برای شادی روح اون کون درگذشته صلوات

سلام

 

اسمم میلاده (مستعار) 25 سالمه و اهل نیشابور(خراسان رضوی) هستم.
یک دوست داشتم که اسمش پوریا بود…
من با این پوریا که 4 سال از خودم کوچیکتر بود ، از سن 18 یا 19 سالگی تو یکی از مجمع های مذهبی شهر آشنا شدم و تا خیلی باهاش سکس داشتم اما دست تقدیر ما رو از هم جدا کرد.
بریم سراغ داستان…

***
یک روز من و این آقا پوریا بعد از برگشتن از هیئت روز 21 ماه رمضون ، رفتیم تو زیرزمین مسجد برای استراحت . نمیدونم سر چه قضیه ای الکی بحثمون افتاد که من افتادم روش طوری که کیرم یه کیر اون خورد که راست کرده بود ، اما من به روی خودم نیوردم.
بعد از اینکه یکم الکی با هم کشتی گرفتیم اومدم کنار و پتو رو کشیدم رو خودم و چشمام رو بستم که بخوابم ، اما چون آشپزخونه کنار زیرزمین بود و یک در بینشون بود و آشپزها که برای افطار غذا درست میکردن و معمولا توی آشپزخونه های مساجد صدا زیاده و از یک طرف و رفت آمد از دری که به سمت حیاط مسجد بود ، به آشپز خونه برای بردن وسایل از یک طرف نمیذاشت بخوابم و منم از این شونه به اون شونه میچرخیدم که یهو پوریا گفت : چته ؟ چرا اینقدر تکون میخوری ؟
گفتم : سروصدا زیاده ، این آشپزها هم انگار تخم دارن هی میرن ، هی میان.
چیزی نگفت.
گفتم : پوریا ، یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی ؟
گفت : نه.
گفتم : اون موقع راست کرده بودی ؟
گفت : آره ، طبیعیه که بعضی وقتا به هیچ دلیلی راست میشه.
کیرشو دستم که اونم همین کار رو کرد و این شد سر آغاز سکس های ما.

 
من و پوریا هر وقت جایی پیدا میکردیم ، همو انگولک میکردیم و با هم سافت سکس میکردیم.
بعد یک سال اومدن نزدیک خونه ما که پیاده 10 تا 15 دقیقه راه بود خونه ساختن . این خونشون یک اتاق سه در چهار بالای پشت بام داشت که هر وقت میخواستیم سکس کنیم میرفتیم اونجا.
اول کار ما از مالیدن لا پایی شروع شد و بعد به ساک زدنو تو سوراخ هم گذاشتن رسید ، اما چون ما همو خیلی دوست داشتیم زیاد تو نمیکردیم معمولا کلاهکشو و بعضی وقتا تا نصفه همو میکردیم.
اون اتاق دیگه شده بود محل سکس ما .بعد دو سال ما هم شروع کردیم خونه ساختن بعضی وقتا من از ظهر که کارگرامون تعطیل میکردن تا غروب که نگهبانمون میومد سر ساختمون بودم ، که یکبار اونجا و دو سه بار توی کشیک اداره و خونمون و بیشتر وقت ها تو اتاقی که بالای پشت بامشون بود با هم حال میکردیم.
سال 1395 بود . آخرین سکسمون رو توی خونه خودمون توی ایام عید انجام دادیم .چون مطمئن بودم مامان بابام شیرازن و تا یک هفته دیگه هم نمیان و منم به خاطر کاری که قبول کرده بودم نتونستم باهاشون برم.

 
بهد از آخرین سکس ، حدود 10 ماهی ازش خبر نداشتم و خیلی دلم سکس میخواست.زنگ زدم بهش کلی احوال پرسی کردیم که گفت : جانم ؟ چی شده ؟ که گفتم : یه قراری بذار حال کنیم.گفت برو گمشو و قطع کرد.میخواستم دوباره زنگ بزنم اما منصرف شدم. دلیلش (از کربلا برگشته بود)رو وقتی فهمیدم که دیگه دیر شده بود.
تو کانال همون مجمع گفتن توی اون شب از زمستون که خیلی هوا سرد بوده ، پوریا رفته تو اون اتاق خوابیده و به علت نا معلومی گاز گرفته و از دنیا رفته.مامانش دیده ساعت 11 گذشته این نیومده.رفته تو اون اتاق و دیده پوریا سیاه شده و چون دیر فهمیدن اورژانس هم نتونسته بود کاری بکبنه.
وقتی این خبر رو خوندم ، مثل این بود که یک پارچ آب سرد ریختن روم .
دیگه اون میلاد سابق نبودم.تا دو هفته خوراکم کم شده بود ، کم حوصله بودم ، هر وقت میرفتم سر کار صاحب مغازه به حساب خودش میخواست منو از این حال و هوا در بیاره با پوریا شوخی میکرد که با واکنش من همراه میشد و تا این که همش شوخی میکرد.بهش میگفتم با رفیق من که مرده شوخی نکن و چون اون گوشش بدهکار نبود من از اون مغازه اومدم بیرون.اما اون ول کن نبود و اس میداد تا اینکه رفتم در مغازش داد و بیداد و سرش داد کشیدم جلو همه مشتریاش…

 
روز تشییعش به داداشش خیلی رحمم اومد.اون سعیدی(مستعار) که میشناختم نبود.منم از آخرین حرفی که به پوریا زده بودم کاملا پشیمون بودم و میگفتم ای کاش بهش میگفتم بیا ببینمت.تنها کاری که تونستم براش بکنم سوره ملک رو توی یک برگه چاپ و 40 تا فتو ازش بگیرم ببرم سر مزارش تا همه بخونن 40 بار ، که روحش شب اول قبر راحت باشه.
خیلی از دوستاش که منو میشناختن ، به من زنگ زدن گفتن : بیا بریم شام و نهار روز هفت ، اما من نرفتم چون دلم راضی نبود غذای عزای رفیقمو بخورم.
چند روز پیشم رفتم سر خاکش یه فاتحه خوندم باهاش کمی حرف زدم و سنگشو شستم.
من و پوریا تو هیئت و مجمعمون که یکی هست خیلی با هم بودیم.
با هم گاری میکشیدیم،طبل و سنج میزدیم،گروه مارش عزای هیئت رو با هم راه انداختیم و …
اون تنها کسی بود که سکس باهاش خوب بود چون دو طرفه و عادلانه بود ، نه یک طرفه
اگر این داستان کاملا سکس نبود ببخشید و اگر دوست داشتین یک فاتحه برای شادی روحش بخونین ، یا حداقل یک صلوات بفرستین.

 

 

ممنون
 

نوشته: یه بچه شیعه ی  واقعی‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*