ولی وقتی بگی کا هزار صد هیچ تفاوتی که نمی کنه هیچ کلی هم به کلاس گوشیت اضافه میشه.
.
گوشی رو داد دستم و گفت _ نفهمم که جلوی دخترا بگی گوشیم یازده دو صفره.
هر کی پرسید بگو کا هزار صده.
خندیدم و گفتم _ چشم . هر چی شما بگین.
.
سر ایستگاه اتوبوسی که سر خیابونمون بود از تاکسی پیاده شدیم و رفتیم داخل پارک.
هر لحظه حس کنجکاویم بیشتر میشد.
اخه چرا اومدیم این جا . نکنه هومن با کسی قرار داره. ولی چرا اینجا.
.
اومدم که دوباره از هومن بپرسم که اون پیش دستی کرد و گفت _ بیا بریم روی اون نیمکت بشینیم تا بهت بگم چرا اومدیم این جا -
بین راه هومن عینک افتابیش رو در اورد زد به چشمش و یه عینک دیگه رو هم در اورد داد به من.
_این چیه ؟!
هومن _ محسن !؟! خیلی کند ذهن شدی ها. خب معلومه عینکه دیگه. از همونایی که وقتی میزنی و میری شیر اب رو باز میکنی نوشابه می بینی.
_ مسخره. منظورم اینه که چرا می دی به من.
هومن _ زود بزن به چشمت تا بهتبگم.
عینک رو زدم به چشمم و روی نیمکت نشستم._ خب . حالا بگو.
هومن _ ای ول . چه خوش تیپ شدی .
_ هومن. می گی یا نه.
هومن _ خیلی اروم روبه روت رو نگاه کن .
سرم رو چرخوندم به سمت جلو ولی چیز خاصی ندیدم.
_ چیو باید ببینم ؟!
هومن _ دوباره نگاه کن.یکم متمایل به چپ.
_ این بار دقیق تر نگاه کردم. …
وای خدا این که …
خودم رو زدم به نفهمی و گفتم _ خب
هومن عینکش رو برداشت و یه نگاه خیلی خشن انداخت بهم و گفت _ همچین میزنمت که صدای بز بدی .
سرم رو انداختم پایین و چند لحظه ای سکوت کردم.
_ هومن ؟!
هومن _ بله .
_ تو از کجا فهمیدی ؟؟!
هومن _ اونش زیاد مهم نیست . حالا می خوای چی کار کنی.
_ نمی دونم.
هومن _ می دونستم که نمی دونم.
من 2 تا راه جلوت میزارم.
1_ میری جلو و خودت رو بهش نشون میدی . حالا نمی گم بری بشینی باهاش حرف بزنی و مخش رو تلیت کنی ولی یهش بفهمون که ازش خوشت اومده.
2_ خودم دست به کار میشم.
با شنیدن راه دوم از جا پریدم _ نه هومن جون. جون مادرت بی خیال شو .
هومن _ پس خودت برو جلو .
.
واسم خیلی سخت بود. ول باید یه خاکی تو سرم می ریختم.
عینک رو از روی چشمم برداشتم و دادم دست هومن که گفت _ بزار رو چشمت بمونه . اونم به 3 دلیل .
1_ باعث میشه خوش تیپ تر بشی.
2_ بیشتر جلب توجه میکنی.
3_ می تونی به راحتی دیدش بزنی.
ولی حواست باشه یه چند دقیقه که گذشت عینک رو برداری تا بفهمه داری نگاهش میکنی . اوکی .
_ اوهووم.
_….

خیلی اروم راه افتادم به سمتش. با قدم های کوتاه و صدای یکنواختی که از بر خورد کفشم با زمین ایجاد میشد.
نمی دونم که این موقع روز تو این جا چی کار میکنم.
اصلا چرا اونم اینجاست.
.
7.8 سالی می شد که فریبا رو میشناختم و 2.3 سالی بود که بهش دل بسته بودم.
خونشون یک کوچه با ما فاصله داشت
دختر نسبتا خوشکلی بود .
هر موقع که می تونستم می رفتم و میدیدمش.
توی راه مدرسش. یا وقتی با خواهرش بیرون می اومد و هر فرصت دیگه ای که پیش می اومد.
بی نهایت دوستش داشتم. البته رابطه ای کاملا یک طرفه داشتیم.
هیچ وقت نتونسته بودم بهش بگم که چه حسی بهش دارم. حتی نتونسته بودم خودم رو بهش نشون بدم.
.
دیگه رسیده بودم نزدیکی هاش.
روی نیمکتی که حدودا روبه روی فریبا بود نشتم.
.
نگاهم رو دوخته بودم به زمین و هیچ کاری نمی کردم که دیدم گوشیم زنگ خورد.
شماره ی هومن بود. فهمیدم که منظورش چیه.
اروم سرم رو بلند کردم .
وای خدایا . فریبا هم داشت منو نگاه میکرد.
دوباره سرم رو انداختم پایین که بازم گوشیم زنگ خورد.این بار جواب دادم
هومن _ داری چه غلطی میکنی.
_ اون … اونم داره نگاهم میکنه.
هومن _ خب چه بهتر. کارت راحت تر شد.
ببین محسن یا درست همون کاری رو که گفتم انجام میدی یا میام ابرو ریزی میکنم.
فهمیدی . خداحافظ.
.
یه نفس عمیق کشیدم و سرم رو بلند کردم. روم رو چرخوندم به یه سمت دیگه ولی از زیر عینک داشتم فریبا رو نگاه میکردم.اونم هر چند لحظه یه بار یه نگاهی به من می انداخت.
با خودم فکر کردم شاید این اخرین فرصتم باشه.
شایدم فریبا هم ازم خوشش اومده باشه.
به هرحال ظاهر و سر و وضعم با قبلا فرق کرده و یکم اومدم قاطی ادم ها.
خلاصه تمام جراتم رو جمع کردم و عینک رو از روی چشمم برداشتم و زل زدم به فریبا .
هم زمان با من نگاه فریبا هم اومد روی من.
حالا چشم تو چشم بودیم ولی دل تو دل من نبود.
هر لحظه منتظر یه عکس العمل منفی بودم.
.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و با سرم یه اشاره کوچیک بهش کردم و منتظر شدم.
.
اخ خدا جون.
با یه لبخند جوابم رو داد.
.
بازم نگاهمون بود که با هم حرف میزد.
چند لحظه دیگه گذشت .
تا اینکه. . .
فریبا بلند شد و اومد به سمتم .
دلم می خواست بلند شم و فرار کنم ولی وقتی برگشتم و به هومن نگاه کردم بی اراده قلبم اروم گرفت و سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم.
.
فریبا در دو قدمی ایستاد و با صدای قشنگی از بین لب های قشنگش خارج میشد گفت – اقا محسن ؟!
.
انگار دهنم قفل شده بود.
هیچ اب بزاقی توی دهنم پیدا نمی شد تا بتونم راه گلوم را باهاش بازکنم.
لبهام از هم باز شد و صدای نامفهومی که فکر میکنم منظورم بله بود ازش خارج شد.
فریبا لبخندی زد .و کنارم نشست.
.
فریبا _ دیر کردین . دیگه داشتم میرفتم.
_ هان ؟! اره دیر شد.
شده بودم مثل عقب افتاده ها . یه لحظه چشمم رو بستم و حواسم رو متمرکز کردم.
دلم نمی خواست این فرصتی رو که به دست اوردم از دست بدم.
_عذر می خوام اگه منتظر موندین.
و یه ان با خودم گفتم چی دارم میگم. مگه من باهاش قرار داشتم که منتظر مونده. اصلا نکنه با کس دیگه ای قرار داره و منو اشتباهی گرفته.
ولی نه. مگه خودش نیومد جلو و اسمم رو گفت !!!
فریبا _ از دیروز تا حالا خیلی مشتاق بودم که ببینمتون.
_ منم همین طور .
دیگه داشتم سرگیجه میگرفتم. اخه این دختره داشت چی میگفت که هی منم تایید میکردم.
.
فریبا _ راستی من شما رو قبلا ندیدم.
_ نمی دونم . شاید. اخه هم محله ای هستیم.
.
خلاصه نیم ساعتی رو با فریبا صحبت کردم و بعدش هم اون گفت که دیگه داره دیرش میشه و خدا حافظی کرد و رفت.
فریبا رو تا دم در پارک همراهی کردم.
وقتی که فریبا از دیدم خارج شد همون جایی که وایساده بودم گرفتم نشستم.
که هومن اومد سراغم.
از پشت سر م اومد و صورتم رو بوسید و گفت _ قربونت برم که گند نزدی. یعنی گند که زدی ولی خیلی زیاد نبود.
با همون حالت منگی یه نگاهی بهش کردم و ملتمسانهپرسیدم _ هومن ، قضیه چی بود ؟!
هومن _ میگم واست .
.
همراه هومن رفتیم به کافه ای که توی پارک بود و هومن 2 تا اب پرتقال گرفت و همون جور که می خورد شروع کرد به تعریف کردن.
ببین محسن جون. من د وروزپیش به فریبا ، یعنی فریبا خانم زنگ زدم و کلی رفتم روی مخش.
خلاصه تا دیروز عصر که تونستم مخش رو بزنم.
البته من از طرف تو زنگ زدم ها.
خلاصه باهاش قرار گذاشتم. واسه امروز.
بهش گفتم من خیلی ادم خجالتی هستم . مخصوصا وقتی شما رو می بینم .
گفتم که من عینک افتابی به چشممه. اگه من نیومدم جلو بدون که مشکلی دارم و شما لطف کن و پیش قدم شو.
خلاصه اینی شد که دیدی.
.
از یه طرف داشتم می سوختم که چطوری این هومن بازیم داده.
از طرف دیگه خوشحال بودم که این اتفاق افتاده.
.
باهومن داشتیم از پارک خارج شدیم .هومن ازم خدا حافظی کرد و رفت تا تاکسی بگیره که یکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید.
با خودم گفتم هومن شماره فریبا رو از کجا اورده.اصلا فریبا رو از کجا میشناخت و می دونست که من ازش خوشم میاد.
برگشتم به سمت هومن و داد زدم.
_ هومن. تو از کجا می دونستی…
که دیدم داره سوار تاکسی میشه و تو همون حال گفت – زیاد فرقی نمیکنه. موضوع اصلی چیز دیگه ایه .
و رفت . . .

 

توی راه همش به ماجرای چند دقیقه پیش فکر میکردم و اصلا نفهمیدم که کی رسیدم به خونه.
از بس هیجان داشتم حتی نهار هم نخوردم.
توی اتاقم دراز کشیده بودم و به فریبا فکر میکردم
تا اینکه خوابم برد.
.
نزدیک های غروب بود که خواب بیدار شدم.
تمام بدنم درد میکرد انگار تازه از سر کار بنایی اومده بودم. بلند شدم و یه دوش گرفتم تا سر حال اومدم.
.
از حموم که خارج شدم دیدم واسم اس ام اس اومده.
از طرف هومن بود.
نوشته بود -
سلام محسن جون.
من شمارت رو فرستادم واسه فریبا .
قراره امروز عصر بهم ، یعنی بهت زنگ بزنه.
راستش رو بهش بگو. بگو ماجرا چی بوده.
فعلا.
.
چی کار کنم ؟!
راستش رو بگم.
ولی چه جوری.
خب … خب اگه ناراحت بشه چی. اگه رابطمون بهم بخوره !!!
ولی نه . نباید بزارم از همین الان دروغ بینمون باشه.
مطمئنا منظور هومن هم همین بوده.
ولی چی بهش بگم. چه طور بگم ؟!؟!

همین جوری نشسته بودم و با خودم کلنجار می رفتم.
مونده بودم سر دو راهی راست و دروغ .
دلم میگفت راستش رو بگم . ولی جراتش رو نداشتم.
.
توی حیاط نشسته بودم و غروب خورشید رو نگاه میکردم.
منتظر تلفن فریبا بودم و دلم بد جوری شور میزد.
تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید.
تصمیم گرفتم به هومن زنگ بزنم. مطمئن بودم که می تونه کمکم کنه یا لا اقل ارومم کنه .
سریع شمارش رو گرفتم. هنوز 1.2 تا زنگ بیشتر نخورده بود که جواب داد .
هومن _ بله عزیزم ؟!
_ سلام هومن جون .
هومن _ سلام و زهر مار عزیزم. باز چه گند کاری کردی که زنگ زدی به من تا جمعش کنم.
خندیدم و گفتم _ هنوز هیچی. اصلا واسه همین بهت زنگ زدم تا گند کاری نکنم.
هومن _ خب. بگو ببینم چته ؟
_ هومن بد جوری دلشوره دارم.
هومن از پشت گوشی داد زد _ ای خاک بر سرت. تو ابروی هر چی مرده بردی. الاغ الان اون باید دلشوره داشته باشه ، نه تو.
_ چرا ؟1
هومن _ اخه قانونشه .
با لحن اروم و ملتمسانه ای گفتم _ هومن .
هومن _ هان .
_ چی بهش بگم. چه جوری بهش بگم. می ترسم ناراحت بشه.
هومن _ خب بشه به درک.
_ اِ . هومن !!!
هومن _ ببین محسن جون . من اگه گفتم راستش رو بگو به خاطر خودت گفتم. وگرنه من می تونم این بازی رو تا هر وقت که بخوای ادامه بدم.
در ضمن فکر میکنم قضیه لو رفته باشه. پس بهتره که راستش رو بگی.
اصلا هم کار سختی نیست. پشت تلفنی. هیچ کاریت هم نمی تونه بکنه.
راحت حرفت رو بزن.
اوکی .
_هووم.
هومن _ باریکلا پسر خوب. حالا برو که دیگه حوصلت رو ندارم.
بای تا های.
_خداحافظ.
.
هنوز گوشی توی دستم بود که زنگ خورد.
شماره نا اشنا بود. ولی می دونستم که کیه .
یه نفس عمیق کشیدم و تلفن رو جواب دادم.

از پشت گوشی صدای نرم و لطیف فریبا رو تشخیص دادم.
_سلام .
فریبا _ سلام. خوبین ؟
_مر30 . شما چطورین ؟
فریبا _ ممنون منم خوبم.
.
بعد از سلام و احوال پرسی چند دقیقه ای بینمون سکوت برقرار شد .
انگار هر کدوم منتظر بود اون یکی چیزی بگه. و این من بودم که سعی کردم تا اون فرد باشم.
_ فریبا …خانم . می خواستم در مورد دیروز واستون توضیح بدم.
_ بفرمایین .
_ دیروز من نبودم. یعنی من بودم ولی اون کسی که قرار گذاشتین باهاش من نبودم.
.
قاطی کرده بودم و داشتم مزخرف میگفتم و از اون طرف گوشی هم فریبا خندش گرفته بود.
.
_ببخشید بزارین از اول بگم.
ببینید . اون کسی که به شما زنگ زد و قرار گذاشت من نبودم. یعنی دوستم بود، هومن.
اسمش هومنه.
بعدم وقتی من اومدم سر قرار هنوز از هیچی خبر نداشتم یه جوری منو تو اون موقعیت قرار دادن.
البته منظورم این نیست که خودم نمی خواستم که اون جا باشم. نه. تازه من از خدامم بود.
خلاصه خواستم بگم دیروز خیلی یک دفعه ای شد.
خودتون که دیدین دیروز چه جوری بودم.
حالا هم می خوام ازتون معذرت خواهی کنم.
.
بازم سکوت بینمون حکم فرما شد.
.
فریبا _ می دونستم.
_بله ؟
فریبا _ من می دونستم.
تلخ خندی زدم و گفتم _ من نگفتم شما رو بازی دادم یا سر کار گذاشتم که شما بخواین دست پیش بگیرین. من فقط می خواستم معذرت …
حرفم رو قطع کرد و گفت _ نه . این طور نیست.
من از وقتی توی پارک دیدمت فهمیدم موضوع چیه. من از قبل تو رو میشناسم.
با تعجب پرسیدم _ یعنی از کِی؟!
فریبا _ از همون وقتی که یواشکی می اومدی و منو دید می زدی…. ولی جرات نمی کردی جلو بیای.
می دونم که هم محله ای هستیم. و خیلی چیزهای دیگه…
.
بازم سکوت و سکوت.
شاید هر دومون داشتیم فکر میکردیم .
.
_ خب حالا چی میگین.
فریبا _ حالا ؟1
حالا هیچی. حرفها باشه واسه وقتی که همدیگه رو دیدیم.
.
وااااااای
با شنیدن این حرف داشتم از خوشحالی دیوونه میشدم.
.
خلاصه با فریبا برای پس فردا عصر توی یکی از پارک هایی که از خونمون دور تر بود قرار گذاشتم تا واسه هیچ کدوممون هم مشکلی پیش نیاد.

.
تا تلفن رو قطع کردم . زنگ زدم و به هومن هم خبرش رو دادم و اونم کلی خوشحال شد.
.
خیلی خوشحال بودم که دوستی مثل هومن دارم. دوستی که داشت منو به خودم می رسوند.
.
اون شب رو نفهمیدم چطوری صبح کردم

..

صبح طبق معمول سر ایستگاه وایساده بودم و منتظر اتوبوس بودم. که دیدم یه زانتیا مشکی اومد جلوی ایستگاه و شروع کرد به بوق زدن.
توجه همه کسایی که سر ایستگاه بودن به زانتیا جلب شده بودن. که راننده ماشین شیشه بغلش رو داد پایین .
باورم نمیشد. هومن پشت فرمون بود و داشت به من اشاره میکرد تا برم و سوار بشم.
منم که جا خورده بودم خیلی یواش رفتم به سمت ماشین و سوار شدم.
.
هومن _ چطوری پسر ؟!
_ من … تو چطوری . این مال کیه.
لبخندی زد و گفت _ خودم. بابام . فرقی داره.
_ نه . مبارک باشه.
راستی هومن من همیشه می خوام چند تا سوال ازت بپرسم ولی یادم ….
صدای بوق هومن و تکون شدیدی که به خاطر ترمز شدید هومن بود با صورت پرتم کرد به طرف شیشه .
تا اومدم به خودم بجونبم دیدم هومن از ماشین پیاده شده و داره میره به سمت مکاشین جلویی که یه سیلو یشمی بود.
اصلا متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده فقط می دونستم که اگه الان جلو هومن رو نگیرم ممکنه اتفاق بدی بیافته.
با اینکه سرم به شدت درد میکرد خودم رو از روی صندلی جدا کردم و دوییدم به سمت هومن.
هومن راننده سیلو رو که یه مرد جوون حدود 26.7 ساله بود کشیده بود بیرون و باهاش دست به یقه شده بود.
با کمک من و یکی دو نفر دیگه از هم جداشون کردیم.
هومن بد جوری داغ کرده بود و پشت سر هم داد و فریاد میکرد.
خلاصه وقتی یکم اوضاع اروم تر شد رفتیم سراغ ماشین ها.
سیلو تقریبا طوریش نشده بود ولی چراغ جلو و سپر هومن اسیب دیدن بود.
.
برگشتم پیش هومن و بهش گفتم وضعیت ماشینش رو. هومن که حالا اروم تر شده بود سری تکون داد و گفت عیبی نداره. برو بهش بگو بره پی کارش.
.خواستم برم که یه دفعه یه چیزی یادم اومد.برگشتم به سمت هومن و پرسیدم.
_ هومن مگه تو از عقب نزدی بهش. فکر کنم تو مقصر باشی ها.
یه نگاهی بهم انداخت که دیگه چیزی نگفتم و راه افتادم به سمت راننده سیلو و حرف هومن رو واسش تکرار کردم و اونم خوشحال شد و رفت.
.
دوباره راه افتادیم.
هومن یه اهنگ اروم گذاشته بود و با سرعت کمی رانندگی میکرد. دوباره سوال چند دقیقه پیشم رو ازش پرسیدم که با تعجب پرسید.
هومن _ محسن تو واقعا ندیدی چی شد.
_ نه.
هومن_مرتیکه الاغ از لاین مخالف پیچید جلو من . اگه سریع نجنبیده بودم معلوم نبود الان وضع خودمون و ماشین چطوری بود.
البته خودمون به درک . بیشتر منظورم ماشینه.
خندیدم و چیزی نگفتم. هومن هم کم کم از حال و هوای تصادف بیرون اومد و شروع کرد به شوخی کردن و سر به سر من گذاشتن.
.
بعد از مدرسه سوار ماشین بودیم و داشتیم تو خیابون ها چرخ میزدیم که هومن گفت _ محسن بریم دختر بازی.
و منم با خوشحالی گفتم _ اره بریم.
تا اینو گفتم هومن محکم با دست زد پس گردنم و گفت _ اره و زهر مار. بزار این یکی رو که خوردی حضم بشه بعد برو سراغ بعدی.
هاج و واج داشتم نگاهش میکردم که ادامه داد _ منظورم اینه که خیانت نکن بهش.
_ ولی من که منظور بدی نداشتم. گفتم بریم یکمی تفریح کنیم.
هومن _ اهااااااا. از اون لحاظ.
خب اگه فقط یکم باشه عیب نداره. بریم.
ولی خارج از شوخی. محسن اینو همیشه یادت باشه. وقتی کسی بهت اعتماد کرد با دو رویی جواب اعتمادش رو نده.
.
و صدای ضبط ماشین بلند شد.
.
وقتی در گوشم اروم گفتی تا وقتی منو داری
بدون من نرو جایی
نکن کاری
بلند نکن در دافی
اگه کردی زدی منو با تیر.
نمیزارم هیچ وقت تنها باشی.
.
===========
اون روز تا تونستیم سر به سر دخترا گذاشتیم و کلی خندیدیم و اخر سر هم هومن منو جلوی خونمون پیاده کرد و رفت.
.
تا رسیدم خونه نهار رو خوردم و افتادم.
کلا این روزها خیلی خسته میشدم و تا وقت ازاد گیر می اوردم می گرفتم می خوابیدم.
.
دم غروب بود که از خواب بیدار شدم .
رفته بودم توی فکر تو فکر فردا .
تو فکر این که به فریبا چی بگم. و چیکار کنم.ولی یه چیزی بود که خیلی بهم دلگرمی می داد و اونم حضور هومن بود .
و همین فکر بود که بهم ارامش می داد.
.
صبح که داشتم از خونه می اومدم بیرون یه حس عجیبی داشتم.
شاید مثل هر روز منتظر یه اتفاق جدید و غیر منتظره بودم.
.
با اینکه انتظار داشتم هومن بیاد دنبالم . ولی نیومد و خودم با اتوبوس رفتم مدرسه.
به مدرسه که رسیدم دیدم هومن همه بچه ها رو دور خودش جمع کرده و داره واسشون حرف میزنه و هر چند لحظه یه بار هم صدای خندشون تمام کلاس رو پر میکرد.
منم رفتم و به جمعشون اضافه شدم.
هومن داشت واسه بچه ها از خاطرات دختر بازیش میگفت.
هومن – یه بار یکی از دوستام شماره یه دختر رو بهم داد و گفت بهش زنگ بزن.
اولش قبول نمی کردم. نمی دونم شاید به دلم افتاده بود.
خلاصه قبول کردم.
یه روز عصر بود که زنگ زدم بهش.
یه صدای زنونه از اون طرف گوشی جواب داد.
ما هم خیلی خونسرد گفتیم _ الناز خانم. اخه اسمش الناز بود.
خلاصه صدا گفت بله بفرمایین .
گفتم اگه افتخار بدین بدین می خواستم بیشتر باهاتون اشنا بشم.
که یه دفعه گفت _ من مادرشون هستم.
این رو که گفت کپ کردم ولی پر رو پر رو گفتم مر30. خدا حافظ شما.
.
اون روز هومن سر به سر همه میگذاشت و سعی میکرد بچه ها رو شاد کنه.
اون سه ساعتی که کلاس داشتیم با شوخی های هومن مثل برق گذشت و موقع رفتن شد.
.
_ هومن امروز عصر که دارمت دیگه.
هومن _ واسه چی ؟!
_سر قرار .
هومن _ نه. نمی تونم بیام. خودم قرار دارم.
با اعتراض گفتم _ اِ هومن. اذیت نکن دیگه.
هومن _ نه به جان محسن. نمی تونم بیام.
چند دقیقه ای رو با هومن سر و کله زدم ولی نتیجه ای نداشت و خودم باید تنهایی می رفتم سر قرار.

..

_ هومن امروز عصر که دارمت دیگه.
هومن _ واسه چی ؟!
_سر قرار .
هومن _ نه. نمی تونم بیام. خودم قرار دارم.
با اعتراض گفتم _ اِ هومن. اذیت نکن دیگه.
هومن با لحن جدی جواب داد _ نه به جان محسن. نمی تونم بیام.
چند دقیقه ای رو با هومن سر و کله زدم ولی نتیجه ای نداشت و خودم باید تنهایی می رفتم سر قرار.

سریع یه تاکسی گرفتم و راه افتادم.
خیلی از دست هومن ناراحت شده بودم.آخه بد جوری روش حساب کرده بودم.یه جورایی واسم دلگرمی بود . فقط بودنش می تونست کلی بهم کمک کنه. ولی حالا…
.
دیگه به پارک محل قرار رسیده بودم. کرایه تاکسی رو حساب کردم و راه افتادم به سمت داخل پارک.پارک نسبتا بزرگ و قشنگی بود که پر بود از درخت های سرو .
درخت های سرو بلند و همیشه سرسبز.درخت هایی که همیشه سبز بودن و سر فراز.چه با گرمای تابستون و چه با سوز و سرمای زمستون.انگار به هیچ کس تیکه نداشتن. همیشه روی پای خودشون بودن و واسه خودشون زندگی میکردن بدون توجه به اطرافشون.
همون جور که سرگرم تماشای درخت ها بودم یه دفعه چشمم افتاد به فریبا که داشت وارد پارکم میشد.یک دفعه بی اختیار خودم رو کشیدم کنار و پشت یکی از درخت های سرو قایم شدم.
.
از خودم لجم گرفته بود. چشمم رو بستم و به خودم گفتم : آخه تا کی ؟!تا کی می خوای خودت رو پنهان کنی. اخرش که چی ؟! یعنی همیشه باید همین طوری باشی؟!
بی عرضه.
.
یک دفعه خودم رو از سرو کندم و راه افتادم به سمتی که فریبا نشسته بود.
.فریبا اون جا بود. تو چند قدمی من. اگه واقعا می خواستمش پس باید یه کاری میکردم .
این دفعه دیگه با دفعه های قبل فرق داشت . یعنی باید کاری میکردم که فرق کنه .می خواستم خودم باشم. خودی که بی عرضه و ترسو و خجالتی نیست.به خودم نهیب زدم : اره پسر این بار فرق میکنه ؛ آخه مگه چی چیه تو از هومن کمتره . واسه یه بار هم که شده بی پروا باش. پر رو باش. خودم بهت قول میدم که ضرر نکنی.
عینکی که هومن بهم داده بود هنوز روی چشمم بود. عینک رو برداشتم و با چشم های خودم خیره شدم به فریبا.نمی خواستم دیگه خودم رو پشت چیزی یا کسی پنهان کنم.
دیگه به چند قدمیش رسیده بودم که متوجه م شد . با لبخند و اشاره سر بهش سلام کردم و اونم متقابلا با یه لبخند فوق العاده زیبا جوابم رو داد .
.بهش که رسیدم روی نیمکت کنارش نشستم و دستم رو به سمتش دراز کردم و دوباره سلام کردم ولی این بار با صدا .
با همون لبخند قشنگی که هنوز چهره زیباش رو ترک نکرده بود جوابم رو داد و دستم رو فشرد .
فریبا نگاهی به اطرف انداخت و پرسید _ اون دوستت نیومده ؟!
_نه. یعنی راستش قرار بود بیاد ولی نیومد. البته فکر کنم این جوری بهتر باشه .
فریبا _ دوست خوبیه .نه ؟!
خندیدم و جواب داد _ اگه خوب نبود که من الان این جا نبودم.
. . .
حدود نیم ساعتی رو با هم مشغول صحبت بودیم ولی این نیم ساعت واسه من به اندازه چند ثانیه گذشت.
با فریبا از همه چیز صحبت کردیم.از خودمون . از محلمون. از اون دید زدن های یواشکی . از درس. از مدرسه. از دوستامون و…
واسم خیلی جالب بود که فریبا امار منو هم داشت وحتی می دونست که با شیرین مشکل دارم .
دیگه کم کم موقع رفتن بود که یکدفعه یه چیزی یادم اومد.
_ فریبا یه سوالی بپرسم ناراحت نمیشی.
فریبا لبخندی زد و گفت _ نه . بپرس ؟!
_فریبا . هومن شماره ت رو از کجا اورده بود.
فریبا سری تکون داد و ادامه داد _ راستش من خودمم نمی دونم. ولی خودش می گفت از یکی از دوستام گرفته.
یعنی می گفت دوست یکی از دوستای منه و شماره ام رو هم از اون گرفته .
_اها . که این طور !.
همین که از فریبا جدا شدم شماره هومن رو گرفتم تا باهاش صحبت کنم.یه جور خاصی بودم. شاید بشه گفت هیجان زده.دلم می خواست تا ماجرای امروز رو واسه یه نفر تعریف کنم و بگم که امروز من ، خودم بودم.بگم که نترسیدم و دیگه هم نمیترسم. بگم که واسه چیزی که میخواستم تلاش کردم …
ولی هر چی زنگ میزدم منشی تلفنیش جواب میداد .اخر سر هم مجبور شدم که واسش پیغام بذارم.
_ سلام هومن جون. اول بگم که خیلی نامردی که همراهم نیومدی. دوم که چه قدر خوب شد که نیومدی. هومن امروز خیلی خوب بود.می دونی ؟! امروز تونستم یه مرد باشم. یه مرد درست و حسابی ! دیگه از چیزی نمی ترسم. مخصوصا حالا که تو و فریبا رو هم دارم.
خب.فعلا. راستی ، هر وقت تونستی بهم زنگ بزن. می خوام ماجرا رو کامل واست تعریف کنم.
بای تا های دوست خوبم .
.
وارد خونه که شدم همون جا توی حیاط کتاب هام رو پرت کردم یه گوشه و روی زمین دراز کشیدم.افتاب خیلی شدید نمی تابید و گرمای دلچسبی داشت.
دستها و پاهام رو به اطراف باز کرده بودم و از تابش افتاب لذت میبردم که با صدای مادرم از اون حس قشنگ خارج شدم.
مادر _ محسن . خل شدی !؟!
چرا این جا خوابیدی . زمین کثیفه همه لباس هات روخاک و خلی کردی. پاشو . پاشو برو داخل .
خودم رو از زمین و آسمون وآفتاب کندم و رفتم توی چهار دیواری سنگی.
.
تا اخر شب همش به فریبا فکر میکردم . وقتی پیشش بودم با خودم فکر میکردم که دیگه هیچ غمی ندارم.نمی دونم شایدم واسه این بود که تا حالا کسی رو نداشتم کسی رو که دوستش داشته باشم …
ولی فریبا اولین کسی بود که منو خواست . در واقع فریبا کسی بود که هم من اون رو می خواستم و هم اون منو .کسی که می تونستم بهش تکیه کنم… . و این یعنی عشق . یعنی همونی که تو رمان ها می خوندم و باور نمیکردم ….
.
صبح طبق معمول ساعت 6 از خونه زدم بیرون و سریع خودم رو رسوندم به ایستگاه.شیرین هم سر ایستگاه بود و باز هم مثل دفعه قبلی که دیده بودمش تنها و بدون دوستاش.راستش دیگه اون حس تنفر رو نسبت بهش نداشتم .انگار اونم تغییر کرده بود و مثل من بهتر شده بود .وقتی منو دید با یه لبخند و اشاره سر بهم سلام کرد و منم متقابلا جواب دادم .
بر عکس همیشه اتوبوس خیلی زود از راه رسید و سوار شدیم و راه افتادیم به سمت مدرسه .
به مدرسه که رسیدم تازه یادم اومد که هومن دیشب بهم زنگ نزده . محوطه مدرسه رو یه گشتی زدم ولی خبری از هومن نبود. بچه ها هم ندیده بودنش .حدس زدم که احتمالا مثل دفعات قبل تا شروع ساعت دوم خودش رو می رسونه ولی بازم خبری نشد ازش.دیگه داشتم نگرانش میشدم.
وقت استراحت بین 2تا کلاس چند بار دیگه هم شماره موبایلش رو گرفتم ولی باز هم منشی تلفنیش جواب داد .دیگه اعصابم داشت بهم می ریخت.آخه این پسر کجا غیبش زده بود !!!؟

 

 
تا ساعت اخر هم صبر کردم ولی …ولی دیگه نمی دونستم که باید چی کار کنم .
واقعیتش بیشتر از این لجم میگرفت که هیچی ازش نمی دونستم.نه شماره خونشون رو نه ادرسشون رو و نه هیچ چیز دیگه ای.
در واقع تو این 10 _ 11 روزی که باهم بودیم من هیچی ازش نپرسیده بودم و یکی دو باری هم که قصد داشتم این کار رو بکنم هر دفعه یه اتفاقی می افتاد.مثلا اون دفعه که سوار ماشین بودیم و تصادف کردیم و یا اون دفعه که ….
تا اخر شب که می خواستم بخوابم بیشتر از 100 بار شماره هومن رو گرفتم ولی هر دفعه اون صدای لعنتی منشی تلفنی بود که جواب گو بود .
دیگه اخر شب نا امیدانه تصمیم گرفتم یه بار دیگه هم واسش پیغام بذارم.
_ هومن . نمی دونم صدام رو می شنوی یا نه. ولی تو رو خدا اگه می شنوی جواب بده.هومن … کجایی پسر. چرا هیچ خبری ازت نیست. چرا این اشغال رو جواب نمیدی .هومن. تو رو خدا هر وقت که تونستی بهم زنگ بزن. به خدا دارم از نگرانی می میرم.
.
بازم مثل هر روز سر ساعت 6 از خونه زدم بیرون.ولی این بار تنها دلیل بیرون اومدن هومن بودم.توی راه رسیدن به ایستگاه بازم شماره ش رو گرفتم ولی اصلا فایده ای نداشت .
.
به مدرسه که رسیدم سریع یه چرخی تو محوطه زدم و وقتی دیم هنوزم نیومده امیدم نا امید شد. دیگه نمی دونستم باید چی کار کنم…. که یکدفعه چیزی به خاطرم رسید .هومن توی این مدرسه درس میخونه . یعنی باید اینجا پرونده داشته باشه .اره درسته توی دفتر مرکز حتما ادرسی از هومن هست.
اصلا اقای نصیری مدیر مرکز حتما چیزی از هومن می دونه . مگه روز اول همین اقای مدیر نبود که هومن رو اون جوری تحویل گرفت .
اره …اره ….
.
با این نور امیدی که توی دلم پیدا شده بود سر از پا نمیشناختم .سریع از جام بلند شدم و راه افتادم به سمت اتاق مدیر مرکز. جلوی اتاق اقاای نصیری که رسیدم چند ضربه به در زدم و وارد شدم. آقای نصیری پشت میز خودش نشسته بود و سرش توی چند تا پوشه بود که با ورود من نگاهش رو از اونا جدا کرد و متوجه من شد.
_ سلام جناب نصیری. عذر می خوام که مزاحمتون شدم.
نصیری با همون لحن خشک خودش جواب داد _ امرتون ؟!
_ببخشید . راستش در مورد هومن می خواستم یه چیزی ازتون بپرسم.
نصیری _ هومن ؟! کدوم هومن ؟!؟
_هومن صدیق . همونی که اون روز …
نصیری _ آها یادم اومد . خب بپرس.
_ می خواستم اگه میشه ادرسش رو ازتون بگیرم.
با این حرفم نصیری دست از کارش کشید و پرسید _ واسه چی می خوای ؟
_ می خوام برم در خونشون. اخه … اخه دو روزه که ازش خبری نیست ؟
نصیری چند لحظه ای ساکت بود و بعدش گفت _ راستش … من ازش آدرسی ندارم. در واقع هنوز پرونده ش رو دریافت نکردم. یعنی قرار بود که همین روزها پرونده شو رو واسم بیاره .
با تعجب پرسیدم _ چی ؟! یعنی شما اون رو بدون مدارک ثبت نام کردین؟؟!
نصیری _ خب . . . خب اون گفت که مدارکش توی مدرسه قبلیشه و تا چند روز دیگه میارتشون ، منم …
.
دیگه منتظر بقیه حرف نصیری نشدم و از اتاقش زدم بیرون.دیگه حوصله مدرسه رو هم نداشتم. کتاب و دفتر هام رو برداشتم و زدم بیرون. یکی دو ساعتی رو بی هدف تو خیابون ها می چرخیدم. جاهایی رو می رفتم که قبلا با هومن رفته بودیم.در واقع داشتم تو اوج ناامیدی سنگی رو توی تاریکی رها میکردم . آخر سر هم بدون اینکه به نتیجه ای برسم ، خسته تر از قبل راه افتاده به سمت خونه.
.
وارد کوچه که شدم دیدم یه موتوری جلوی خونمون وایساده .از سر و وضعش حدس زدم که باید پستچی باشه . واسه همین سرعت قدم های خسته م رو بیشتر کردم و خودم رو رسوندم بهش .
حدسم درست بود . یه پاکت واسم داشت . سریع پاکت رو تحویل گرفتم و تشکر کردم و وارد خونه شدم.
.
نمی دونم چرا ولی حس میکردم که از طرف هومنه ولی … ولی ادرس مرکز پیش دانشگاهی روش نوشته شده بود.پاکت رو که باز کردم دیدم یه نامه ست به علاوه یه بسته کوچیک. سریع نامه رو باز کردم و…
خط هومن بود.
دوباره نامه رو تا کردم و چشمام رو بستم. یه جورایی دلم نمی خواست اون نامه رو بخونم ولی باید می خوندمش.
.
سلام محسن جون.
خوبی پسر ؟!
بذار همین اول کار ازت عذر خواهی کنم.
می دونی. دلم می خواست این حرفها رو خودم بهت بگم ولی …ولی دیدم بهتره که واست بنویسمشون.
محسن ، شاید بگی خیلی نامردم . یا خیلی بی معرفتم که تنهات گذاشتم و رفتم. ولی باید بدونی که تو دیگه الان تنها نیستی. تو الان خودت رو داری. چیزی که بیشتر از هر چیزی تو دنیا ارزش داره.
محسن …!
تو این دنیای اشغال فقط و فقط واسه خودت زندگی کن. هیچ وقت به کسی یا چیزی وابسته نشو دل نبند. مگه اینکه بدونی که کسی که بهش دل بستی ، اونم بهت دلبسته و پشتت رو خالی نمیکنه. و هیچ وقت فکر نکن که تو پایین تر از بقیه ای.
همیشه اطمینان داشته باش که تو چیزی رو داری که بقیه ندارن. . .
من فقط اومده بودم که همین رو بهت بگم و حالا هم که تو اینو فهمیدی دیگه نیازی به من نیست. پس بهتره که برم.
راستی تو این پاکت یه هدیه هم واست فرستادم .
و یه چیز دیگه . این پاکت از آدرس مرکز پیش دانشگاهی واست پست میشه.
یعنی…
دیگه دنبال من نگرد .دلم واست تنگ میشه .

هومن .( یه دوست )
.
نامه که تموم شد اشک های منم سرازیر شده بود.دستم رو دوباره وارد پاکت کردم و اون بسته کوچیک رو هم بیرون اوردم و باز کردم.
یه پلاک و زنجیر نقره بود .
پلاکی با نقش دو تا صورتک .
یکی خندون و یکی گریون .


.پایان

 

 

یک دیدگاه برای “دخترباز ناشناس

  1. واقعا جالب بود:) واقعا دیگه هومنو پیدا نکردین؟ آخه چجوری شمارو اینقدر خوب میشناخت و چرا میخواست کمک کنه؟؟؟!!! واقعا منم اون قسمتش که فهمیدم هومن رفته خیلی ناراحت شدم واقعا همچین دوستاییی غنیمتن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>