خواهرخوانده

سه سال پیش بود که متوجه اختلاف بابا با مامان شده بودم ولی هیچ کاریش نمیشد کرد بابا صاحب یه کارخونه مواد غذایی بود تو همونجا هم از یکی از کارمنداش خوشش اومده بود بیچاره مامانم همیشه تو خونه تنها بود بابام که صبح می رفت شب میومد خونه من هم که مدرسه بودم تک پسر خانواده.هر روز مشکلاتمون بیشتر میشد تا اینکه منم رفتم دانشگاه و دیگه خیلی کم میومدم خونه.خونه برام شده بود جهنم.بالاخره اون جیزی که نباید اتفاق می افتاد افتادو باباو مامانم از هم طلاق گرفتن.بابام هم بلافاصله با همون کارمندش که گفتم ازدواج کرد.

بابام پولدار بود و آرزوی هر زنی بود که باهاش زندگی کنه.زنه اسمش سهیلا بود و یه دختر به اسم مونا داشت که 3 سالی از من کوچیکتر بود اصلا خوشم نمیومد ازشون همون روز اول که اومدن خونمون خوب یادمه چطور زدم تو ذوق مونا بعد سلام و احوالپرسی( که البته زورکی بود) بابام گفت اتاق مونارو بهش نشون بدم.قبلا فکر همه چی رو کرده بود آقا.بالا که رفتیم با خنده بهم گفت ماهم از این به بعد میشیم خواهرو برادر.منم با عصبانیت نگاش کردم و گفتم بار آخرت باشه که کلمه برادر رو به زبون میاری.بیچاره کم مونده بود گریه کنه.خلاصه زندگی تازه ما شروع شد و هر روز بابا و مامان(جدید) که میرفتن کارخونه منم که یونی و مونام مدرسه داشت.روزها همینطور میگذشت تا اینکه مونا هم درسشو تموم کرد و رفت دانشگاه خیلی سعی میکرد بهم محبت کنه ولی من بی محلی می کردم نمیدونم چرا.

 

ولی کم کم داش مهرش به دلم می نشست اما غرور بهم اجازه نمیداد بروزش بدم تازه بعد این همه مدت به قیافش که نگاه میکردم احساس میکردم من این همه مدت از چه نعمتی(خواهر)بی بهره بودم.اصلا آرایش نمیکرد ولی خیلی تو دل بروبود، تقریبا همه چیش متوسط بود قد، وزن، قیافه و… خیلی ساده و دل پاکی هم داشت هر چی تو دلش بود بیان میکرد. تو این مدت فهمیده بودم دوست پسر داره و خیلی هم دوسش داره ولی هیچ وقت بهش چیزی نگفتم.ترم اول دانشگاهش بود و الان دیگه18 سال داشت منم 21 سالمو تمو کرده بودم ترم 7 من تازه شروع شده بود هر روز میومد و با آب و تاب اتفاقات یونی رو برام تعریف میکرد.عین بچه ها بود ناز و دوس داشتنی.دو سه بار پیش اومده بود که موقع خواب از پیشونیش بوسیده بودمش.
یه روز صبح که تو خونه تنها بودم یهو اومد تو خونه و رفت تو اتاقش راسشو بخواین نگران شدم اخه اون باید الان سر کلاس می بود. صدای گریه هاشو از پشت در شنیدم انقدرناراحت شدم که داشت گریه ام میگرفت تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم.آروم صداش زدم مونا…مونا….چی شده؟نمیخوای به من بگی؟با این حرفم گریه اش بیشتر شد گفت مگه برا تو مهمه؟تو که اصلا دوسم نداری.اینو که گفت از خودم خجالت کشیدم بهش کفتم حالا درو باز کن ببینم چی شده؟یکم ساکت شد بعد اومد درو باز کردو برگشت نشست رو تختش.چشای خیسشو که دیدم دلم میخواست بغلش کنمو لپاشو ببوسم .رفتم کنارش نشستم و ازش پرسیدم چی شده باز گریه ش شروع شد به زور بهم گفت پسری که 3سال عاشقانه می پرستیدتش می خواد با یکی دیگه ازدواج کنه. بغض گلومو گرفته بود.گفتم اشکال نداره حتما لیاقتتو نداشته دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو آوردم بالا زل زدم تو چشاش. دوس داشتم هر چی که تو دلمه با نگاهم بهش منتفل کنم.همینجور که با چشای خیسش داشت نگام میکرد بهم گفت داداشییییی….سرشو گذاشت رو شونمو همینطور داش اشک میریخت

 

 

این اولین باری بود که بهم میگفت داداشی.دستامو آروم گذاشتم رو سرش و بردم لای موهاش چرخیدم سمتش و محکم بغلش کردم.با صدای لرزونی که همه جور حسی قاطیش بود گفتم آبجی جونم دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم قول میدم تا آخر عمرم پیشت بمونم صورتشو با دستام گرفتم و نگاه کردم تو صورتش اشکاشو پاک کردم یه بوس از پیشونیش کردم ، لپاش، چشماش و همینطور بوس هام داشت تند تر و تند تر میشد که یکباره سرمو محکم گرفت تو دستش و نذاشت حرکتی کنم صورتشو نزدیک آورد و لباشو گذاشت رو لبام. اصلا تکون نمیخورد انگار که دلش میخواست واسه همیشه همینطوری بمونیم.یهو هر دوتامون با حرص و ولع تمام نشدنی شروع به خوردن لبای هم کردیم مثل این بود که انگار ما سال هاست که همدیگه رو میشناسیم ولی از هم دور بودیم.

 

نمیدونم چجوری و کی روی تخت دراز کشیدیم وعاشقانه در هم پیچیده بودیم انگار که میخواستیم تلافی این یکی دو سال و یکروزه در بیاریم. هر جای بدنش طعم خاص خودشو داشت از شیرینی لباش هر چی بگم کم گفتم. بی اختیار شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوش اونم با لبخند نازی که حاکی از رضایت بود دکمه های پیر هنمو باز میکرد لبامون همش رو هم بود هیچ کدوممون دلمون نمیومد این کارو تموم کنیم زیر مانتوش یه تاب آبی خوشگل پوشیده بود راستش رو بخواین هیچ کدوم ما اصلا قصد نداشتیم تا اینجا جلو بیایم ولی الان داشتیم لذت میبردیمو طعم باهم بودنو میچشیدیم.از لباش پایین اومدم و شروع به خوردن گردنش کردم فکر کنم کل صورت و گردشو خیس کرده بودم تابی که پوشیده بود سینه هاشو خیلی خوشگل نشون میداد تابشو یه ذره دادم بالا و صورتمو گذاشتم رو شکمش زبونمو رو شکمش و توی نافش می چرخوندم تو همین حالت دستام رو هم گذاشتم روی سینه هاش فکر نکنم توی عمرم نرم تر از سینه های مونا جونم چیز دیگه ای پیدا کنم صدای مونام داشت تبدیل به آه و ناله میشد و همش قربون صدقم می رفت سینه هاشو که فشار می دادم باسنشو از رو زمین بلند می کرد و به خودش می پیچید ذره ذره داشتم می لیسیدمشو تابشو بالا می دادم تا رسیدم به سینه هاش. یه سوتین سفید تنش بود از رو سوتینش کلی سینه هاشو بوسیدم بازم رسیدم به لباش چند تا لب ازش گرفتم و برش گردوندم نوک انگشتامو به پشتش می کشیدم اونم خیلی حال می کرد. چند تا بوس از شونه هاش کردمو بند سوتینشو باز کردم این بار خیلی آروم دوباره برش گردوندم چیزی که می دیدم شاید تو رویا هام هم نصیبم نمیشد چه سینه های خوشگلی داشت این مونای من ، سفید با هاله ای صورتی و نوک کوچیک. سینه هاشم کوچیک بودن ولی سفت و برجسته مونا همش تو چشمام نگاه میکردو لبخند میزد کامل در اختیارم بود و راضی.

 

 

دستام داشتن می لرزیدن آروم گذاشتم رو سینه هاش واقعا نرم بودن و لذت لمسشون رو نمیشد با هیچ چیز عوض کرد یکم سینه هاشو مالیدم مونا خیلی حال می کرد صداش هم داشت لحظه به لحظه بلند تر می شدخم شدم و با چند تا بوسه شروع کردم به خوردن سینه های عزیز دلم که انگار خیلی وقت بود گمش کرده بودم مونا انگار که بعضی وقت ها نفس نمی کشید منم مشل بچه ها نوک سینه اش رو میذاشتم دهنمو می مکیدم مونا همش کمرشو میداد بالا و تند تند نفس میزد در یک لحظه انگار که برق به بدنش وصل کرده باشن عین مرده ها افتاد فهمیدم ارضا شده زل زدم به چشماش توی اینهمه مدت اولین باری بود که اینجوری نگام می کرد.
گفتم عاشقتم مونا باز لباشو بوسیدم.گفت: داداشی… گفتم: جون داداشی گفت: واقعا دوسم داری؟ گفتم: آره که دوست دارم عزیزم.دوباره پرسید : پس تا آخر ادامه میدی؟ گفتم: آره عزیزم تا آخر عمر کنارت می مونم.گفت: منظورم اون نبود که. با تعجب گفتم: نمیفهمم. گفت: منظورم همین کاری که شروع کردیم بود. صورتش سرخ شد.آخه مونا اهل این حرفا نبود. بهش گفتم مونا تو هیچ می دونی از من چی می خوای؟اخم کرد و گفت مگه نمیخوای تا آخر عمر کنار هم باشیم؟همونطور که دراز کشیده بود سرشو برگردوند اون طرف. پریدم روش و یه لب ازش گرفتم و گفتم: تو که میدونی داداشی طاقت این نگاهتو نداره. باشه قبول اما به یه شرط. گل از گلش شکفت زود پرسید: چه شرطی؟گفتم: هر جور که من بگم پیش می بریم.گفت باشه و سریع دستشو انداخت و زیر پیر هنم که هنوز تنم بود رو از تنم در آورد من و انداخت رو تخت و افتاد روم و شروع کرد به لیسیدن سینه هام انگار این همون مونای ساده ی من نبود. احساس می کردم بیشتر از هر کسی دوسش دارم سرشو با دستام گرفتم و محکم به سینه ام فشار دادم آاااه که چه لذتی داشت چرا من این همه مدت این عزیز دلم رو اذیت کرده بودم؟همش به خودم فحش می دادم اومد بالا و باز هم از هم لب گرفتیم این بار من هم بالاتنم لخت بود سینه هاش که به تن لختم می خورد لذتی داشت توصیف نشدنی. دستمو انداختم دور کورش و محکم به خودم فشارش دادام چقدر داغ بود بدنش داشتم ازش انرژی می گرفتم.

 

 

همونطور که بغل هم بودیم برش گردوندم این بار من رو قرار گرفتم. از خیر سینه هاش واقعا نمیشد گذشت وحشیانه تر از قبل شروع به خوردنشون کردم این بار گاز هم میگرفتم و هر بار مونا جوری جیغ میزد که منو بیشتر به این کار ترغیب می کرد. همینطور که لیس میزدم اومدم پایین تر یواش یواش دکمه های شلوارشو باز کردم کمرش خیلی باریک تر از دور باسنش بود مونا به پشت دراز کشیده بود بازم ذره ذره روناشو لیسیدمو شلوارشو کشیدم پایین و در آوردم یه شرت صورتی قشنگ پاش بود که خیس خیس بود برجستگی آلتش از رو شرتش واقعا آدم رو دیوونه میکرد پاهاش رو دادم بالا و از قسمت داخل پاهاش شروع به خوردنشون کردم همینجور خوردم ولیسیدم تا رسیدم به شرتش از رو شرتش لبام رو که گذاشتم روش مونا باز یه آه بلند کشید و همین باعث شد من بیشتر این کارو تکرار کنم چون فقط می خواستم اون لذت ببره لبه های شرتشو گرفتم و آروم کشیدم پایین وای که دوس نداشتم حتی چشم ازش بردارم چقدر ناز و خوشگل بود درست رنگ پوستشو داشت اما وسطاش یکم مایل به صورتی بود هیچ چیز اضافه ای نمیدیدی مثل اینکه تراشیده باشنش.شرتشو از پاش درآوردم ولی نمیتونستم نگاهمو ازش بردارم بلافاصله و با کله رفتم رو آلتش چه طعم بویی داشت. داشتم مست میشدم زبونم رو از پایین به بالا می کشیدم مونا که دیگه تو خودش نبود همش می گفت دوست دارم داداشیییییی بیشتر این کار رو بکن بیشتتترررر زبونمو که میکردم تو دیگه نفس نمی کشید باور کنید که ترسم باعث می شد می کشیدم بیرون. زبونم رو گذاشتم اون بالا قسمت حساس آلتش روش که تکون می دادم مثل مار به خودش می پیچید که یهو باز شل شد و افتاد رفتم روش و دوباره ازش لب گرفتم این بار مونا رو من چرخید و بلافاصله شلوارمو با شرتم کشید پایین آلت منم راست راست بود آلبته نه زیاد بزگ نه زیاد کوچیک ولی یکم کلفت بود.اول یکم نگاش کرد بعد خیلی با شک و تردید با دستای کوچیکش گرفت دستش. نگاه به صورتم کرد یه لبخند کوچولو زد و همونطور که من سینه هاشو مک می زدم اونم شروع کرد به مک زدن التم به سختی وارد دهنش میشد وقتی هم میشد دندوناش اذیتم می کرد ولی هیچ چی نمیگفتم کارش که تموم شد به پشت خوابید ملتمسانه داشت نگام می کرد.گفتم آبجی ازم نخواه که اون کارو بکنم. قرار شد هر چی من گفتم بکنیم پس اگه دوس داری ادامه بدیم برگرد و رو به شکمت بخواب. گفت داداشییییی شنیدم خیلی درد داره از جلو فقط یکم بازی کن باهاش، قبوله؟

 

 

منم قبول کردم به پشت خوابید و پاهاشو از هم باز کرد منم نشستم بین پاهاش نزدیکش شدم و آروم سرشو گذاشتم لای چاک آلتش، یکم فشار دادم ،سرش که رفت تو مونا همچین اه کشید که فکر کنم صداش تا اون ور خیابون رفت. تا یه جایی که رفت احساس کردم دیگه نمیره تو،کشیدم بیرون باز دوباره کردم تو ولی فقط همون اندازه چقدر حال میداد آلتش داغ داغ بود مونا هی کمرشو می آورد بالا و لبشو گاز میگرفت و مدام تکرار می کرد دوست دارم داداشی، دوست دارم. منم می گفتم عاشقتم باز نگاهمون تو هم قفل شد بهم گفت داداشی قول میدی تا آخر عمر پیشم بمونی و ترکم نکنی؟ گفتم: قول قول دیگه یه لحظه هم تنهات نمیذارم گفت :پس قول دادیاااااا.اینو که گفت تو یه لحظه پاهاشو انداخت دور کمرمو منو به سمت خودش فشار داد آلتم تا ته رفت تو،مونا داد زد آییییییییییییییی هنوز باورم نشده بود که چه اتفاقی افتاده گفتم چیکار میکنی دیوونه؟ گفت: خودت قول دادی می خوام تا آخر عمر مال هم بمونیم زود آلتمو کشیدم بیرون ولی کار از کار گذشته بود یه دستمال آوردمو خونشو پاک کردیم یه نگاه به مونا کردم. گفت چیه خب؟ دوست دارم،عاشقت شدم نمیخوام مال کسه دیگه باشی تا اینو شنیدم بغلش کردمو خوابیدم روش شروع کردم به خوردن لباش همینطور که داشتیم لب میگرفتیم سرشو گذاشتم دم سوراخ جلوش یه فشار کوچیک دادم سرش رفت تو مونا همش آه و اوه میکرد بهم میگفت بکن تو داداشی من، زود باااااش دارم می میرم .منم آهسته و پیوسته تا ته کردم تو. مونا نفس نمی کشید بعد چند ثانیه نفسشو با آه بلند داد بیرون منم آروم می آوردم بیرون و دوباره می کردم تو. یا آلت من خیلی کلفت بود یا آلت اون خیلی تنگ.هر بار که می کردم تو بلند بلند آه می کشید احساس می کردم آلتم داره می سوزه خیلی داغ بود واقعا منم دوس داشتم مونا مال هیچ کس دیگه نباشه

 

 

دیگه سرعتمو تندتر کرده بودم و صدای ضربه های من و نا له های مونا خونه رو پر کرده بود ضربه هامو تند تر کردم آبم داشت میومد منم داشتم آه میکشیدم جفتمون تو اوج لذت بودیم آبم که می خواست بیاد مونا متوجه شد می خوام بکشم بیرون دوباره پاهاشو محکم قفل کرد و با دستاش منو گرفت تو بغلش منم زیاد مقاومت نکردمو آبمو با فشار ریختم توش اونم همزمان با من بازم ارضا شد همونطور تو بغل هم موندیم داشتم نوازشش می کردمو از ش لب می گرفتم اون بیچاره که دیگه نای حرکت نداشت ولی میشد برق رضایت رو از چشماش خوند. تو بغلم یکم نازش کردم تا خوابش برد آروم التم رو کشیدم بیرون و یه ملحفه کشیدم روش تا بخوابه نزدیکای ظهر رفتم کنارش نشستم بیدار که شد بردمش حموم، بعدش خودم همه لباساشو تنش کردمو رفتیم بیرون واسه ناهار. بعد از اون من و مونا مثل دوتا عاشق و معشوق هر جا میریم باهمیم و هر وقت دلمون می خواد باهم سکس داریمو همیشه هم لذت می بریم.

نوشته: میثم…

3 thoughts on “خواهرخوانده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>