اتفاق عجیب اما دوست داشتنی

ما سه تا بودیم.
من، پسر داییم، دختر داییم.
بابک، حمید،پروانه…

داستانمو از جایی شروع میکنم که کلمه عشق رو یاد گرفتم ینی از 17 سالگی اون روزایی که هم میتونستم عشقو بنویسم و هم میتونستم بفهممش.
من شیرازو خیلی دوس دارم البته نه بخاطر خودش بلکه بخاطر پسر داییم و دختر داییم ما سه تا فامیل خوب البته بهتر بگم سه تا دوست خوب بودیم من زیاد با خانواده به شیراز میرفتم ولی اینبار میخواستم تنهایی به شیراز برم فصل امتحانات تازه به پایان رسیده بود و من فرصت اینو پیدا کردم تا به شیراز برم،بلیت اتوبوس خریدم و ساعت 12 شب بود که سوار اتوبوس داغونی شدم، البته یه همسفر داغون تر که کنار من نشسته بود هم داشتم که هی خرو پف میکرد و نزاشت بخوابم یخ اسمسم به پروانه دادم و نوشتم که راه افتادم.کلی تو راه بودم و بالاخره به مقصد رسیدم یه راست به خونه پدر بزرگم که در نزدیکی ترمینال بود رفتم.

 
وای از این بهتر نمیشود هیشکی خونه نبود و من مجبور شدم از شگرد حمید استفاده کنم،حمید از دیوار خونه پدر بزرگ چارتا اجرشو شل کرده بود تا وقتی که کسی نیست اونارو دربیاره و به راحتی بره توی خونه خلاصه بزور رفتم تو حیاط کلیدو از زیر گلدون ور داشتم و وارد خونه شدم انقدر خسته بودم یه راست رفتم سراغ اتاق و تخت خوابیدم.
تازه چرتم گرفته بود که با داد و بیداد های پدربزرگ از خواب پریدم، وقتی پدر بزرگم گفت ا اینکه امیره چشمم افتاد به پروانه که هرهر میخندید تازه شصتم خبر دار شد چه خبره. بله توطئه ای درمیان بود پروانه از بدر ورود من به شیراز سر شوخی رو باز کرده بود. و نمیدونست که من نقشه های پلیدی توی سرم دارم براش، جنگی آغاز شده بود که من باید جواب حمله دشمنو میدادم. مادر بزرگم مهمون داشت ینی تمام دایی ها و خاله هام همه اونجا مهمون بودن و خوشبختانه پختن شام افتاد گردنه پروانه، اره حالا وقتش بود، وقت دادن جواب حمله اولیه.وقتی قابلمه قیمرو دیدم بیدرنگ رفتم سراقش دو تا قاشق پر فلفل ریختم توش. حالا احساس پیروزی میکردم و از نقشم راضی بودم
شب شد و همه فامیل دور هم جمع شدن همه چیز خوب بود تا اینکه وقت شام شد با کمک حمید و پروانه سفره اماده شد و همه نشستن سره سفره بابای پروانه کلی از دخترش تعریف کرد که اره عجب آشپزی دخترم منم زیر لب میخندیم اولین قاشق توسط داییم نوش جان شد،داییم با صورتی سرخ و داغون گفت چرا انقد تنده اینو کی پخته اونجا بود که من به حرف اومدم آشپز پروانه دایی جان دختر گرامیتون همه زدن زیر خنده و پروانه از خجالت سرخ شد، oh my god عجب گندی زده بودم تازه فهمیدم که خیلی زیاده روی کردم، بعد از شام پروانرو دیگه ندیدم رفتم دنبالش بگردم هرچی گشتم نبود که یهو یاد پشت بوم افتادم رفتم بالا دیدم صدای گریه میاد.

 

وقتی دیدم که داره گریه میکنه دلم شکست رفتم کنارش نشستم انقدر که حالش بد بود متوجه من نشد زدم به سیم اخر و دستمو گذاشتم رو شونش و شونشو مالیدم یهو از جاش پرید خیلی خجالت کشید و سریع رفت توی اتاق پدربزرگم ناراحت بودم که ناراحتش کردم اما از طرفی هم خوشحال بودم که بالاخره بهش فهموندم که از کارم پشیمونم وقتی برگشتم تو سالن دیگه مهمونی رو به پایان بود و همه قصد رفتن داشتن ولی پروانه از مادرش اجازه گرفت و خونه پدربزرگ موند،فهمیدم که قصد انتقام داره واقعاً تعجب کرده بودم و از طرفی هم خوشحال بودم شب ساعت 1 بود که مادربزرگم جای پروانرو توی اتاق انداخت و جای منو تو سالن اونشب خوابم نمیبرد و رفتم توی حیات نشستم و فکر میکردم طرفای ساعت 3 بود که دیدم پروانه با همون لباسای خونگیش از اتاق بیرون زد و سمت اشپزخونه رفت و یه لیوان اب ریخت و همینطور که تو خونه چرخ میزد ابرو میخورد من وقتی اونو نگاه میکردم احساس شرم میکردم ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم با موهای قهوه ای بهم ریخته و یه پیراهن قرمز گشاد و یه شلوار کوتاه خیلی قشنگ و زیبا به نظر میومد وقتی اب خوردنش تموم شد رفت سمت حمام منم که داشتم دیونه میشدم یه فکر عجیب به سرم زد

 

حموم خونه پدربزرگم یه رختکن داشت وقتی پروانه حموم بود اروم درو باز کردم و رفتم تو رختکن و لباساشو ور داشتم و بردم گذاشتم تو اتاق، دیگه بحث جنگ نبود توی سن بدی بودم و شهوت منو احاطه کرده بود و نمیدونستم دارم چیکار میکنم وقتی حموم کردنش تموم شد صدای درو شنیدم و رفتم و شیرینی ای از توی یخچال برداشتم و رفتم نزدیک حموم نشستم و شروع کردم بخوردن که خودمو عادی نشون بدم یهو دیدم که با عصبانیت در حالی که یه حوله کوچو رو دور خودش پیچیده از حموم زد بیرون و میخواست که سمت اتاق بره، چشمم به بدنش افتاد برای اولین بار اونو لخت میدیدم ینی اولین دختری که لخت میدیدم قلبم خیلی تند میزد و میترسیدم ولی محو بدنش شده بودم کمری بارک سینه هایی متوسط اما زیبا موهایی خیس و بهم چسبیده، رفت توی اتاق لذتم تموم شد با کلی حس بد که چرا اینکارو کردم،تو فکر کارام بودم که دیدم لباساشو پوشیده و داره سمت من میاد گفتم الان بیچارم میکنه میترسیدم که پدر بزرگم و مادربزرگم یهو از اتاقشون بیرون بیان که یهو با صدای عصبانی بهم گفت خیلی بی مزه ای بابک اگه منو میخوای چرا اینجوری میکنی از راهش وارد شو فکردی من نفهمیدم که از تو حیاط داری منو دید میزنی من فقط میخواستم خودمو بهت نشون بدم چرا انقدر بی لیاقتی پسر، ادم از تو دستو پا چلفتی تر ندیده بودم ولی قبول دارم حرکت لباسا خیلی هوشمندانه بود.

 

من کپ کرده بودم واقعا این پروانه بود که داشت اینجوری بامن حرف میزد زبونم بند اومده بود و فقط به صورتش نگاه میکردم و اولین جمله ای که از دهنم بیرون اومد این بود (خیلی خری) نمیدونم چرا اینو گفتم ولی زدم تو حالش، گفت خفه شو و دویید تو اتاق منم که نمیدونستم چه خبره بعد دو سه دیقه رفتم سمت اتاق تا گنده کاریمو درست کنم مابهم خیلی نزدیک بودیم و هیچ وقت حتی فکرشم نمیکردم که اون همچین حسی به من داره با شتاب درو بازکردم و دیدم داره موهاشو شونه میزنه و گریه میکنه خیلی ناراحت شدم رفتم جلو شونرو از دستش گرفتم و موهاشو شونه کردم یکم میلرزید ولی هیچی نمیگفت و بعد یهو خودشو انداخت توی بقل من، سرش روی سینم بود و موهاش توی دستم بدنش هنوز مرطوب و داغ بود موهاش نرمو خیس احساس ارامش میکردم و فکر کنم اونم راضی بود چند دیقه ای به همین منوال گذشت و من هر لحظه بیشتر خودمو با اون گرم و صمیمی احساس میکردم بادستام صورتشو گرفتم و از سینم جداش کردم اشک رو گونه هاش خشک شده بود لب هام رو روی لب هاش گذاشتم وگرمای بدنشو وارد لب هام کرد احساس خاصی بود که تاحالا تجربش نکرده بودم

 

بهش گفتم دیگه لازم نیست گریه کنی از این به بعد من پیشتم و نمیزارم غذات تند بشه لبخند ریزی زد صورتشو پاک کردم دستمو سمت پیرهنش بردم تا درش بیارم دستمو گرفت و گفت بهتره زیاده روی نکنی منم دو دستی دستشو گرفتم گفتم چند ساله که دارم لحظه شماری میکنم برای این لحظه ولی میترسیدم بهت بگم دوباره خندید و گفت فکر کنم باید چند سال دیگه صبر کنی منم نمیخواستم ناراحتش کنم پیرهنشو ول کردم و لباشو بوسیدم باهم دراز کشیدیم اون شب از تنهاییاش برام گفت ومنو بیشتر از قبل وابسته به خودش کرد بعد از یک ساعت حرف زدن سکوت کرد و چشاشو بست منم فکر کردم خوابیده و بلند شدم و رفتم حموم وقتی خواستم بیام بیرون دیدم لباسام نیست فهمیدم کاره خودشه حولمو دور خودم پیچیدم و اومدم بیرون و دیدم خودشو زده به خواب رفتم تو اشپزخونه یه پارچ اب یخ پر کردم و رفتم تو اتاق صداش کردم بلند نشد منم پارچو خالی کردم روش از سردی اب شکه شد و جیق کشید و داد زد دیونه احمق بیچارت میکنم منم سری پیچیدم تو حموم گفتم با جیقی که این کشید الان همسایه ها هم بیدار میشن چه برسه پدربزگم خلاصه اون شبو بزور ماس مالیش کردیم تا کسی از رابطه پنهونی که شروعش کرده بودیم با خبر نشه…

 
نوشته: بابک 18

4 Replies to “اتفاق عجیب اما دوست داشتنی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*