میلف باز‌های نازی آباد

تاریک | روشن

سلام میخوام داستان سکس یهوییمون با یه میلف رسیده رو براتون تعریف کنم
دیروز من و رفیقم علی داشتیم از نازی آباد رد میشدیم همینجوری که راه میرفتیم به دخترا تیکه مینداختیم
دو سه تا دختر داشتن رد میشدن که من گفتم بنده های خدا کلی پول دادن دماغ و عمل کردن و لباشونو پروتز کردن آخرم باید ماسک بزنن روش . یهو یه میلف رسیدیم که تقریبا میخورد سی و هفت هشت سالش باشه داشت از بغلمون رد میشد گفت منظورتون منم؟(اتفاقا اونم ماسک زده بود)گفتیم نه با اون دخترا بودیم . گفت آخه منم دماغمو عمل کردم حالا مجبورم ماسک بزنم . گفتم آدم دلش واستون میسوزه شوهراتون چقد کار کردن پول در اوردن دادن شماها کلی عمل کردید آخرم کسی نمیبینه . گفت ای بابا شوهر کجا بود به خدا خودم کار کردم هزینشو دادم . رفیقم گفت دیگه بد تر خودت کلی کار کردی پول عمل و در اوردی آخرم کسی نمیبینه . گفت من به خاطر کسی عمل نکردم که به خاطر خودم عمل کردم ، الان میرم خودم و تو آینه میبینم حال میکنم . رفیقم گفت پس مخ زدن و اینا چی میشه؟گفت ای بابا دیگه واس کسی مخی نمونده که بخوای بزنی با این اوضاع مملکت . ما هم با خنده گفتیم ایشالا همه چی درست میشه تو هم ماسکتو در میاری و به همه نشون میدی دماغتو عمل کردی . اونم یه اخم کوچولو کرد و بهمون خندید .گفتیم ما دیگه میخوایم از اونور بریم کاری نداری؟ با خنده گفت من که از اولم کاری نداشتم برید .

 

 

تا اومدیم از خیابون رد شیم صدا کرد گفت یه دیقه میشه بیاید . رفتیم گفتیم چی شده؟ گفت به خدا از سر نازی آباد این وسایلارو دارم میارم دیگه دستام جون نداره اگه کاری ندارید و مزاحمتون نیستم میشه اینارو تا خونم برام بیارید؟ تو دلم گفتم زکی پس بگو واس چی با ما گرم گرفتی میخواستی بیگاری بکشی ازمون . چون نه من قیافه و هیکل درست حسابی دارم نه رفیقم . دوتامونم معمولی ایم و دوتامونم ۲۲سالمون هیچ جوره به اون نمیخوردیم .خلاصه ما هم گفتیم اشکال نداره ماکه بیکاریم بذا حداقل کار تو رو راه بندازیم گفت دستتون درد نکنه پس بیاید از اینجا بریم . گفتیم تو جلوتر برو ما هم پشتت با هم میایم گفت باشه . همینجوری داشتیم میرفتیم آروم به علی گفتم ولی خاله بدن خوبی داره ها شیکمش خوراکه سکسه (آخه یه کوچولو شیکم داشت که هرزگاهی تکون میخورد و آدم و دیوونه میکرد صورتشم که درست ندیدیم چون ماسک داشت،کونشم از زیر مانتو که خوب بود)علی هم گفت ای صَفِی آره خاله میلفه خوبیه ولی میبینی که شانس ما اینا فقط بیگاری میکشن ازمون . گفتم بیا بریم بازم باهاش حرف بزنیم
رفتیم گفتیم پس چرا تنها اومدی تو که میخواستی این همه خرید کنی ؟گفت با کی میومدم؟گفتم با شوهرت،با پسرت . گفت من که گفتم شوهر ندارم خودم کار میکنم .گفتیم چرا پس؟گفت وقتی خودم دارم خرج خودم و در میارم شوهر میخوام چیکار؟فقط فکر آدم خراب میشه . علی گفت مگه شوهر فقط واس پول در اوردنه؟خیلی چیزای دیگه ام داره. با خنده گفت خیلی چیزای دیگشو آدم تو خیابونم میتونه جور کنه بیا نمونش شما دوتا البته دستتونم در نکنه ها .گفتم نه خیر مث اینکه ما هرچی بگیم تو بازم میخوای حرف خودتو بزنی . علی گفت ولش کن حالا اسمت چیه؟گفت چه فرقی میکنه برات؟گفتیم هیچی بابا نخواستیم بدونیم. با خنده گفت پریسا . شما چی؟گفتم من مرتضی ام اینم علی . یهو گفت خب دیگه رسیدیم همینجاست.

 

 

وسایلاشو گذاشتیم جلو در که بیایم گفت شما که تا اینجا اوردید یه دفعه تا طبقه سومم بیارید و آقایی رو در حق ما تموم کنید . ما هم گفتیم باشه دیگه بردیم براش .با خنده گفتم خوب فکراتو بکن ببین کار دیگه نداری؟ گفت چرا یه کار مونده اونم اینه که یه شربت واس شما بیارم . وایسید همینجا الان میام .ما هم وایسادیم تا بیاد . یهو یه دیقه بعد گفت بیاید تو تا من لباسامو عوض کنم و شربتو آماده کنم . گفتیم ولش کن شربت نمیخواد ما دیگه میریم . گفت بیاید بابا نترسید کسی خونه نیس . ما هم رفتیم تو گفت بشینید الان میام . رفت تو اتاق و چند دیقه بعد اومد بیرون .یهو من و علی خشکمون زد اصلا انگار یه نفر دیگه بود . یه تیشرت سفید یقه باز پوشیده بود که قشنگ خط پستونش معلوم بود با یه لِگ بادمجونی تنگ خیلی عادی اومد رد شد انگار که چند ساله با هم رفت و آمد داریم . تازه بدون ماسک صورتشو دیدیم چقد خوشگل بود این بشر . آروم در گوش علی گفتم دیگه حرف از رفتن نمیزنی که حالا حالا ها اینجا کار داریم .سه تا شربت درست کرد اورد . اومد شربت و گرفت جلوی ما ،دوتامونم دستمون و بردیم طرف شربت ولی چشممون رو پستونش بود که داشت یه تکون ریزی میخورد چند ثانیه همونجوری موندیم یه دفعه گفت بردارید بابا دستم درد گرفت برداشتیم خودشم نشست و شربتشو برداشت . شربتامونو خوردیم و علی گفت خونه رو هم خودت خریدی؟گفت اجارست ولی آره خودم پولشو دادم علی گفت ماشالا خوب کار میکنیا دست مارم بگیر ببر تو کار همکار خودت بشیم همچین همکاری نعمتیه واس آدم .گفت از چه لحاظ؟علی گفت کدومشو بگم؟خرجتو که خودت در میاری،هم صحبت خوبی ام هستی،ماشالا معلومه ورزشکارم هستی که همچین بدنی ساختی . گفت کجای این بدن خوبه؟من خودم انقد دوست دارم مث شماها لاغر باشم داداشم هم مث شماست عاشق همچین بدنی ام . من با خنده گفتم یعنی الان عاشق ما شدی؟ اونم گفت اگه نمیشدم که تو خونم نمیاوردمتون!

 

 

اینو که گفت من دست خودم نبود یهو راست کردم جوری که قشنگ از رو شلوار معلوم بود یهو چشمش افتاد گفت مث اینکه تو بیشتر عاشق من شدی یه ذره خجالت کشیدم بعد گفتم بابا اینجوری لباس میپوشی آدم عاشقت نشه؟فکر مارو نمیکنی اینجوری میریزی بیرون؟نمیگی آدم وسوسه میشه بیاد بوست کنه؟گفت اگه اون آدم شما باشید اشکال نداره چون خیلی کمک کردید
گفتم پس با اجازه من وسوسه شدم بوست کنم . رفتم رو گردنشو که داشت از سفیدی برق میزد و محکم بوس کردم . علی گفت اینجوری نمیشه که منم کمک کردم ،از اونجایی که علی خیلی دیوثه رفت رو لب پریسا منم همون موقع از فرصت استفاده کردم واز پشت ممه هاشو گرفتم دستم و مالیدم،اینجا بود که دیگه نفساش سنگین شد و خودشو رو لبهای علی خالی میکرد علی ام دستشو انداخت رو کصش. دیگه صدای آه و ناله پریسا در اومد و خودش تیشرتشو در اورد و دست انداخت رو کیر علی و شروع کرد به بازی کردن باهاش
منم همچنان با ممه هاش بازی میکردم و کیرمو میمالیدم به کونش
بعد علی لگ و شورت پریسارو در اورد و خودش خوابید رو زمین و پریسا رو نشوند رو خودش جوری که کص پریسا تو دهنش بودشروع کرد به خوردن کصش علی عاشق این کاره و دوست داره آب کص و بخوره کص پریسا هم خیس شده بود وقتی علی آبشو میخورد خیلی حال میکرد
منم همونجوری که نشسته بود کیرم و انداختم تو دهنش خیییلی خوب ساک میزد چون گفته بود شوهر نداره من گفتم حتما بلد نیس ساک بزنه ولی انگار روزی صد بار ساک زده بود خیلی حال میداد
بعد چند دیقه بلند شد و سگی نشست و علی کیرشو انداخت دهنش . منم رفتم سراغ کون تپلش یه خورده با انگشتم باهاش ور رفتم دیدم چیزی نگفت و براش مهم نبود میخوام از کون بکنمش کیرمو فرو کردم تو کونش،اولش نفسش بند اومد و واس چند ثانیه کیر علی رو از تو دهنش در اورد ولی بعدش دیگه عادی شد..

 

همونجوری ادامه دادیم و من دیگه آبم اومد همشو تو کونش خالی کردم خیلی حال کرد میگفت داغه داغ شدم . حالا نوبت علی بود . پاهای پریسا رو داد بالا و کیرشو کرد تو کص پریسا کصش یه خورده گشاد بود خیلی راحت کیر علی میرفت تو و در میومد بعد چند دیقه پریسا شروع کرد به لرزیدن و علی کیرشو کشید بیرون و آب پریسا اومد و همون موقع آب علی ام اومد و آبشو خالی کرد رو شیکم و سینه ی پریسا .ولی نمیشد با یه کله ازش گذشت چند دیقه هممون بیحال بودیم و هیشکی حرف نمیزد ولی دوباره شروع کردیم . حالا علی رفت سراغ کونش و من رفتم سراغ کصش همزمان داشتیم تلمبه میزدیم کصش خیسه خیس بود خیلی حال میداد
خیلی بدن خوبی داشت هنونجوری که تلمبه میزدم هرجاشو که میتونستم بوس میکردم
پریسا دیگه تو آسمونا بود وقتی صورتشو میدیدم خیلی حشری میشدم انگار داشت از حال میرفت معلوم بود چند وقتی بود کیر ندیده بود بعد خوابوندیمش رو زمین من رفتم کیرمو انداختم لای ممه های سفیدش علی دوباره رفت که کصشو بخوره چند دیقه بعد من دوباره آبم اومد و ریختم رو سینه هاش ولی مث این که پریسا حالا حالا ها ارضا نمیشد . علی بلند شد کیرشو کرد تو دهن پریسا و پریسا شروع کرد به ساک زدن منم که بی حال افتاده بودم رفتم جلو و با انگشتام با کص پریسا بازی میکردم . یهو آب علی ام اومد و همشو خالی کرد تو دهن و صورت پریسا ،بعدش دوباره رفت کص پریسا رو خورد اونقدی خورد که پریسا هم ارضا شد و علی هم کل آبشو خورد . بهش گفتیم خاله پریسا مرسی خیلی بهمون حال دادی . اونم گفت نه شماها به من حال دادید تاحالا همچین سکسی نکرده بودم .یه خورده همونجوری بی حال افتادیم و بعد بلند شدیم و خودمون و ترتمیز کردیم و لباسامونو پوشیدم . میخواستیم بیایم که #پریسا گفت بازم به من سر بزنید خوشحال میشم ماهم گفتیم باشه میایم و خدافظی کردیم اومدیم .الانم که دارم اینو مینویسم یادش میفتم بازم دلم میخواد…

 

 

وقتی اومدیم بیرون به علی گفتم این داستان امروزمون #خوراک #اینه که برم بنویسم تو #سایت . گفت یعنی چی؟ گفتم شب میرم #مینویسم خودت #میبینی . الانم فقط به عشق #داش علی نوشتم که تا آخر عمر این خاطره باهاش بمونه
این #میلف هم فامیلیش #اردستانی بود

جق بزنید و #شاد #باشید!

صَفِی

1 دیدگاه دربارهٔ «میلف باز‌های نازی آباد»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *