لحظه ی تسلیم

اوضاع مالیم خوب نبود. بعضی موقع از همسایه آرایشگر مون پول قرض میکردم. اونقدر کلافه بودم که بازم دوباره قرص خواب مصرف میکردم. یه روز که رفتم آرایشگاه، هاله گیر داد. که بخواب رو تخت اپیلاسیون کنم. گفتم: بکشی منو این کارو نمیکنم. گفت: نترس پول نمیگیرم. گفتم: روم نمیشه.خندید گفت: خجالت نداره. توهم مثل بقیه. چند سالی بود اپیلاسیون نکرده بودم. خلاصه اصرار کرد منم رو تخت داراز کشیدم. لخت شدم و از خجالت چشامو بستم. تا اینکه کارش تموم شد .گفت: الان برات شربت خنک میارم تا حالت جا بیاد .، هاله برام نوشیدنی خنک آورد .آخه ما یخچال نداشتیم. چون هوا گرم بود. چسبید. لباسامو پوشیدم. نشستم رو مبل. طبق معمول مثل زنای دیگه شروع کردیم از هر دری صحبت کردن. یه کم سردرد گرفته بودم. انگار سرم سنگین شده بود خوابم میومد. هاله هم اوضامو دید. گفت: برو رو تخت دراز بکش.

نه مرسی برم دیگه
بلند شدم. خداحافظی کردم و رفتم خونه. تو راه تصمیمم عوض شد. رامو کج کردم طرف خونه داداشم. خونه شون خارج از شهر بود. سوار تاکسی شدم.جلو یه دختر نشسته بود. توراه هم 2 تا مرد سوار کرد. اتوبان شلوغ بود. خواست میانبر بزنه رفت طرف پل زیر گذر. رسید زیر پل. یه دفه یکی از مردا یه دستمال گذاشت رو دهنم. سرو صدای چند تا پسر جوون و یه دختر رو می شنیدم. چشامو به زور باز کردم. چشمام نیمه باز بود. دختره حدودا 17، 18 ساله بود. اومدم به خودم تکون بدم. نتونستم. یکی ازپسرا اومد طرفم. کاملا به هوش نیامده بودم. برا همین نتونستم حرف بزنم . فقط ناله میکردم. تو کف زیر زمین دراز افتاده بودم. شالمو از سرم کشید. داشتم سکته میکردم. دختره اومد دستامو گرفت. یه پسره دیگه اومد مانتو مو کشید پاره کرد. نتونستم یه تکونی به خودم بدم. فقط اشکام میریخت. ملتمسانه نگاشون میکردم تا شاید رحم کنن. دگمه شلوارمو باز کرد. با ناله ازش خواهش کردم این کارو نکنه.زیپشوکشید پایین.اشگام مثل سیل می ریخت. داشتن لختم میکردن. چی کار میتونستم بکنم. توروخدا بهم رحم کنین.بی آبروم نکنید ، آبرو دارم ، التماستون میکنم…

 
فایده ای نداشت.پسره شلوارمو تا باسنم کشید پایین.پاهامو تکون دادم. شاید نجات پیدا کنم. اما تا زانوهام شلوارم اومده یود پایین. دیگه ناامید شدم. چشامو بستم. تا این صحنه هارو نبینم. یکیشون مثل وحشیا اومد طرفم شورتمو کند . منم تازه اپیلاسیون کره بودم. تنم برق میزد. اونا هم با دیدن پاهام و رونام بیشتر تحریک شدن. دیگه آبرویی نموند. حتی نتونستم داد بزنم. پاهامو جمع کردم. زیر زمین یه کم تاریک بود . یه صندلی گذاشتن. کنار ستونی که وسط زیرزمین بود ، منو کشیدن طرف ستون . منو نشوندن رو صندلی داشتم التماسشوم میکردم. دستامو با طناب بستن. ادامشو بستن به ستون. حالا دستام به ستون بسته شده بود. هیچ دفاعی از خودم نداشتم. پاهامو محکم چسبوندم به هم . دو نفر پاهامو دادن بالا. مچ پاهام طناب بستن . دوباره طنابارو کشیدن بالا. با فاصله به سقف طورب آهنی بستن. انگار بالا لونه کفتر بود.
جوری منو بستن که پاهام بالا باز بود . هیچ کاری نمیتونستم بکنم . زار زدم التماس کردم فایده ای نداشت. هنوز باورم نمیشد، که لخت بین چند تا پسر جوون پاهامو دادن بالا . دیگه مطمئن شدم بهم تجاوز میکنن. بین اونا یه پسر هیکلی انگار ورزشکار بود ، اومد طرفم. یه نیگاه به هیکلم انداخت. بعد آروم دستشو کشید رو کُسم. چندشم شد. زدم زیر گریه.

 

گفت: نترس ما بهت تجاوز نمیکنیم. ما مثل مردای دیگه نیستیم. فقط یه جور دیگه حال میکنیم. بعد با سر به پسرا اشاره کرد. یکیشون اومد نشست جلوی صندلی. سرشو آورد طرف کُسم. با زبونش لیس زد. برا اولین بار بود. این حسو داشتم. چون حتی مهرداد هم این کارو نکرده بود. فقط یه بار تو فیلم سوپری که مستاجرمون گذاشته بود دیده بودم. تند تند ادامه می داد. منم خواهش کردم . بس کنه
دختره اومد نوک سینه هامو لیس میزد. دیگه داشتم نفس نفس میزدم. انگار بهم برق وصل کرده بودن. تمام تنم مور مور میشد. به خوردن کُسم و سینه هام ادامه دادن. تمام تنم بی حس شده بود. دو نفر پسر اومدن پشت گوشامو لیس می زدن. تمام تنم سست شده بود. نمی تونستم حرف بزنم. از بس لیس زده بودن سینه هامو گردنم با کُسم خیس شده بود…

 
هوا تاریک شد. مثل کفتار افتاده بودن به جونم منو داشتن میخوردن. دیگه توان دست و پا زدن نداشتم. احساس کردم پاهام یخ زده. طنابی که به مچ پاهام بسته بودن ، اذیتم میکرد. ازشون خواهش کردم باز کنن. پسر هیکلیه اومد گفت: بازش کنین. به شرطی که دختر خوبی باشی. با سرم اشاره کردم باشه. طنابو باز کردن. منو ارو صندلی برداشتن. آوردن رو یه پتو رو زمین درازم کردن. هنوز تنم مثل برق گرفته ها میلرزید. داخل کُسم میسوخت. پاهامو جمع کرده بودم. پسر هیکلیه اومد طرفم. گفت پاهاتو باز کن. دوباره تکرار کرد. اگه باز نکنی می بندیمت دیگه باز نمیکنیم. افتادم به التماس:
خواهش میکنم. دیگه نمیتونم. چرا این کارو با باهام میکنید.

پسر هیکلیه گفت گفتم که بهت تجاوز نمیکنیم. تا خودت بخوای تو مرام ما نیست به زور تجاوز کنیم منو به زور آوردید اینجا زوری چه جوریه.لختم کردید پاهامو بستید . عذابم دادید. اووو همچین میگه عذاب. مگه شکنجت دادیم. تورو به هرکی دوست دارید. ولم کنید برم

هر موقع خودت خواستی بکنیمت ، میزاریم بری

خیلی پستید…
زدم زیر گریه. پاهامو دادن بالا. دوباره افتادن به جونم. این دفه چند نفر دیگه اضافه شدن. پاهامو بیشتر دادن بالا . حتی کثافتا مقعدمو هم لیس میزدن. یکیشون سوراخ نافمو لیس میزد. یکی نوک سینه هامو ، یکی این یکی لاله گوشمو ، اون یکی هم لاله گوش دیگمو می خورد. نفس کم آورده بودم. دیگه بی حال شده بودم. انگار خوابم میومد. نزدیکای ساعت 2 صبح بود ، منو لیس میزدن. حتی توان صدا دراوردن نداشتم. تمام تنم تفی شده بود. زیر گردنمو اونقدر خورده بودن. میسوخت. دیگه نفهمیدم چی شد. از حال رفتم.
صبح با صدای باز شدن در زیر زمین بیدار شدم. تمام تنم کوفته بود. یکی از پسرا بود. گفت: مازیار گفته بری بالا.
لباسامو بده بپوشم
لخت باید بری
خواهش میکنم
خواهش نکن اجرا کن

 
دستمو محکم گرفت بلندم کرد. کشون کشون برد دم پنجره زیرزمین. پاهای سگو میدیدم. پسره صداش کرد. وقتی سرشو پایین آورد. داشتم از ترس میمردم. کاری نکن بندازم جلوی این سگه. بیا بریم
دستمو ول کن درد گرفت.
پس خودت راه بیافت
با ترس و لرز راه افتادم. اونم پشت سرم. هنوز پله هارو بالا نرفته بودم ، اون دختره اومد پایین. چشامو بست. دستمو گرفت برد بالا. از چند تا پله های پیچ در پیچ بالا رفتم. چشامو باز کردن. وسط یه حال بودم. چند نفر دورمو گرفته بودن. پس هیکلیه اومد طرفم. یه نیگاه به هیکلم انداخت و دستشو زد رو شکمم و گفت: این چیه ؟ خودتو لاغر کن
بذارین برم
سگه رو دیدی
برو خم شو دستاتو بذار رو مبل
بهادر بندازش پیش سگه
باشه
با گریه رفتم طرف مبل. هم شدم دستامو گذاشتم
رو مبل. پسر هیکلیه همون مازیار گفت:
کونتو بده بالا
دادم بالا. دوباره گفت:
بالاتر
نمیتونم
منیژه کمکش کن..

 
دختره اومد طرفم. باسنمو داد بالا. پاهامو باز کرد. سرشو کرد لای پاهام . تا زبونش به کسم خورد. باز دچار برق گرفتگی شدم. لبه های کُسم گز گز کرد. تند تند مخورد. سرمو انداختم پایین. گاهی نفسم بند میومد. هن و هن میکردم. اونقدر کسمو خورد دیگه داشتم دیوونه میشدم. التماسش میکردم. بس کنه اما اون بیشتر شهوتی میشد. منم احساس کردم. یکی از پسرا از بالا داره مقعدمو داره لیس میزنه. نمی دونم چه حسی داشتم. اما تمام اندامم میلرزید. داشتم جیغ میزدم.
مازیار گفت: هر موقع هوس دادن کردی. بچه ها بس میکنن. منم داشتم جیغ میزدم. دیگه غیر قابل تحمل بود. تمام کسم مور مور می شد وقتی زبونشو میکرد توش. مقعدم نمیتونستم جمع کنم تو رو خدا بسمه . آی آی …
ظهر که کباب راه انداختن. مازیار گفت: بخور تا جون بگیری
کوفت بخورم. بمیرم راحت شم
حیفت نیست.
ضعف کرده بودم . از دیشب هیچی نخورده بودم. چاره ای نداشتم خوردم.

 

بعد از ناهار دوباره افتادن به جونم. دیگه التماس فایده نداشت. احساس میکردم دارم آب میشم. انگار جونمو داشتن میخوردن. وقتی زبونشونو میکردن لای کسم ، جیغ میزدم. تا رحمم گز گز میکرد.. تا شب با من همین کارو کردن. تمام انداممو میخوردن. حتی پشت زانوهام بین رونام و ساق پام. تا اینکه بلندم کردن بردن یه جایی که استخر بود. گفتن : شنا بلندی. کاش میگفتم. نه. اما گقتم : آره.
پرتم کردن تو استخر. یکی یکی لخت شدن حتی شوتشونو هم دراوردن. حتی منیژه. همگی پریدن تو استخر منو دوره کردن. یکی دستشو برد زیر آب کسمو می مالید دوباره تنم مور مور شد. کیرشونو میچسبوندن بهم. دیگه اعتراض نداشتم. از استخر اوردنم بیرون. اومدیم وسط حال . دیدم فیلم سوپر گذاشتن. یه میز هم گذاشتن وسط حال . منو خابوندن رو میز باز باهام ور رفتن. احساس کردم کُسم خیس شده. منیژه گفت : مازیار فکر کنم وقتشه
مازیار اومد طرفم. پاهامو باز کرد. رو کُسمو بوسید و گفت: کی بله رو به ما میگی. دیگه نمیتونستم تمرکز کنم. از لای کسم تا زیر گلوم و پشت گردنم و گوشامو میخوردن…دیگه دست خودم نبود.عضلات کٔسم رو شل کردم و ورود کلاهک کیر مازیار رو که فوق‌العاده کلفت و داغ بود روبه داخل کسم حس کردم. اونا بهم تجاوز نکردن، خودم خواسته بودم. تسلیم شده بودم… حس عجیب ولی خوبی‌ بود.

نوشته: مرسدس

0 Replies to “لحظه ی تسلیم”

  1. سلام من یه پایه واسه سکس ضربدری میخوام که بدون درد سر باشه ..خانمم 25 سالشه سفید و سایز سینه ها 75 قد 165 و خداییش خوشکله
    [email protected]
    البته اگه بخواین فقط با زنم حال کنین پول میگیرم که قیمتش توافقی هست فقط خودم باید اونجا باشم

  2. واااااااااااااای خوش به حالت————-کاش من جای تو بودم و یکروز کامل به وسیله ی چندتامرد خورده میشدم———میخاامممممممم———-اوووووووووووف هوس کردم——-

  3. دمت گرم خوب مقاومت کردی ولی اون خارکوسته مازیار هم چه شانسی آورده کوس صاف و صوف و اصلاح شده ی تو رو به سیخ زده!!
    به هرحال داستان خوبی بود کیرم بدجور برات بلند شد!!

پاسخ دادن به ناشناس لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*