اولین و آخرین بوسه

سلام

 

مدتی بود که به دختر عمه ام ساناز علاقه مند شده بودم چون از وقتی چشمم رو باز کردم او رو کنارم دیدم و با هم بزرگ شدیم منو ساناز تقریبا هم سنیم راستی یادم رفت خودم رو معرفی کنم اسم من علی 21 ساله از آمل قدی تقریبا 188
داستان ما از انجایی شروع شد که من تازه به سن بلوغ رسیده بودم ولی ساناز رسیده بود چون دخترا زودتر از پسرا به سن تکلیف می رسن خلاصه من تا وقتی که نوزده سالم شد شب و روز نداشتم تا اینکه تصمیم گرفتم بطور غیر مستقیم بهش بفهمونم یه روز سیزده به در رفته بودیم یکی از باغ های اطرافمون من عمه ام و ساناز و سوشا داداشش رو با ماشینی که تازه خریده بودم رسوندم و خواستم که برگردم خانواده خودمون رو برسونم که ساناز گفت : علی اقا من کیفم رو جا گذاشتم میشه بیام باهات کیفم رو بیارم منم با لحن خاصی گفتم بلللللله چرا که نه!!! از اونجا بود که عمه ام متوجه علاقه من به دخترش شد و با نگاهی زیر چشمی به من فهموند که از رفتارم نسبت به دخترش دلخوره اخه راستش رو بخواید منم با ساناز جوری رفتار میکردم که انگار با هم نامزدیم…

 

خلاصه سوار ماشین شدیم منم خواستم که کم نیارم یه کم که از عمه اینا دور شدیم ضبط ماشین رو تا اخر بلند کردم و اهنگ محسن لرستانی که میدونستم ساناز این اهنگو دوست داره رو گذاشتم و رفتیم سمت خونمون وقتی که رسیدیم خانوادم تعجب کرده بودن که چطور عمه ام به ساناز اجازه داده که با من برگرده اونم تنهایی خلاصه با خانواده رفتیم سر باغ بابام اینا و عموم و شوهر عمه ام هم از دو شب قبل اونجا بودن وقتی که پیاده شدم عمه داشت من رو با نگاهش می خورد دو سه ساعت گذشت و نهار رو خوردیم بعد از کلی بگو و بخند رفتم تو اتاق باغبانی یه موکت برداشتم و رفتم زیر سایه درخت که استراحت کنم که یه دفعه دیدم سروکله خانواده دایی هام پیدا شد منو عموم کلا با این خانواده حال نمی کنیم خلاصه عموم اومد پیش من با توجه به این که اختلاف سنی من و عموم زیاد نیست با هم راحتیم و او هم هنوز مجرده با هم زیاد درد و دل می کنیم
اومد گفت اینا اومدن اصلا حوصله ندارم بعد بدون اینکه حرفی بزنم گفت چرا سر سفره زیر چشمی ساناز رو دید میزدی ؟ گفتم من!!! گفت اره شیطون دوستش داری ها گفتم نه بابا اونم عین خواهر منه گفت اره جون خودت عمه ات خیلی از دستت شاکیه من رو فرستاد که باهات حرف بزنم اگه دوستش داری برو به خودش بگو اگه جراءت نداری به خواهرت بگو بره بهش بگه اگه نمیتونی به خواهرت بگی من میرم بهش میگم من که دراز کشیده بودم و دستم روی چشمام بود باحالت خوشحالی گفتم جدی؟؟!

 
گفت اره میرم میگم که از دستت نپره اخه نامرد تو چرا اینقدر زود عاشق شدی .بعدش رفت یه سلام خشک و خالی به دایی اینا کرد و با ساناز رفتن قدم بزنن من دیگه جذاب ترین لحظه زندگیم رو داشتم میگذروندم خیلی استرس داشتم ما قبل از این حتی شماره هم رو نداشتیم چه برسه که اینطوری بخوان بینمون رابطه ایجاد کنن تا که عموم اومد گوشیش رو داد به من و گفت این فایل صوتی رو گوش بده تو اون صدای ظبط شده عموم به ساناز گفته بود که علی به تو علاقه داره تو چی اونو می خوای یا اینکه… که ساناز در پاسخ گفته بود البته با نجابت منم اونو میخوام من دیگه داشتم پرواز میکردم خلاصه حوصله ام اومد سر جاش و رفتم تو جمع بعد از کلی احوال پرسی با دایی اینا نشستیم که بعد چند دقیقه دیدم مادرم به ساناز گفت ساناز جان عروس گلم پاشو چایی بریز گفتم اوه که عموم رفته تو جمع گفته دیگه عمه ام قیافه اش دیدنی شده بود با نگاهش داشت من رو چوب میزد عموم منو صدا زد رفتم دیدم یه شمارست گفتم این چیه گفت شماره سانازه درجا رفتم بالای یه درخت نشستم یه اس دادم عمو چی میگفت؟ نوشت شما نوشتم عاشق مستت ام نوشت اسم این عاشق مست چیه ؟ نوشتم اگه یه نگاه به درخت روبروت بندازی منو میبینی که یه نگاه کرد و نوشت دیدمت نوشتم بلند شو بیا پشت اتاق سرایداری نوشت چرا نوشتم کارت دارم نوشت تو برو الان میام رفتم اون پشت یه دو دقیقه گذشت اومد همین که داشت نفس نفس میزد اومد کنارم گفت با چه زوری در رفتم دستش رو گرفتم لبخندی که روی لبش بود پاک شد و با نگاهی نگران تو چشمام نگاه کرد اون دستم رو گذاشتم پشت سرش و لبم رو نزدیکش کردم وای باورم نمیشد باهاش لب گرفتم بوسیدمش که یه دفعه یه صدای اشنا گفت تو داری چه غلطی میکنی بی لیاقت ؟

 
روم رو که برگردوندم دیدم عمه ام است یکی خوابوند زیر گوشم اومد که ساناز رو بزنه دستش رو گرفتم گفتم دستت رو ساناز بلند بشه حرمتت رو میشکونم گفت الان بخاطر آبروی دخترمه که رسوات نمیکنم دست ساناز رو گرفت رفتن به طرف جمع من اونجا نشسته بودم دیدم عموم اومد گفت تو چی کار کردی پسر گفتم آبروم رفت پیش ساناز آب شدم الان چطور تو چشمش نگاه کنم گفت دیگه نمی ذارن چشمش تو چشمت بیفته بی جنبه بلند شو برو تو جمع تا کسی شک نکرده درست ماجرای شوم من از اینجا شروع شد که وقتی شب برگشتیم یه دعوای بزرگ سر همین موضوع بین بابام و عمه ام و مادرم درست شد شوهر عمه که اومد خونمون می خواست من رو بزنه که بابام جلوش رو گرفت بعد از چند روز چندتا اس دادم به ساناز دیدم جواب نداد رفتم دم مدرسه شون وایسادم تا تموم شد رفتم دنبالش از دوستاش که جدا شد رفتم با ماشین جلو پاش ترمز کردم اولش سوار نشد بعد که دید التماس کردم اومد بالا گفتم اینا چی میگن گفت متاسفم که این میگم ولی ما می خوایم از این شهر بریم اینو که شنیدم از خودم متنفر شدم بهش گفتم ساناز بیا تا با هم فرار کنیم گفت دیوونه شدی؟ فرار کنیم که چی بشه گفتم که به هم برسیم گفت من و تو دیگه هیچ وقت به هم نمیرسیم بعد پیاده شد و رفت بعد از چند روزی که اس میدادم و جواب نمی داد یه اس داد که نوشته بود خدا نگهدار ! باورم نمیشد برای اولین و اخرین بار طعم لبات رو میچشم
****************
ولی نه من هنوز امید دارم با اینکه نمی دونم کدوم شهرن و خونشون کجاست ولی امید دارم این امید وقتی میمیره که کارت عروسیشو واسه رو کم کنی بیارن دم خونه ولی من تا عروسیش دوام نمیارم تا اون موقع رگم رو زدم
قابل توجه خوانندگان عزیز از دادن فحش خود داری کنید چون اینقدر الان بهم ریخته ام که طاقت فحش های شما رو ندارم پس دل یه ادم شکست خورده رو نباید شکست ( این داستان هم واقعیه واقعیه )

نوشته:‌علی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>