برکات دین مبین در روزگاران پسین

تمامی شهر بیت دعارة بر سر انگشت کوچک خلیفه اسلامی آن جناب ضیغم میچرخید و اسلام همچون حفاظی شده بود که او و اشراف را از شر خشم مردم حفظ میکرد و هر وقت لازم میشد آنقدر انعطاف داشت که خواسته هایشان را در بر بگیرد براستی که چه دین پر برکتی هر وقت هر چه میخواستند از فاحشه و مشروب و قتل و آدم کشی کافی بود یک فتوای ریز صادر کنند و تمام… اما اینجا هر کسی باید ضامن کلاه خودش که ضامن سر خودش باشد که زیر تیغ نرود مردم کی عاقلانه فکر کرده اند که این بار دومشان باشد…وظیفه من که آگاه کردن جاهلان نیست من باید سر سپرده ی جناب ضیغم باشم تنها به فرمان ایشان عمل کنم اما به زودی راهی پیدا میکنم که بی سر و صدا خودم را از این منجلاب کثافت بیرون بکشم….

***

مثل همیشه در فکر راهی برای فرار از بیت دعارة در معدود ساعتی را که از آدم کشی برای جناب خلیفه فراقت میافتم در حال قدم زدن در خیابان های رو به تاریکی و خوفناک شهر بودم که صدایی آشنا رشته ی اافکارم را گسیخت…
-جبار…جبار…
از شنیدن این صدای آشنا ابروهاییم خود به خود بالا رفت و به سمت صدا برگشتم از دیدن چهره ی خندان جنید که زخمی تازه در آن به چشم میخورد تمام افکارم را از یاد بردم و فریاد زدم:
-بـــــه…جنید عزیز … شنیده بودم به سرزمین های شمالی رفتی؟!
این را گفتم و او را در آغوش گرفتم…صورتش را عقب کشید و گفت:
-عالی شد باید باهات حرف بزنم کلی خبر دسته اول دارم تو هم باید اخبار شهر رو بهم بگی…
لبخندی زدم و گفتم:
-با کمال میل دوست من بیا بریم به خونه ی من حتما خسته ای…
غرولندی از سر مخالفت کرد و گفت:
-آه نه امشب مهمون منی پسر میخوام به خاطر زنده برگشتنم جشن بگیرم!
از آنجا که میدانستم مخالفت با جنید بی فایده است مختصر گفتم:
-هر چی تو بگی رفیق…

 

چند دقیقه ی بعد در مرکز فساد شهر بودیم به نظرم اگر بگویم فاسد ترین جای فاسدترین جای جهان توصیف خوبی باشد…یکی از بدترین مکان های محله های گبر نشین شهر البته اینکه بگویم آنجا مطعلق به کافران بود به نظرم بی انصافی باشد اینجا بیشتر محلی بود برای افراد سرشناس شهر که در روز روشن دست و پایشان بسته بود حالا در ظلمات شب به اینجا پناه میاوردند تا بدون ترس از جهنم و خدا و آخرت بنوشند و با فاحشه ها گرم بگیرند از همین جهت دیدن افرادی که سعی در مخفی نگه داشتن چهرشان داشتند چیزی عجیبی نبود زیر هر یک از آن نقاب ها ممکن بود از پیش نماز مسجد تا نزدیکان خلیفه هر کسی باشد
برای همین هم اشراف در مقابل تخریب این محله ها همیشه مقاومت میکردند… اما برای افراد سطح پایینی مثل من و جنید دیده شدن مشکل چندان مهمی نبود…
-عاشق اینجام…حاضرم تموم پولی که دارم بدم ولی بفهمم کیا زیر اون نقاب ها مخفی شدن…
جنید این را گفت و روی یکی از تخت ها ولو شد…صدای موسیقی شور انگیزی به گوش میرسید و در وسط سالن دختری به سفیدی برف به زیبایی با آهنگ میرقصید معلوم بود دخترک برده ای از یکی از کشورهای به قول جناب خلیفه کافر نشین است…در تخت های دور تا دور سالن مرد ها با فاحشه های برهنه و نیمه برهنه مشغول بودند…به یکی از پشتی ها تکیه دادم و رو به جنید گفتم:
-بیشتر شبیه فاحشه خونست…
-خب واسه این که فاحشه خونست… زیاد سخت نگیر رفیق…
با سوتی پسرک ساقی را که محو دخترک رقاص بود فراخواند و سکه ای به او داد و گفت:
-از بهترین شرابی که داری برامون بیار…
چند لحظه بعد پسرک با خیک شراب و دو پیاله سر رسید پیاله ها را پر کرد و هر کدام را به دست یکی از ما داد…جنید پیاله اش را بالا برد و گفت:
-امیدوارم سرت همیشه روی تنت بمونه دوست من…

 

من همیشه در نوشیدن محتاط عمل کرده ام و اینبار هم استثنایی در کار نبود نمیخواستم اینجا در میان این افراد ناشناس هوشیاری ام را از دست بدهم برای دومین بار در آن روز شنیدن صدای آشنایی مرا از جا پراند اما این یکی خیلی برایم عجیب بود ابتدا فکر کردم متوهم شده ام اما وقتی به سمت صدا برگشتم به جز زنی با لباس شنل مانند که کلاهش را تا روی صورتش کشیده بود و با صاحب فاحشه خانه صحبت میکرد کسی را ندیدم صاحب مسافرخانه چیزی در دست زن گذاشت و زن کیسه ای سکه به او داد و به سرعت از آنجا خارج شد من که کنجکاوی امانم را بریده بود بی سر و صدا از جا بلند شدم و جنید را که حالا با دو
فاحشه مشغول بود را تنها گذاشتم از آنجا بیرون آمدم کوچه خالی بود اگر صاحب صدا را درست شناخته بودم مطمئنا به سوی دارالحکومه میرفت به سرعت به سمت راست پیچیدم و بعد از چند دقیقه دوباره او را دیدم که با سرعت در کوچه تاریک پیش میرفت راه دیگری را پیش گرفتم و از راهی فرعی خودم را به جلوی او رساندم با دست راهش را سد کردم و گفتم:
-کجا با این عجله؟!!
صدای آشنا با لرزش و ترس گفت:
-از سر راهم برو کنار آشغال..
-نه تا وقتی مطمئن نشدم که تو کی هستی!!!..

 
دستش به زیر شنل حرکت کرد و لحظه ای بعد برق خنجری نقره ای را دیدم با حرکتی سریع از جلوی ضربه ی او کنار کشیدم و با یک ضربه به زیر دستش خنجر را به فاصله ی دوری پرت کردم…از فرصت پیش آمده استفاده کردم و با دست دیگرم کلاه شنل را کنار زدم…با اینکه کمابیش مطمئن بودم چه کسی را خواهم دید باز هم کمی جا خوردم…ولی خیلی سریع با پوزخند سری خم کردم و گفتم:
-بانو آمنا فکر میکنم نباید این موقع شب خارج از دار الحکومه باشید…یعنی جناب ضیغم چی میگن؟!…مگه نباید الان همراه ایشون در رختخواب باشید؟!
-خفه شو برده زاده ی کثیف…
-اوه…چشم بانو…اما این برده زاده چیزهای زیادی دیده و خفه شدنش سخته…
دستش رو در شنلش فرو کرد و بعد کیسه ی طلایی رو به سمتم پرت کرد…نگاهی به کیسه انداختم و اونو پرت کردم جلوی پای خودش و با اندوهی ساختگی گفتم:
-مطمئنم جناب خلیفه ده برار این به من پاداش میدن…
-الان بیشتر از این ندارم… ولی فردا میتونم پول بیشتری بهت بدم…
-چرا متوجه نیستین مسئله اصلا پول نیست…
نگاهی حاکی از خشم به من انداخت و گفت:
-پس چی میخوای سگ کثیف؟!
فکر شیطانی که با دیدن چهره ی دلنشین و مغرورش به ذهنم رسیده بود را به زبان آوردم…

 
-وصال بانو آمنا
با شنیدن این حرف به مرز انفجار رسید دستش را بالا آورد سیلی محکمی به صورتم بنوازد اما دستش را گرفتم و گفتم:
-پس این یعنی شما ترجیح میدین خلیفه در این مورد تصمیم بگیره؟!
اشک در چشم هایش حلقه زده بود با صدای ضعیفی گفت:
-خواهش میکنم…
دیدن این حالت او عزمم را جزم کرد که انتقام تمام تحقیرهای سالها خدمت را که او نسبت به من روا داشته بود را بگیرم امشب برای او درس عبرتی میشد…
***
در را باز کردم و با حالتی طعنه آمیز گفتم:
-بفرمایید بانو خونه ی خودتونه…
با این که هنوز هق هق میکرد اطاعت کنان وارد خانه شد…همین که در را بستم به او چسبیدم و لباس هایش را به زور از تنش در آوردم حالا که بدن برهنه ی او را میدیدم به نظر میرسید صد ها پیکر تراش چیره دست او را از سنگی به رنگ پوست قهوه ایش تراشیده اند…یا شاید هم به راستی بهشتی وجود داشت و خداوند چندتایی حوری برای جناب ضیغم فرستاده بود تا بار وظایف سنگینش را فراموش کند…از این فکر نیشخندی بر لبانم آمد لباسم را کندم از آنجایی که مادرم برده ای بود از کشوری خارجی پوستم سفید تر از او بود چیزی که اینجا موجب تمسخر میشد به غیر از آن زخم های متعدد شمشیر بود که به خاطر همین جناب ضیغم خورده بودم دوباره به اون نزدیک شدم و شرو به بوسیدن لب ها و مالیدن پستان هایش کردم مقاومت میکرد و با ناخون هایش پوست تنم را خراش میداد اما این مرا دیوانه تر و اشتیاقم را برای تصاحب تنش بیشتر میکرد…اینجوری نمیشد باید حسابی حالش را میگرفتم گفتم:
-زانو بزن…
با حالت مغروری سرش را بالا گرفت و کاری نکرد…عصبانی شدم و با ضربه ای به پشت زانویش باعث شدم چهار دست و پا روی زمین بیافتد…پشت مو های فر و مشکی رنگش را گرفتم صورتش را مقابل صورتش قرار دادم و گفتم:
-امشب باید از این برده زاده اطاعت کنی بانو آمنا…

 
بعد با فکری که با دیدن لب هایش به ذهنم رسید لبخندی شیطانی زدم و فکش را گرفتم دهانش بااز شد و من کیرم راتا آخر وارد دهانش کردم و دماغش را گرفتم از حالت خفگی که به او دست داده بود دست و پا میزد دماغش را ول کردم و دو طرف سرش را گرفتم و شروع به جلو عقب کردن کیرم در دهانش کردم حس فوق العاده ای بود مخصوصا وقتی که کیرم به ته حلقش میرسید و انگار حالت خفگی به او دست میداد بعد از چند لحظه حس کردم که دیگر وقتش است کیرم را تا ته داخل حلقش کردم و آبش را با فشار داخلش خالی کردم از این که بعدا جناب خلیفه زبانش را در این دهان میچرخاند خنده ام گرفت …سرش را رها کردم دوباره به
حالت چهار دست و پا افتاد و شروع به عق زدن کرد اینبار با دیدن باسن های گرد و ورزیده اش وسوسه شدم به راستی که زیبا بود در همان حالت افتادم رویش و باسن هایش را از هم باز کردم و روی سوراخ کونش توف کردم در جوانی پسر های زیادی را حتی از خانواده ی اشراف کرده بودم ولی تا به حال هیچی زنی را از کون نکرده بودم…کیرم را دم سوراخ گذاشتم و فشار دادم با فرو شدن سرش نعره ی آمنا به هوا رفت ولی من که خیالم از بابت همسایه ها راحت بود بی توجه به او با تمام قدرت فشار دادم اینبار تا ته فرو کردم و صدای او به مراتب بلند تر شد …انگار جناب خلیفه اصلا اهل انحراف رفتن نبود شروع به جلو و عقب کردن کیرم کردم و صدای هق هق آمنا بلند شد… عالی بود محشر بود از خود بی خود شده بودم که بار دیگر آب داغ و سوزان داخل کونش فوران کرد…کیرم را بیرون کشیدم و دیدم خون آلود است با تکه پارچه ای خون را پاک کردم و دوباره به سراغش رفتم هیکل ریز نقشش این بار مثل جسد بی حرکت افتاده بود برش گرداندم و رویش خم شدم چشم هایش را بسته بود با لحن طعنه آمیزی زیر گوشش زمزمه کردم:
-میخوام نطفه ی یه برده رو تو وجودت بکارم بانو

 
با شنیدن این حرف چشم هایش را باز کرد و خواست فرار کند اما راهی برای فرار از زیر بدن درشت من نبود … دستم را پایین بردم و کسش را مالیدم بعد کیرم را گرفتم و داخل کسش فرو کردم نفسش را حبس کرد شروع به عقب جلو کردن کردم و او شروع به ناله کردن کرد صاف توی چشم هایش نگاه میکردم و میگفتم:
-بهتون خوش میگذره بانو؟!…جناب ضیغم هم به همین خوبی کارشون رو انجام میدن؟!…حس میکنم خلیفه شدم!
در تمام این مدت او تنها با خشم به من نگاه میکرد بالاخره وقتی آبم داشت میامد گفتم:
-مراقب بچه ای که تا چند ثانیه ی دیگه وارد بدنت میشه باش بانو…
جیغ کشید:
-نــــــــــــــــــــــــه!!
و سعی کرد فرار کند اما من که آماده بودم شانه هایش را گرفتم و تمام آبم را داخل کسش خالی کردم بعد از رویش بلند شدم و گفتم:
-خب دیگه میتونین برید بانو مگر اینکه بخواید بیشتر پیش این حقیر بمونید که در اینصورت با کماتل میل حاضرم میزبانتون باشم…
با بدنی لرزان بلند شد و لباس هایش را پوشید در آخرین لحظه برگشت و به طرف من توف کرد و من هم قاه قاه خندیدمو او با انزجار از خانه خارج شد…مطمئن بودم به کسی چیزی نخواهد گفت چون در اینصورت مجبور بود توضیح دهد چگونه از خانه ی من سر در آورده است…به یاد چیزی که از صاحب فاحشه خانه گرفته بود افتادم ..شاید سم بود و قصد داشت جناب ضیغم را مسموم کند…بعد با خودم اندیشیدم “اصلا به من چه”…

 

 

نوشته: میم.هٌدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*