جندگی به خاطر یه لپتاپ

اسمم شیماست والان 25 سال سن دارم. خاطره ای که میخوام براتون بگم برمیگرده به حدود ده سال پیش یعنی پونزده سالم بود. شاید دردناک باشه اما تا الان بجز یکی دوبار هیچ وقت سکس از روی علاقه نداشتم و ادامه مطلب جندگی به خاطر یه لپتاپ

سارا مازوخیست

سلام من سارا هستم.شاید اگه داستانم بگم مسخره ام کنید یافحش بدیدولی درهر صورت میگم.چندسالی میشه ازدواج کردم شوهرم ادم خوبیه وتاحالا حتی یه بارم دعوامون نشده.اون خیلی منو دوست داره به قول معروف ازگل کمتربه من نگفته.نمیدونم این چه ادامه مطلب سارا مازوخیست

ماجراهای جمشید بادمجون

سلام . اسم من جمشیده . توو محل جمشید بادمجون صدام میکنن اینکه این داستان واقعیت داره یا نه به عهده ی خودتون میذارم . شنونده باید عاقل باشه.25 سالمه این داستان برای پارساله … شاگرد بنا هستم ، یه ادامه مطلب ماجراهای جمشید بادمجون

می‌ آمور

در رو باز کردم و بوی میخک و شکلات ،مثل یه رویای شیرین و بازیگوش به مشامم رسیدند.عمیق نفس گرفتم و باز هم از سایش کف ونس هام و سنگ های بکر لذت بردم.سرشونه های آشفته ام رو مرتب کردم ادامه مطلب می‌ آمور

بردگی برای زن چادری

تنها بودم، داشتم از سر کار بر میگشتم و هوا تاریک بود، ساعت تقریبا 12 شب بود و من تنها از خیابان های ساکت شهر گذر میکردم تا اینکه به پارک محل رسیدم و با یک خانوم جوان و درشت ادامه مطلب بردگی برای زن چادری

فقط می‌خوام کون بدم

سلام دوستان من اسمم سعید هست ۲۸ سالمه… نمیدونم چرا از بچگی به کون حساس بودم کون خانوما رو که میدیدم تحریک میشدم. یه حس عجیبی به کون دارم بعدها متوجه شدم به کون دادن علاقمند شدم ولی نه به ادامه مطلب فقط می‌خوام کون بدم

سکس گروهی من و زنم و پسرداییم

من نیمام و اسم زنم لیلاست من ٣٠ سالمه و لیلا ٣٥ سالشه و چادری البته بزور خانوادش چادری بود ولی چون منم تعصب داشتم نذاشتم چادرو بذاره كنار. من و لیلا هر دمون حشری و گرم هستیم و تو ادامه مطلب سکس گروهی من و زنم و پسرداییم

پرورش یافتگان مکتب اسلام

سلام, اصغـر هستم ۱۹ساله. این داستان بر اساس یک واقعیت هست که برمیگرده به یکسال پیش… *** نزدیک۱۳رجب بود,منم مثل هرسال آماده رفتن به اعتکاف شده بودم.به یکی از دوستانم که اسمش مهرزاده وهرسال باهم میریم اعتکاف‌خبردادم اونم آماده بود.چندروزمونده ادامه مطلب پرورش یافتگان مکتب اسلام

مامانم و کیر کلفتای ناشناس

اسم من اروینه داستان برمیگرده به یک ماه پیش که واسه من اصلا روز خوبی نبود من تک فرزند هستم و پدرمم تو تصادف از دست دادم تنها چیزی که واسم مونده مادر عزیزم هست مادرم خیلی خوشگل و زیبا ادامه مطلب مامانم و کیر کلفتای ناشناس

برادرم منو کرد و هنوزم میکنه

ما دو تا خواهر بودیم دوتا برادر… من از همه کوچیکتر بودم 18 سالم بود. واسه آرزوهام تلاش میکردم.بعد از داشتن یک رابطه عاطفی ناموفق با دوست پسرم که رفیق برادر کوچکم بود و البته به رابطه از پشت هم ادامه مطلب برادرم منو کرد و هنوزم میکنه