زخم غیرت
نفس های آخرم رو میکشیدم…از دست دنیا…از دست عشق…از دست خدا….صدای نم نم بارون با نفسام هماهنگ بود…لبخند میزدم…به چی؟به دنیایی که هیچ وقت لبخندش رو ندیدم؟به آدمایی که هر کمکشون از هزاران نفرین بدتر بود؟…چشمامو روبه دنیا بسته بودم تا دنیایی دیگر رو ببینم…هر قطره خونی که که از این تن لعنتی خارج میشد […]
