قصر تسلیم

وارد خونه ی خیلی بزرگش شدیم. از بالا تاپایین همه جا سفید بود به جز وسایل اشپز خونه و پذیرایی که به رنگ سیاه بود. عکس سیاه سفید یه شخصیت هم روی دیوار اشپزخونه قاب شده بود. _امشب رو اینجا ادامه مطلب قصر تسلیم

تسلیمش شدم

از در كه وارد شدم تو آشپزخونه بود. به ندرت پيش مياد كه آشپزى كنه اما اون شب… احتمالا اين پاداش شروع دوباره‌ى جلسات مشاوره‌ام بود! شال و پالتوم رو در آوردم و رو كاناپه انداختم و به سمت آشپزخونه ادامه مطلب تسلیمش شدم

بدن داغ و سکسیش

من نوا هستم. من توی یه خانواده ی نسبتا اوپن بزرگ شدم. نه اینکه ول بودم ولی خب مامان بابام بهم اعتماد داشتن و خیلی بهم گیر نمیدادن. از بچگی درسم خوب بود و همش شاگرد اول کلاس بودم و ادامه مطلب بدن داغ و سکسیش

سيب

“سامان بهت گفته بودم! اصلا خوشم نمیاد اینطور باهاشون گرم میگیرى!! “ الما شالشو پشت گوشش زد و براى سامان پشت چشمشو نازك كرد. سامان موبایل رو قفل كرد و روى داشبورد انداخت. هوای تهران ابرى بود و بارون هى ادامه مطلب سيب

مردی که زیاد میدانست

آهسته دست های بزرگشو روی شونه های لخت هاله كشید شونه های لخت و لطیف دخترونه ای كه تا حالا هیچ مردی جز خودش لمس نكرده بود نفس داغش به گردن كشیده دختر برخورد میكرد و احساس هیجان و از ادامه مطلب مردی که زیاد میدانست

قهوه ی سرد

وقتی دختربچه بودم، خاله بازی که می کردیم تعجب می کردم چرا پسرا خودشونو از پشت می چسبونن بهم یا موقع دکتر بازی دامنمو بالا می زنن. نمی دونستم چیزی که واسه ما بازیه واسه ی اونا یه کار دیگه ادامه مطلب قهوه ی سرد

سه شنبه ها

مثل هر سه شنبه نشسته بودم رو مبل و چشمام به در بود که کی زنگش به صدا میاد  این سومین هفته انتظار بدون وصال بود دیگه داشتم باور میکردم که رفته و منو با تمام خاطراتم تنها گذاشته ساعت ادامه مطلب سه شنبه ها

تنها با تو

مربی زومبا بودم و این قانونم بود که فقط توی باشگاه کلاس داشته باشم. تا این که موردی پیش اومد که مجبور به تغییر شرایط کاریم شدم. خانمی به باشگاه اومد و میخواست که برای دو تا دخترش مربی خصوصی ادامه مطلب تنها با تو