بی اف شدن من و اشکان جونم

همین اولش بگم که این خاطره موضوعش گی اگه خوشتون نمیاد نخونین. و کاملا واقعیه حتی اسم ها هم واقعیه. میخواین باور کنین میخواین نکنین.

کمی از خودم بگم : اسمم سینا21 ساله . 170 قد 60 وزن . سفیدم. خوشگلم.
کمی از بی افم : اسمش اشکان 21 ساله . 168 قد 61 وزن . سفید. از من خوشگلتر نباشه کمتر نیست.
ساکن یکی از شهرهای خراسان.
این خاطره بر میگرده به چند سال پیش اون موقع سوم راهنمایی بودم. دوکوچه بالاتر از کوچه ما خانواده ایی زندگی میکرد پسری داشت به اسم اشکان که همسن خودم بود و یه مدرسه درس میخوندیم از مقطع ابتدایی میشناختمش ولی باهاش زیاد گرم و صمیمی نبودم هر از چندگاهی میدیدمش در حد سلام دادن بود. زمان گذشت و من و اشکان دوم راهنمایی با هم همکلاس شدیم و چون یه منطقعه و محل زندگی میکردیم و از قبل هم آشنایی در حد اسمی داشتیم زود با هم صمیمی شدیم. هر روز باهم مدرسه میرفتیم و بر میگشتیم بعد مدرسه چند ساعتی باهم میگشتیم و بازی میکردیم . روزای تعطیل بیرون میرفتیم . خلاصه خیلی باهم صمیمی شدیم طوری که واسه درس خوندن خونه همدیگه میرفتیم.
_پدر اشکان تو کاره فرش که مغازش در سطح شهر چندین شعبه داره از نظر مالی هم وضعشون خیلی خوبه و از پولدارای شهر حساب میشن. پدر اشکان اطراف شهر یه باغ بزرگ داره که تعطیلات آخر هفته رو میرن اونجا_
منم چند باری باهاشون به اسرار اشکان رفتم چند باری هم منو اشکان تاکسی گرفتیم و تنهایی رفتیم.حالام که هر دو ماشین داریم و با ماشین خودمون میریم.
__پدر من پزشک خدارو شکرما هم ار نظر مالی کم بودی نداریم ولی به اشکان اینا نمیرسیم_
سال دوم راهنمایی گذشت و سال سوم بازم منو اشکان با هم همکلاس شدیم. دو سه ماهی از باز شدن مدارس میگذشت که موقع برگشتن به خونه میدیدم دو سه نفر پسر که از نظر سنی 5 . 6 سالی از اشکان بزرگتر بودن جلومون رو میگرفتن و اشکان رو صدا میکردن و چند دقیقه ایی باهاش صحبت میکردن و میرفتن اوایل چیزی از اشکان نپرسیدم ولی وقتی دیدم اینا هر یکی دو روز پیداشون میشه از اشکان پرسیدم اینا کین و چیکارت دارن اینقد میان پیشت . اشکان در جواب گفت : از آشناها و فامیلامون هستن منم دیگه چیزی نپرسیدم.

 
زمان گذشت و آخرای ساله تحصیلی بود و آخرین امتحانمون رو هم دادیم. اونروز (آخرای خرداد) اشکان گفت: سینا امتحانا که تموم شدو دیگه تعطیلیم الان هم فصل رسیدن آلبالو گیلاس بیا بریم باغ گفتم باشه به خونه بگم فردا بریم. فرداش تاکسی گرفتیم و همون جای همیشگی پیاده شدیم از جاده خاکی که میرفت سمت باغشون راه افتادیم هنوز چندتا باغ مونده بود برسیم اشکان گفت این باغ دوست بابامه چندتا وسایل باغ اینجاست بابام گفت سر راه اونا رو هم بردارین گفتم بدون اجزهبریم داخل؟ گفت بابام قبلا با دوستش هماهنگ کرده خبر داره خود صاحب باغ . منم چون فک نمیکردم اشکان بعد دو سال دوستی و رفاقت بهم دروغ بگه باور کردمو رفتیم داخل. کمی جلوتر یه خونه باغ قدیمی بود اشکان گفت احتمالا باید اون تو باشه رفتیم یه گوشه چند تا بیل و کلنگ بود اشکان گفت ایناست باید ببریم ولی اول من یه دستشویی برم که دارم میترکم. اشکان رفت بیرون منم یه نگاه به اتاق انداختم یه اتاق قدیمی با وسایل باغبانی که یه گوشه بود. سمت دیگه هم یه فرش کهنه با چند دست رختخواب کهنه و کثیف رو هم بود منم چون زیاد راه رفته بودیم و خسته بودم گفتم تا اشکان بیاد استراحتی بکنم کنار فرش نشستم تا خستگیم درره . چند دقیقه از رفتن اشکان نگذشته بود که 4 تا پسر (همون هایی که تو راه مدرسه جلو اشکان رو میگرفتن) اومدن تو درم پشت سرشون بستن . با دیدن اونا ترس به دلم افتاد و دست و پام میلرزید بلند شدم و با صدام که از ترس میلرزید پرسیدم اشکان کجاست؟

 
یکیشون اومد جلو با صدای خشنی گفت اشکان کار داشت رفت. تو هم پسره خوبی باشو بشین تا بیاد . منم که هنوز داشتم از ترس میلرزیدم نشستم. همون پسره اومد جلوم نشستو به صورتم دستی کشیدو گفت : خب بچه خوشگل خودت مثه بچه آدم بکن اینا رو منم که دیگه از ترس داشت گریه ام میگرفت و بغض گلو گرفته بود با صدای لرزان و آروم پرسیدم چی؟
همون پسره با اعصبانیت یقه پیرهنمو گرفت کشید و داد زد اینارو میگم . بکن لباساتو کامل همه رو در بیار.
من دیگه کاملا گریه ام گرفته بود با گریه گفتم چیکارم دارین بذارین برم. باز همون پسره سرم داد زد گفتم بکن لباساتو میخوایم کونتو پاره کنیم. یکی دیگه از دوستاش اومد جلو بهش گفت چرا داد میزنی الان خودش در میاره بعد رو به من کردو گفت : سیناجان پسره خوبی باشو لباساتو در بیار. یه لحظه از اینکه اسم منو میدونست تعجب کردم و همونطور که گریه میکردم گفتم تو منو میشناسی؟ تورو خدا به دوستت بگو بذاره من برم. خواهش میکنم با من کاری نداشته باشینو بذارین من برم…

 
اونی که منو به اسم صدام کرد کنارم نسشتو گفت اسمتو اشکان بهمون گفت. حالام لباساتو در بیار بذار یه حالی بکنیم موتور دارم بعد خودم میرسونمت. من دیگه فقط داشتم گریه میکردمو بهشون التماس میکردم بذارن برم.
پسره دید من لباسامو در نمیارم خودش شروع به باز کردن دکمه های پیرهنم کردو یکی دیگه از دو تا دوستای دیگشون که یه گوشه داشتن نگاه میکردن اومد جلو با هم لیاسامو کامل در آوردن.
بعد اونی که خیلی عصبانی و بد دهن بود اومد و ید دستی به بدنم کشیدو گفت چه بدن سفیدو نازی داری امروز جرت میدیم بچه خوشگله کونی.
بعد با عصبانیت داد زد بلند شو سروپا وایستا منم داشتم میلرزیدم همونجور لرزون بلند شدم کمی ازم فاصله گرفت گفت برگرد میخوام کونتو ببینم. منم تا اون ازم فاصله گرفت همونطور لخت دویدم سمت درو خواستم اگه بشه فرار کنم همون پسره پریدو از پام گرفتو همچین کشید که با صورت خوردم زمین از دماغم خون اومد.
اومد منو بر گردوند سمت خودشو یه سیلی زد تو صورتمو گفت کجا میخوای فرار کنی ها؟
دوستاش اومدنو کشیدنش کنار گفتن نزنش چرا میزنیش بنده خدا رو
منم دیدم دیگه کاری از دستم بر نمیاد نشستمو فقط گریه میکردم . یکی از اون سه نفر اومد جلو یه دستمال داد و گفت دماغتو پاک کن خونی شده.

 
بعد همون پسر بد دهنه اول از همه لخت شدو اومد کیرشو گرفت جلو دهنمو گفت بخورش که میخوام جرت بدم. منم گرفتم دستمو آروم کردم دهنم. شروع کردم به ساک زدن حالم داشت بهم میخورد. چند بار اوق زدم.
کم کم 3 نفر دیگه هم لخت شدنو اومدن جلو 2تاشون کیراشونو دادن دستم گفتن بمال.
یکی دیگه هم پشت سرم وایستاده بودو آروم داشت بدنمو میمالید و میگفت عجب بدن سفیدو نرمی داری تو پسر. منم که فقط داشتم آروم بی صدا گریه میکردمو اشک میریختم.
بعد همون بد دهنه گفت بر کردو 4 دست و پا وایستا منم برگشتم اونم نشست رو زانو سره کیرشو سوراخ کون منو تف زدو خیس کرد اول کمی سر کیرشو دم سوراخم مالید بعد یه دفعه و با فشار کیرشو کرد تو کونم. یه درد وحشتناکی تو تمام بدنم پیچید داد زدم و گفتم در بیار درد میکنه. گفت خفه شو کونی بلند بلند گریه میکردمو گفتم توروخدا در بیار دارم میمیرم.
یکی از دوستاش گفت چند لحظه همینجوری نگه دار جا باز کنه بعد تلمبه بزن.
بد دهنه هم همونجوری وایستاد و به دوستاش گفت شما هم بیاین از جلو بدین دهنشو دستش از جلو هم بیکار نباشه بچه کونی.

 
یکی از دوستاش اومد جلوم گفت بخور دهنمو باز کردم اونم کیرشو کرد تو دهنم.
اون دو تای دیگه هم اومدنو کیرشونو به بدنم میمالیدن.
بعد بد دهنه هم شروع به تلمبه زدن کرد اول کمی آروم تلمبه میزد بعد چند لحظه با سرعت زیاد و تند تند تلمبه میزد.
منم که درد میکشیدمو گریه میکردم.
جند دقیقه که همونطور تند تلمبه زد کیرشو در آوردو آبشو رو کمرمو کونم پاشیدو ب سر کیرش آبشو به سوراخ کونم مالید. به اون دوستش که کیرش تو دهنم بود گفت بیا بدون اینکه آب منو از رو سوراخش پاک کنی بکن تو کونش بذار آب منم همراه با کیرت به همه جای داخل کونش مالیده بشه . بعد تو هم آبتو بریز رو سوراخ کونش تا وقتی نفر بعدی میکنه آبت به همه جای داخل کونش مالیده بشه . بعد به دوستای دیگش هم گفت شما هم همین کارو بکنید تا این بچه خوشگل با آب کمر ماها اوبنه ایی بشه و سری های دیگه اینجوری واسه ما ناز نکنه. اونای دیگه هم طبق گفته اون نوبتی کیرشونو کردن تو کونمو تند تند تلمبه زدن و آبشونو خالی کردن رو سوراخم. فقط نفر آخری آبشو خالی کرد تو کونم.
4 نفرشون خوب که کارشون تموم شد لباساشونو پوشیدنو رفتن بیرون همون که گفته بود متور دارم میرسونمت موقع رفتن گفت تو هم لباساتو بپوش اشکان بیرونه میگم بیادو با هم برین. دستتم درد نکنه هم خوشگلی هم بدن خوبی داری خیلی بهمون حال داد.
اونا رفتن و منم که دیگه نای تکون خوردن نداشتم همونطور لخت دراز کشیدم و زدم زیر گریه و بلند بلند زار زدمو گریه کردم.

 
5 دقیقه بعد دوباره در باز شد من که هنوز لباسامو نپوشیده بودم از ترس سریع بلند شدم دیدم اشکان بود.
تا اشکانو دم در دیدم با عصبانیت مثه دیوونه ها پریدم بهشو دو تا دستمو مشت کردمو میزدم تو سینه اشکان با گریه میگفتم اشکان خیلی نامردی این چه کاری بود تو با من کردی ما باهم دوست بودیم.
اشکان بغلم کردم سرمو گرفت تو سینه هاش منم هموطور گریه میکردم. اشکان هم همراه من گریه میکرد و گفت سینا بخدا دوست نداشتم اینجوری بشه اینا الان خیلی وقته منو زیر فشار گذاشتن و مجبورم کردن که تورو براشون بیارم.
بعد گفت بیا کمکت کنم لباساتو بپوشی بریم تو راه برات همه چی رو توضیح میدم.
لباسامو پوشیدم رفتیم بیرون دست و صورتمون رو شستیم. از باغ رفتیم بیرون رفتیم باغ اشکان اینا.
تو راه هیچ صحبتی نکردیم.

 
به باغ که رسیدیم زیر سایه درختی نشستم. خیلی خسته بودم اصلا نای تکون خوردن نداشتم همه جام درد میکرد.
سوراخ کونم میسوخت.
اشکان اومد کنارم نشستو گفت سینا میدونم با معذرت خواهی درست نمیشه ولی خواهش میکنم منو ببخش.
تو چشاش نگاه کردمو گفتم اشکان ما با هم دوست بودیم از تو انتظار نداشتم تو چطور دلت اومد با دوستت اینکارو بکنی.
گفت سینا باور کن مجبور بودم.
هر روز تهدیدم میکردن که اگه اینکا رو نکنم یه بلایی سرم میارن.
گفتم تو اینارو ار کجا میشناسی؟
گفت اواخر تابستون پارسال که تنها داشته میومده باغ به دروغ و به بهونه کمک خواستن ازش واسه جابه جا وسایل میکشنش تو همون باغ و اونم همونجوری زورش میکنن بعد اون دیگه ول کن اشکان نمیش و با تهدید که اگ نیایی آبروتو میبریم میکشیمت چندین سری دیگه میبرنش بعد هم تو راه مدرسه منو با اشکان میبینن و از اشکان میخوان که منو براشون ببره.
خلاصه اونروز با دردورنج فراوان گذشت و با اشکان بر گشتیم خونه.
وقتی اومدم خونه مادرم تا منو دید گفت سینا تو چت شده؟
چشات چرا قرمزه بینیت چرا ورم کرده؟
گفتم چیزی نیست تو باغ پام سر خورد با صورت خوردم زمین بینیم خونی شد از دردش هم نتونستم طاقت بیارمو کمی گریه کردم.
بعدش دیگه سریع برگشتیم.

 
این دروغ ها رو گفتمو خستگی رو بهونه کردم رفتم یه دوش گرفتم بعدش رفتم اتاقم درو از داخل قفل کردمو گرفتم خوابیدم. موقع شام هم بی اشتهایی رو بهونه کردم بیرون نیومدم تا صبح خوابیدم.
شب قبل از خواب هم اذیت هایی که شدم یادم میومدو آروم بی صدا واسه اینکه پدرو مادرم و برادرم که از خودم کوچکتره متوجه نشن گریه کردم.
بعد اونروز تا 2 هفته از خونه بیرون نرفتم به خونه هم سپردم که اگه دوستام (حتی اشکان)اومدن دنبالم بگن رفته روستا پیش مادربزرگش.
بعد دو هفته که واسه گرفتن کارنامه ام از خونه اومدم بیرون موقع برگشتن اشکانو دیدم صدام کردو دوید اومد سمتم منم سریع دویدم تا بهم نرسه چون نمیخواستم ببینمش.

 
گفت سینا توروخدا صب کن دلم برات خیلی تنگ شده. میدونم این 2 هفته هم خونه بودی خودتو از همه پنهون میکردی.
سینا معذرت میخوام گوه خوردم. جون هرکی دوست داری از من رو بر نگردون.
دیدم زیاد اسرار میکنه دلم باش سوخت وایستادم تا بیاد وقتی رسید بدون معطلی بغلم کردو صورتمو بوسید منم دلم براش تنگ شده بود همدیگه تو آغوش گرفتیم یکی از بچه محلا مارو دیدو با خنده گفت اینجا چه خبره چند وقت همدیگه رو ندیدین. گفتم مسافرت بودم 2 3 هفته ایی میشه ندیدیم همو اومد یه سلامو احوال پرسی با هر دومون کردو رفت.
چند سری دیگه هم سرو کله اون 4 تا پسره لات و بی سرو پا پیداشون شد ازمون خواستن بریم یه سری منو اشکان با هم رفتیم و 6 نفره سکس کردیم که واسه منو اشکان هیچ لذتی نداشت فقط درد بود هم جسمی هم روحی.
بعد من به اشکان گفتم اگه باز اومدن تهدیدمون کردن ما هم تهدیدشون کنیم بگیم که اگ دست از سر ما بر ندارن به خانواده همون میگیمو ازشون شکایت میکینیم. سری بعد اول تهدیدشون کردیم دیدیم ول کن نیستن من تو خیابون شروع به سروصدا کردم کمک خواستم چند نفر اومدن سمتمون بعد اونا که با 2 تا موتور بودن فرار کردن.
بعد اون چندبار دیگه هم سو کله شون پیدا شدما هم تا اونرو میدیدیم شروع به سروصدا و کمک خواستن میکردیم بعدها دیگه طرفای ما سرو کله شون پیدا نشد…
الان چند سال از اون میگذره و منو اشکان متوجه شدیم که تمایل چندانی به دختر نداریم و هر دو گی هستیم.همدیگه رو خیلی دوست داریم با هم بی اف شدیم از بودن و سکس(منو اشکان الان با هم سکس دو طرفه داریم)با هم لذت میبیریم.

نوشته : سینا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*