ماجراهای قزوین

سلام به همه حشریای مقیم ایران.
اسمم محسنه سی و دو سالمه ساکن تهرانم ولی اصلیت به یکی از روستاهای اطراف قزوینه (راستی‌ برای اینک سطح سوادتون بره بالا اینم بگم که اسم اصلی‌ قزوین کاسپین بوده و کشور‌های خارجی دریای خزر رو به اسم دریای کاسپین میشناسن ولی خود خاک بر سرمون بهش میگیم دریای خزر! خزر‌ها هم یه قوم وحشی شبیه مغولا بودن.‌ای کاش یکم هم به دریای کاسپین تعصب داشتیم که روسیه و بقیه خزرها! حق ما رو توش نخورن. بگذریم…)
 تو ده ما فکر کنم همه حشرین از زن و مرد و پیر و جوون یادمه کوچیک بودم شش و هفت سالم بود میرفتیم دهات خونه خاله بابام چنتا دختر خاله داشت مجرد و سنشون بالا رفته بود ولی شوهر نداشتن قیافشون بد نبود ولی خوشگل هم نبودن همش با من مهربون بودن منم شر .شب که شد گفتن محسن بیاد پیش ما بخوابه منم خوشحال قرار بود برام قصه بگن منم رفتم تو اتاق طبقه دوم بود دخترا تو اون اتاق میخابیدن هی منو ناز و نوازش میدادن و منم حس خوبی داشتم با اینکه کوچیک بودم یه سری لذتهایی میکردم که برام تازگی داشت و یواش یواش با شومبولم بازی میکردن و به من لذت میداد هی منو ماچ میکردن و دست به دست میکردن ترکی حرف میزدن که من بلد نبودم و تو همون حالت خوابم برد.

رفت و امد ما به دهات کم شده بود و شاید سال به سال نمیرفتیم یادمه شونزده هفده سالم بود رفتیم دهات بعد مدتها یه باغی شوهر عمم داشت و یه خونه هم داشت ولی کل فامیل اومده بودن خونه شوهر عمم و دیگه جا نبود من و پسر عمم که همسن هم بودیم با پسرخاله بابام که شش هفت سال از ما بزرگتر بود ما رو برد خونه همون خاله بابام تو راه همش با علیرضا پسر عمم شوخی میکرد و انگولکش میکرد من تعجب کرده بودم فهمیدم یه خبرایی هستش نگو پسر عمم چون باغ و خونه داشتن تو دهات زیرخواب این هادی شده و دیدم همش با هم عیاق شدن و رفتیم خونشون فهمیدم میخوان امشب هم سکس کنن و جاها رو انداختن و من رفتم اونطرف پسر عمم که پیش هادی نباشم اتاق تاریک بود دیدم دارن وول میخورن و من خودم رو زدم بخواب من رو صدا کردن فکر کردن خوابم شنیدم هادی تف انداخت به دستش و مالید به کیرش و علیرضا گفت با تف دردم میاد کرم بیار …

 

هادی رفت کرم اورد و چراغ خواب روشن کرد و کرد تو کون علیرضا البته با مقدمه چینی و درد و اه .و ناله و هی تلمبه میزد ولی کسکش ابش نمیومد نگو اقا تریاک مصرف میکنه دیگه کون علیرضا رو جر داده بود اینقدر کرده بود و منم کیرم بلند شده بود و حشری شده بودم ولی جرات تکون خوردن نداشتم بعد نیم ساعت ابش اومد رفت خودش رو شست اومد گرفت کپه مرگش رو گذاشت علیرضا هم بیحال افتاده بود فقط با دستمال کونش رو پاک کرده بود منم حشری بعد چند دقیقه دیدم انگار بیهوشه کونش رو داده بود سمت من و لخت خوابیده بود منم یه تف زدم به کیرم گذاشتم دم کونش راحت رفت داخل بیدار شد ولی به روی خودش نیورد با کیرش بازی کردم و هم خودم هم علیرضا ارضا شدیم منم رفتم خودم رو شستم و علیرضا هم خودش رو شست گرفتیم خوابیدم که دم صبح اقا هادی منو خفت کرد اگه خواستید براتون بگم.

 
نوشته: محسن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*