کافه

در کافه ای که بخش اعظم زندگی ام را در آن سپری کردم یا بهترست بگویم تلف کردم، نشسته بودم. رنگ قهوه ای مایل به سرخ کافه همواره آرامشی توأم با اضطراب را برایم تجلی میکرد. هر یک از کاشی هایش یاداور لحظات خاص زندگی بود. ستون هایش مرا به یاد زنانی می انداخت که شب های غم انگیز زندگی ام را به صبح تبدیل میکردند.
ساعت را چک کردم، بنظر میامد اینبار هم قرار است دیر برسد. حوصله ام سر رفته بود. شروع کردم مردم را ورنداز کردن اما جز سیل چهره های یک شکل چیزی نمیدیدم. مردم هم دیگر آن پیچیدگی همیشه را نداشتند.

 
در میان آن تاریکی یکنواخت، میزی درخشان روبرویم بود. دختر پسری معمولی رویش نشسته بودند هر دو در اوج زیبایی به زندگی مشترکشان فکر میکردند. از کیف و چکمه چرمی و آیفون سفیدی که کلی چیز های پلاستیکی به آن وصل بود میتوانستم حدس بزنم که وضعت مالی دختر خیلی بهتر از آن پسر ساده پوش است که از روی عجله و دلشوره حتی به یقه تی شرتش توجه نکرده بود و مارک نکنده شده اش نشان از آن داشت که تازه آن را خریده که مبادا آبرویش پیش دختر برود.
دختر بیش تر از پسر حرف میزد. فاصله ام تا میزشان زیاد نبود اما بخاطر سر و صدا و شلوغی کافه نمیتوانستم صدایشان را بخوبی بشنوم. مشخص بود که پسر در میان همان حرف های اندکش تپق زیاد میزند شاید بخاطر کم تجربه گیش بود.
کم کم داشتم به حفره عظیمی که میان این میز درخشان وجود داشت پی میبردم که ناگهان صدای نامزدم را شنیدم: سلام عزیزم.

 
من هم که در دنیایی دیگر سپری میکردم کمی جا خوردم اما دوست نداشتم از توجه ام به میز روبرو باخبر شود، پس من هم با خونسردی جوابش را دادم: سلام. چرا اینقدر دیر کردی؟
_ترافیک بود. ببخشید.
_اشکال نداره. خب خوبی؟ چه خبر؟
_آراد. الان دم در یه آقاهه خیلی بامزه خورد زمین. داشتم از خنده میمردم هرچی سعی میکردم نخندم بدتر میشد.
ژاله، نامزدم، آدم باهوشی نیست. کمی هم شیرین عقل است شاید بخاطر همین موضوع دوستش دارم. نکته مثبتش این است که مرا خیلی دوست دارد و به روح کرم خورده ام که طی سالیان تاریک زندگیم چنین شده اهمیتی نمیدهد. طبق معمول نشست و کمی با روسری رنگینش ور رفت تا موهای خرمای اش حالت درستی به خود بگیرند.
ژاله، صورت گرد و بامزه ای دارد که باعث میشود از نگاه کردن به آن برای مدتی طولانی هم سیر نشوم اما این بار از هر فرصتی استفاده میکردم تا نگاهی به میز درخشان روبرویم بندازم. حتی به بهانه های مختلف کاری میکردم که کمی خودش را تکان دهد تا بتوانم به “او” نگاه کنم.

 
من داشتم به تمام زیبایی های دنیا مینگریستم که همگی در بدن انسان گونه ی “او” خلاصه شده بود. سخت بود برایم که به اون نگاه کنم و در عین حال به مسائل بی ارزش و روزانه ی نامزدم توجه کنم.
فکر میکردم ای کاش تا قبل از رسیدن ژاله قرار را کنسل میکردم تا بتوانم با تمام وجود به “او” خیره شوم.
بعد از چند دقیقه، متوجه شک ژاله نسبت به چشمان خیره ام شد و پرسید: خب نظرت چیه؟ من هم که نمیدانستم درمورد چه چیزی حرف زده است به من من کردن افتادم. ژاله که شکش به اطمینان تبدیل شده بود پشتش را نگاه کرد و آن دختر شیک و زیبا را دید.
کمی عصبانی شد. قبل از اینکه ذهنش مغتشش تر شود، دست سفیدش که انگشترهای ظریف و بلوری بر روی آن میدرخشید را فشردم و با گرمی گفتم: دیگه بریم. من که چیزی نمیخوام بخورم اینجا تو چی؟
_باشه. بریم عزیزم.

……………

 

بعد از سکس، خسته از کش مکشی بی سرانجام. کنار تختم نشستم و سیگاری روشن کردم.
طبق معمول نه سکس دیگر مرا التیام میداد نه سیگار.
به ژاله که کنارم خوابیده بود خیره شدم. کمرش همچون صحرایی بی انتها بی نقص و نورانی بود. همین طور این صحرای بی کران را پیمودم تا به دو تپه ماهور خوش تراش رسیدم. وقتی به باسنش نگاه میکردم یاد دقایقی قبل میفتادم که با حرص و ولعی مصنوعی چاکراه پف کرده بین دو ران سفید و خالدارش را میبلعیدم.
اما هیچ کدام این ها “او” را از ذهن من پاک نمیکرد. “او”یی که امروز صبح در کافی شاپ نشسته بود. “او”یی که همچون میوه ممنوعه دست نیافتنی بود. “اوی”ی که گفتن “دوستت دارم” همچون به قتل رساندنش مینمود.

 
از سکس به ظاهر رویاییم چیزی به یاد نداشتم چراکه از لحظه بوسه ها تا روشن کردن سیگارم به او می اندیشیدم. بلاهت دیگران بر جانم اثر گذاشته بود و از درون دوست داشتنش را هرز بودن خویش میدانستم. عشق به او را جرم میخواندم!
اما چه کار کنم که من هیولا صفت او را دوست داشتم.
به زن زیبایی که کنارم خوابیده خیره میشوم و به یاد پسری که در کافی شاپ نشسته بود پاکت بعدی را باز میکنم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*