خاطره ای از یک مرد اون کاره

کاکتوس نام مستعار مردی بود که در چند تا از محله های تهرون تن فروشی می کرد. خسرو کاکتوس این حرفه شریف رو از سن 32 سالگی شروع کرد. تا قبل از اون موقع تو یه کافه گارسون بود. این آخریا شیک ام درست می کرد. اما زد و یه روز شهرداری از سر شکمش هوس کرد اونجا تونل درست کنه. این بود که سیمین بری رئیس بیوه کافه عذرشو خواست. چاره ای نداشت واگرنه خودشم می دونست که دیگه گارسونی مثل خسرو نمی تونست پیدا کنه که هم کافه رو براش روبه را کنه هم بعضی وقتا جای شوهر اون زن بهش لذت بده. اون زمان تنشو برای دلش می فروخت. یعنی دلش به حال بیوه زن سوخته بود. نمی خواست با این سن وسال بیفته دنبال پسر بازی. البته سیمین بری هم اونقدر حشری و دریده نبود که راه بیفته کف شهر بگه من آره. خسرو قدیمی ترین کارگرش بود.

 

یه هیکل مردونه داشت که هر زنی دوس داره شوهرش یا دوست پسرش اون طوری باشه. ولی قیافه اش چنگی به دل نمی زند. صورتش پراز جوش های ترکیده بود که تا زیر چونه اش ام رسیده بود. ریش و سبیلش کم پشت بود و ابروهای پاچه بزیش باعث شده بود تا به سختی چشمهاش معلوم باشه. اما با این همه وقتی می رفت روی تخت برای سیمین بری هیچی کم از رستم و هرکول و زیگفرید نداشت. اما حالا دیگه اوضاع فرق کرده بود. با داغون شدن کافه، سیمین بری هم داغون شد. دیگه توی تهران تاب نیاورد. توی خوی یه خاله پیر داشت که تنها زندگی می کرد. تا حالا خیلی از سیمین بری خواسته بود که بره پیشش ولی اون هردفعه کارهای کافه رو بهانه می کرد تازه دیگه به شلوغی و گند و کثافت تهران عادت کرده بود. همه اینا رو که به هیچ می گرفت شب هایی که با خسرو قرار داشت رو نمی تونست بیخیال بشه. اما بعد از خراب شدن کافه دیگه دلش نمی خواست بمونه.

 

با پولی که از شهرداری گرفته بود می تونست تو محله جنوبی تر شهر یه کافه جدید باز کنه البته شاید مجبور می شد که یه مقداری هم نزول کنه. اما دیگه دل و دماغ نداشت. تصمیم گرفته بود این پول حروم شهرداری رو یه جایی سرمایه گذاری کنه تا سر هر ماه چس مثقال سودشو بگیره. خیلی دوست داشت که خسرو باهاش بیاد خوی ولی نمی خواست بهش اصرار کنه. داستان خسرو الان مثل برده ای بود که حکم آزادی گرفته. نه اینکه با سیمین بری و توی کافه بهش بد گذشته باشه ولی خب وقتی که کافه ای در کار نبود دلیلی نداشت که با سیمین بری بمونه. تازه اگه سیمین بری واقعا خسرو کاکتوس رو می خواست چرا بهش نمی گفت عقدم کن. این شد که آخرین روزی که قرار بود فرداش شهرداری لودر بیاره برای تخریب، خسرو توی یه تیکه کاغذ روزنامه نوشت که میخوام برم.

 

تو یکی از اون شبای خیلی سرد زمستون که آب دماغ بشریت یخ می زد خسرو کاکتوس توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود. امشب ساعت از وقت گذشته بود و هنوز هیچ طالبی برای جنس نیومده بود. دلش خواست خودش را یک سیگار مهمون کنه. دستی در جیب کُتش کرد و جعبه سیگار برگ را درآورد. با این سیگارایی که قاعده اش اندازه دوله پسر بچه 2 ساله بود اصلا حال نمی کرد. همیشه می گفت سیگار باید کلفت باشه جوری که نتونی راحت بین انگشت اشاره و صبابه ات نگه اش داری. حالم از این بچه مزلفایی که اسه میکشن بهم می خوره. هنوز کام نگرفته بود که یک پژوی 404 آخوندی جلوی ایستگاه زد رو ترمز. دیدن این اتول برای خسرو کاکتوس زیاد عجیب نبود چون پیره سگای زیاد سراغشو می گرفتن. در طرف راننده باز شد و یه آخوند خپل پرید بیرون. عبای سفید پوشیده بود با یه عمامه سبز. خسرو تا حالا یه ملا با عمامه سبز ندیده بود. با نعلین های گلی که روی زمین می کشید به طرف خسرو اومد. خسرو سیگاری که هنوز برای کشیدن جا داشت رو با احتیاط خاموش کرد و گذاشت لای دستمال توی جیبش تا بعدا دوباره بره سراغش. بعد از برانداز کردن سر و شکل مضحک و در عین حال عجیب اون آخوند، خسرو گفت اومدی بری منبر این موقع شب یا اینکه ختم مامانت اینجا بوده که زدی رو ترمز…

 

خسرو کاکتوس اصلا باکش نبود که چه جوری صحبت کنه. اصلا اهل مراعات نبود. به نظرش اونایی که جلوش ترمز میکردن یا می خواستن بلندش کنن اصلا آدم نبودن که بخواد باهاشون نفس قلم حرف بزنه. همشون یه مشت حیوون بودن که مغزشون لای پاشون بود. طرف هیچی جواب نداد. فقط داشت به خسرو نگاه می کرد و با تسبیح فیروزه ای که توی دستش بود یه چیزی زیر لب می خوند. بعد از یه دقیقه گفت تو کار می کنی؟ خسرو جواب داد آره ولی نه واسه تو واسه حاج خانومت و پوزخندی زد. آخوند گفت پاشو بریم برات یه کاری سراغ دارم که اگه بتونی درست پیش ببری مُطلا میشی. خسرو کاکتوس با بی تفاوتی گفت تا کیسو نبینم هیچ کاری نمی کنم. خب حق داشت این اولین بار بود که یکی برای جاکشی می اومد. همیشه زنا یا پیره سگا خودشون می اومدن عقب خسرو ولی این دفعه یکی اومده بود که ببردش برای یکی دیگه. حس دخترای لعبت دوره قاجار بهش دست داده بود که خان آبادی پیشکشی یا در واقع کسکشی می کرد خدمت قبله عالم همون ناصر الدین شاه قوی کمر به عنوان باج. آخوند با شنیدن این حرف سریع به سمت ماشین برگشت.

 

از توی داشبورد یه دوربین دیجیتال کنون درآورد. عکس های لخت وعور زنش توی دوربین بود. یکی از بهترین عکسا رو که از زاویه خوبی گرفته شد بود و همه پستی و بلندیای حاچ خانومو نشون میداد آماده کرد. معلوم نبود خودش این عکسا رو گرفته بود یا داده بود به یه عکاس. هر کی میدید فکر میکرد کاره یکی از اون پاپارازیای ایتالیایی باشه که تو مجله های پرنو کار می کنن. نمایشگر دوربین رو جلوی چشمهای خسرو گرفت و مشتری اون شب خسرو معلوم شد. آخوند دوربین رو خاموش کرد و پرسید حالا راهی میشی یا نه؟ خسرو می خواست بپرسه که این زنه خودته ولی بیخیال شد. از روی سکوی ایستگاه بلند شد، دستی توی جیب شلوارش کرد تا مطمئن بشه کاندوم لاتکسی همراش هست، دکمه وسطی کت چرم شو بست، کلاه کُمنیستی رو به سبک آل احمد روی سرش کشید و به طرف پژوی 404 راه افتاد…

نوشته: Alone boy

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*