مستی و راستی‌

پسره رو چند وقتی بود که تو خیابون میدیدم. تو کوچه ها پرسه می زد؛ همراشم همیشه دو تا از اون بچه کونیا بودن که اعصاب آدمو خرد می کنن. میومد وزنگ درو می زد و می گفت میخواد ازم ویسکی بخره. نه… معتادم نبود. ولی پول هم نداشت. منم عادت ندارم به کسایی که پول ندارن چیزی بفروشم.

***

من فروشنده مشروبم. مشتریام میان دم خونه م، تا یه چیکه از اون آب حیاتو بگیرن و یه پولی هم به من بدن. پسره رو دو سه بار اول دکش کردم، چارمین بار زدم در گوشش تا فقط دست از مزاحمت برداره. شاید دوم سوم دبیرستان بود. با وجودی که با لاتا می گشت خودش زیاد شبیه اونا نبود. صورتش قشنگ بود، با چشم های سیاهی که عمق عجیب و مرموزی داشت. وقتی بهشون نگاه می کردم حس می کردم دارم به چشمای یه گربه نگاه می کنم. با احتیاط، وحشی، ولی با این همه یه نرمشی هم داشت. انگار بهم می گفت «ما از یه جنسیم… می تونیم به هم نزدیک تر بشیم؟»

 

آپارتمان من یه خونه ی معمولی بود. عادت داشتم شبا صدای تلویزیونو زیاد کنم تا تنهایی اذیتم نکنه. همه ی چراغا رو روشن می کردم، لم میدادم به مبل کرم رنگ تو اتاق پذیراییم و تلویزیون میدیدم. معمولا شبا چت می کردم. با آدمای مختلف، گاهی سکس چت و گاهی هم صحبتای معمولی. به قدری عمر کرده بودم که بفهمم از پسرا خوشم میاد. یه سال پیش با یه نفر تو چت روم آشنا شده بودم. اسمش فربد بود. هرروز با هم چت می کردیم ولی حرفی از سکس نبود. بعد از یه مدتی حدس زده بودم که دگرجنسگرا باشه. چند بار برام پیام گذاشته بود و از دوست دخترش حرف زده بود. یه جمله ای که بهم گفته بود هیچ وقت یادم نمیرفت: آدم خوبی هستی… چون فقط نمیخوای از مردم یه چیزی بکنی.
میگفت با هم دوستیم. درمورد چیزای مختلف حرف می زدیم. گاهی هم کس شر می گفتیم ولی من ازش خوشم میومد. قبلا تنهاییم رو پر می کرد اما حالا سه ماهی بود که هیچ خبری ازش نشده بود. غیر از ایمیلش هیچی ازش نداشتم که بخوام باهاش تماس بگیرم. واسه همین بیخیالش شدم.

 

پدر و مادرم رو چند سالی می شد از دست داده بودم. با ارثیه ای که بهم رسیده بود میتونستم از پس زندگیم بربیام. به خاطر مذهبم نذاشتن برم دانشگاه و منم شدم مشروب فروشی که الان هستم. بیرون بارون میومد، صدای شرشرش روی ایوون حالمو تازه می کرد. همین جور که نشسته بودم یهو صدای زنگ در خورد. زیرلب فحش دادم. من کسی رو دعوت نکرده بودم. رفتم آیفونو برداشتم. تصویر همون پسر مزاحمه رو دیدم. اسمش سیاوش بود. بنظر تو حال خوبی نمیومد. حوصله ی دردسر نداشتم نمیخواستم یه گربه خیابونی رو بیارم تو خونه م که بخواد چنگولم بزنه و بره… ولی فکر کردم بد هم نیست باهاش حرف بزنم. از تنهایی دیگه حالم به هم میخورد.

 

صداش اومد که گفت:
«کیوان؟ سلام؟»
نفسی کشیدم و گفتم: «علیک سلام. کارت چیه؟»
تو صفحه ی آیفون یکم عقب رفت. انگار هنوز مطمئن نبود چی میخواست بگه. گفت: «میشه یکم با هم حرف بزنیم؟»
صداش می لرزید. تصورش کردم که حتما زیر بارون مث موش آبکشیده خیس شده و سردش شده. وقتی کسی تو موضع ضعفه، نمیتونم جلوی خودمو بگیرم که کمکش نکنم. چرا بنظر انقدر درمونده میومد؟
گفتم: «خیلی خوب بیا تو پسر.»

 
و درو براش باز کردم و متنظر شدم که از راه پله برسه به خونه م. یه سیگاری روشن کردم. واقعا ایده ای نداشتم چی میخواد بگه… اما از دیدنش خوشحال بودم. ممکنه فک کنین که میخواستم ازش سو استفاده کنم؛ شایدم کردم… ولی بهرحال نیت بدی نداشتم. از چشمی در نگاه انداختم و دیدمش که به سمت در میومد. درو باز کردم و گفتم بیاد تو. واقعا هم انگار یه دفعه تو حوض اب فرو کرده بودنش و درآورده بودنش. با سیگار توی دهنم گفتم: «پسرجون تو که رسما گاییدی خودتو. چقد آب می چکه ازت!»
خندید و گفت: «آره… بارون دهنمو سرویس کرد.»
بهش یه حوله دادم و گفتم بشینه. سویی شرت خاکستری و شلوار براق سیاه رنگی پوشیده بود. نشست رو مبل و به اطراف نگاه کرد و گفت: «خونه ت قشنگه ها.»

 

دستاش رو تو جیبش فرو کرده بود، لبخند محوی رو صورتش نقش بسته بود. گفتم: «خب کارت چیه؟»
با نیشخند گفت: «امروز خیلی خوش اخلاق شدی. دفعه های پیش که میخواستی گلومو پاره کنی.»
با اخم گفتم: «الانم ممکنه همین کارو بکنم. بگو کارت چیه؟»
گفت: «این دفعه پولش رو دارم. پول ویسکی رو میگم… »
از داخل جیبش اسکناسای پنجاه تومنی رودرآورد.
بهش گفتم: «پس صبر کن بیارمش.»
«نه… نمیخوام بخرمش…»
من وسط راه وایسادم و گفتم: «خب پس چی میگی؟»
این که این جوری حرف می زد داشت می رفت رو اعصابم. از نوجوونایی که فک میکنن خیلی باهوشن بدم میاد.
گفت: «با هم بزنیم؟»

 

با تعجب بهش نگاه کردم. بنظر کاملا جدی میومد. یاد این افتادم که فردا صبح باید می رفتم کلی کار داشتم… بگذریم که اگه با کسی که حتی رفیقم هم نبود تو خونه م مست می کردم ممکن بود چیزی ازم بدزده. بالاخره منم باید جوانبو میسنجیدم. گفتم:
«الان حسشو ندارم.»
«من پول کل بطری رو می دم. اصلا تو فقط یه شات با من بزن. چطوره؟ »
«حالا چی شده آویزون شدی به من؟ »
«آخه پایه ی مشروب خوری ندارم…»
پوزخند زدم. گفتم: «آدم به مزاحماش هم عادت می کنه، منم همین جوری به سریشی مث تو عادت کردم. صب کن برم بیارمش.»
رفتم تو اتاقم و شنیدم که میگفت: «چاکرتم!»

 

وقتی بطری و جامش رو آوردم و رو میز گذاشتم با شوق خم شد تا از نزدیک تر ببینه. پرسید:
«خودشه دیگه نه؟»
«پس چیه اسکول. فکر کردی من سر مشتریام کلاه می ذارم؟ »
با شک و تردید منو ورانداز کرد و گفت: «نه بنظر که نمیاد.»
بعد از اون بود که رفتیم تو کار مشروب. براش ویسکی رو ریختم تو جامش، اونقدر مرغوب بود که مث یاقوت می درخشید. جاممون رو به هم زدیم و سر کشیدیم. صورتش با مزه کردن تلخی الکل در هم رفت. زبونش رو روی لباش کشید و گفت: عالی بود.
براش بازم ریختم. اونم سریع سر می کشید و گاهی وسطاش از مزه هایی که رو میز گذاشته بودم می خورد. چار شات خورد. بعد بهش گفتم: «رفیق، فک کنم دیگه زیاد داری می خوری.»
گفت: «جون کیوان، بازم برام بریز.»
گفتم: «یکم راه برو، ببین حالت چطوریه. فک کنم هنوز نگرفتت پسر.»
وقتی پا شد تلوتلو خورد و یهو افتاد رو مبل. بعد با سرخوشی خندید و گفت: «خوبم بابا.»

 

میدونستم که الکی می گه. الان تازه سرگیجه گرفته بود… در بطری رو بستم و گفتم: «سیاوش بودی دیگه نه؟ چی کاره ای؟»
اون وقت شروع کرد برام تعریف کردن. گفت که سال دوم دبیرستانه، رشته انسانی. پیش مامان و باباش تو کرج زندگی می کرد. وقتی چونه ش گرم شده بود بهش نزدیکتر شدم و دستمو انداختم دور گردنش. زمزمه کردم: «خوبی؟»
گفت: «محشرم! »
آروم خودش رو انداخت بغلم و خندید. موهای سیاه رنگش به گلوم می خورد و حس عجیبی بهم میداد. گفتم: «چرا اومدی پیش من؟ »
گفت: «گفتم که… میخواستم ویسکی… بخورم…»
با اخم گفتم: «پسره داری خودتو می مالی به من. خودتو جمع کن.»
بازوهاش رو چسبونده بود به سینه م و سرش رو انداخته بود پایین و توی بغلم وول می خورد.
«اه… آخه گرمی.»
خودش رو بیشتر بهم فشار داد. چشماش بسته و لبخند زده بود، انگار که درحال دیدن یه رویا باشه.

 

از جام بلند شدم. سیاوش اعتراض کرد: «کیوان؟ کجا رفتی؟»
حتما زیاد الکل خورده بود. باید صبر می کردم تا تاثیر مشروب تموم بشه و بعد میتونستم چند تا کللمه حرف منطقیی باهاش بزنم. واسه همینم اصلا برام مهم نبود الان چی میگه. با خودم گفتم اگه یه وقت از دستم در بره و یه کاریش بکنم و فردا شاکی بشه چی کارش کنم. ولی اون از جاش پا شد و پشت سر من راه افتاد. با غصه گفت: «کیوان؟ کیوان؟»
کج راه می رفت. حالش دست خودش نبود. به لباسم چنگ زد و گفت: «سرم گیج می ره.»
«بشین، خوب می شی. اه کون لقت، داری عصبیم میکنی.»
«تو کجا داری می ری؟»
«به تو چه. برو همون جا بشین. خرابی.»
خندید و چار دست و پا رو زمین نشست. کونش با شلوار سیاه براقش خودش رو نشون میداد. موهاش به هم ریخته بود… ولی اونقدر بهش میومد که وقتی این جوری دیدمش حالم یه جور دیگه ای شد. داشتم تحریک می شدم، خون تو رگ های کیرم هجوم آورد، حس کردم که کیرم راست کرده. چقد دلم میخواست اون لبا کیرم رو خیس کنن. چقد میخواستم اون کون لعنتی رو که انگار از عمد این جوری تو هوا بود رو بکنم… بهش حتی یه لحظه هم زمان نمیدادم که نفس بکشه… اونقدر تو کونش کیرمو تلمبه می کردم که از حال بره.

 

رفتم پیشش و با خشونت کمرش رو چسبوندم به کمرم. کون خوشترکیبش از رو شلوار به کیرم می مالید. بهش گفتم: «چی میخوای؟»
با بیحالی گفت: «چی کار داری میکنی؟»
زدم در گوشش. وقتی حشری می شدم خشن تر می شدم. گفتم: «وقتی ازت سوال می پرسم جوابمو بده.»
اون از رو شونه ش به من نگاه کرد. گفت: «بهت حشری ام… خیلی وقته این جوریم… از وقتی دیدمت… ازت خوشم میاد… »

 
موهاشو کشیدم و سرش رو آوردم طرف کیرم که از روی برآمدگی شلوارم می شد فهمید که راست کرده. بهش گفتم دستاشو پشت کمرش بذاره و با دندوناش زیپ شلوارم رو باز کنه. اون هم با دندونش زیپ رو پایین کشید و بعد با چونه ش شورتم رو آورد پایین و لباشو دور کیرم محکم کرد. خیسی و گرمی زبونش منو مث برق از جا پروند. از شدت لذت چشامو بستم. سیاوش برام ساک زد. زبون خیسش مث مخمل رو سر کیرم، جایی که بشتر از همه حساس بود می لغزید. دستم رو تو موهای سیاهش فرو بردم و مث سگ نوازشش کردم. انقدر خوب ساک می زد که کم مونده بود تو دهنم آبم بیاد. پیشونی ش رو هل دادم و گفتم بسه. چشاش که دوباره به چشام خورد دلم لرزید. بعد یه فکری به ذهنم رسید. کمربند شلوارم رو بیرون کشیدم و دور گردنش بستم. سیاه و نقره ای بود. درست مثل یه قلاده. بهش گفتم: «بلدی سگم بشی؟»
اون با گیجی گفت: «چی؟»
سر قلاده ش رو کشیدم و گفتم: «پارس کن.»
دستم رو گرفتم جلوی دهنش و گفتم:« لیسش بزن.»

 

اونم شروع کرد لیس زدن. برام له له زد و پارس کرد. دستمو کردم تو شورتش و کیرش رو تو دستم گرفتم. راست کرده بود. اون از تماس دستم، یکدفعه لبش رو گاز گرفت و با لذت آه کشید. لباساشو از تنش درآوردم… تن لختش با اون قلاده ی دور گردنش بیشتر حشریم کرد. وقتی به تنش دست می زدم زبونش رو روی لبش می کشید. اونقدرا که فک میکردم خجالتی نبود. شورتش رو که درآوردم کونش معلوم شد. بدون لباس از اون ترکیبی هم که با شلوارش داشت قشنگ تر بود. دستمو به کون گرد و خوش ترکیبش مالیدم و به تخماش و کیرش دست زدم. اون زیر لب گفت: «حشری ام بهت… حشری… ام… »
گفتم: «آره؟ پس باید تاوونش هم بدی.»
بعد سر کیر کلفتم رو چسبوندم به سوراخ کون کوچیکش. شاید اصلا تو کونش جا نمیشد… پوست نرم باسنش به کمرم می مالید و کیرم بیشتر تو چاک کونش فرو می رفت. اول انگشتم رو تو کونش کردم تا یکم جاش باز شه. اون یهو گفت:
«آخخخخخخخخ.»
گفتم: «چیه؟ نمیخوای کونتو بکنم؟»

 

درحالی که نفس نفسش رو می شنیدم گفت: «می خوام… میخوام… کونمو بکنی.»
انگشتم رو از کونش درآوردم و با آب دهنم کیرم رو خیس کردم. بعد کیرم رو فرو کردم تو کون خوشگلش. صدای خفه ش رو شنیدم که میگفت: «آخخخخخخخخخخخ… آییییی…»
و دیدم ساعدش رو گاز گرفته که داد نزنه اما نتونسته بود صداشو نگه داره. کونش واقعا خوب بود… تنگ و بکر بود. حلقه ی سوراخ کونش دور کیرم رو گرفته بود و فشارش می داد. تخمام به تخماش می خورد. کونش به آدم جوری حال میداد که آرزو می کرد فقط همین شریک جنسی رو بهش بدن. میگن وقتی بری بهش بهت حوری می دن. فکر نمی کنم بهشت برم ولی اگه قرار بود بهم حوری بدن میخواستم یه همچین پسر کونی حشری ای باشه. کیرش رو دستم گرفته بودم تا بیشتر حال کنه. گفتم: «چطوره؟»
اون در حالی که نفس نفس می زد گفت:«… خو…خوبه…»
یک دفعه کیرمو تا دسته تو کونش کردم. نفسش برید و داد زد. گفتم: «هنوزم خوبه؟»
اون جویده جویده گفت: «خو..به… به خدا… خوبه… نکن…»

 

دستمو مالیدم زیر تخماش که تو دستای بزرگ من گم می شد. داشت واقعا ازش خوشم میومد. از اون تن ظریف و اون روحیه ی سفت و سختش. اون زیر بدن قوی من مث یه بچه گربه سر و صدا می کرد. با کیرش ور رفتم و سر سینه هاش رو آروم نیشگون گرفتم. نفس هاش داشت داغ تر و شدیدتر می شد. وقتی داشتم کیرش رو دستمالی می کردم یک دفعه ناله ی کشداری کرد؛ عضلاتش منقبض شد و چشاشو بست. آبش دستامو خیس کرد و از لای انگشتام پایین چکید. زیاد طول نکشید منم از ارضای اون ارضا شدم و آبم اومد تو کون کوچولوش. جفتمون بیحال رو زمین افتاده بودیم و لذت ارضا رو آروم آروم مزه مزه می کردیم. بالاخره کیرمو از تو کونش درآوردم که ناله ی کوتاهی ازش بلند شد. بعد از پشت بغلش کردم. اون بازوی من رو بغل گرفته بود. با درموندگی گفت: «دوستم داری؟»

بهش گفتم دوستش دارم… بهش گفتم که بهترین سکسی بود که تا حالا داشته م. اما بنظر میومد هنوزم راضی نشده. بنظر ناامید میومد و مث بچه دبستانی ها قیافه ی غمگینی به خودش گرفته بود. موهای ژولیده و گردنش خیس از عرقش رو نوازش کردم.

 

گفت: «میدونی… یه چیزی هست که تو درمورد من نمیدونی.»
خندیدم و گفتم: «مگه اصلا چیزی ازت میدونم؟»
گفت: «نه… تو منو از قبل می شناسی.»
«منظور؟»
نگاهش رو پایین انداخته بود تا با من چشم تو چشم نشه. این پا و اون پا کرد و بعد گفت: «میخوام بگم… من فربدم… بهت درمورد اسمم دروغ گفته بودم. راستش حتی تعداد دروغام هم یادم رفته.»
با تعجب سینه خیز شدم و گفتم:« چی؟»
گفت: «من از قبل تو چت می شناختمت… باور کن نمیخواستم بهت دروغ بگم… اولش برام جدی نبود… بعدش که دیدم… با اون هویتم میتونم جذبت کنم… همین جوری ادامه دادم. تا وقتی که فهمیدم کجا زندگی می کنی… خودت بهم گفتی یادته؟»

 

سر جام میخکوب شده بودم. خاطره ی فربد تو ذهنم اومد که تو چت می گفت بیست سالشه و عاشق بسکتباله. پسری که جلوم میدیدم همون بود؟
با غصه گفت: «اه میدونم… خیلی بد کردم… اخه هیچ ایده ای نداشتم که درموردم چه فکری میکنی. پولدارم نیستم و از چیزی که گفته بودم کم سن ترم… »
«چرا بهم گفتی دوست دختر داری؟»
گفت: «واقعا داشتم. ولی دوستش نداشتم. اصلا وقتی که رابطه م رو باهاش به هم زدم تازه فهمیدم چقد تو برام مهم بودی… میخواستم پیدات کنم… ولی فکر کردم اگه ازم خوشت نیاد… »
این پسر داشت دیوونه م می کرد. گرفتمش بغل و سرشو به سینه م فشردم. پیشونیشو بوسیدم و گفتم: «نه… واقعا یه تخته ت کمه.» خندیدم. اونم اول خندید و بعد با چشای خیس بهم نگاه کرد و گفت: «دوستم داری؟»
جوابش رو ندادم. لبهاشو بوسیدم و یه بار دیگه اومدم روش. امشب کار جفتمون خراب بود.

باید یه بار دیگه می کردمش.

0 Replies to “مستی و راستی‌”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*