عجب روزی عجب کسی‌

سلام،
اسمم مهرداد 32 ساله اصالتا شمالی،7سالی میشه ساکن تهرانم،قدم 180 قیافه معمولی و چشمای درشت و مشکی،موهای مشکی پر پشت کمی فر و مج دار و پوست کمی سبزه و روشن تعریف از خود نباش کمی هم خوش استایل و ورزشکاری و به تیپم میرسیدم،داستان من بر میگرده به 12 سال پیش موقعه ای که دانشجوی شهر مجاور شهرمون بودم و برای اولین بار سکس رو با سحر خانوم عزیزتر از جانم که 10 سال ازم بزرگتر تجربه کردم،سحر خانوم با صورت باریک و خوشگل و موها و چشمای قهوه ای روشن و گیرا بود، قد 170، بدن ساعت شنی، سینه های 75،با کون و رونای خوش فرم،قبل ازدواجش مربی باشگاه بوده بعد ازدواج به خواست شوهرش ناصر به دلایلی بیخیال میشه ولی فرم بدن و هیکلش رو همیشه حفظ کرده بود و قیافه و هیکلش خیلی کوچیکتر از سنش نشون میداد. آشنای با سحر که کل زندگیم رو دگرگون کرد و منو که آدمی کاملا منزوی و دنیای کوچیکی برا خودم داشتم و گوشه گیر،غیر اجتماعی به خصوص در رابطه با خانومها، عصبی و دستپاچه بودم رو به اعتماد به نفس در برقراری روابط رسوند. بعد از تعطیلات پایان ترم تابستون بود که برمیگشتم دانشگاه،اون روز هوای پاییزی دلپزیری بود، لباس اسپورت راحتی پوشیده بودم،با یه کوله پشتی کوچیک، سحر خانوم هم با یه مانتو تیره راحتی که تا بالای زانو بود و یه شلوار راحتی خاکستری.

رفتم ایسگاه سوار مینی بوس شدم و یه نگاه کلی به داخلش انداختم، همه صندلی ها پر بودن و فقط یه جا ته ماشیت کنار چند تا خانوم خالیه، سرم و به زیر انداختم خواستم پیاده شم و برم ماشین بعدی سوار شم که خانومی از ته مینی بوس گفت این جا خالیه،من یه مکث کوتاه کردم، راننده گف بشین بریم خیلی الاف شدیم واس یه مسافر،رفتم کنار خانومه(سحر خانوم)نشستم خودمو تکیه دادم به پنجره ماشین و فاصله رو با خانوم کناری رعایت کردم، ماشین راه افتادو من گوشی سونی اریکسن k750 رو در آوردم و با هنذفری آهنگ های قدیمی گوش میدادم که بعد یه رب ساعت، تماس پای خانومه رو به پام احساس کردمو گفتم حتما متوجه نشدم پام باز شده،سریع خودمو جمع کردم،بعد چند لحظه دوباره تماس ها شروع شد فهمیدم مشکل از خانومس،من که برام این چیزا دور از ذهن بود و غیر طبیعی،تپش قلب شدیدی داشتم و اگه صداهای آخر ماشن نبود دو تا مسافر صندلی جلو میتونستن بشنون،دیگه نمیتونستم بیشتر از این ازش فاصله بگیرمو به پنجره بچسبم،فقط نگاهام به سمت پنجره بود، وقتی سحر خانوم دید من چقد بی عرضه ام و دارم برابرش مقاومت میکنم و دیگه نمیتونست بیشتر از این خودشو تابلو کنه،با حرص تمام با آرنج دست چپش ضربه ای به پهلوم زد که برام مثل یه شوک بود و برای یه لحظه نفسم بند اومد و منو به خودم آورد،با حالتی به ظاهر عصبی برگشتم سمتش و نگاش کردم تازه فهمیدم چه چشما و صورت گیرای داره و منو لحظه ای میخ نگاه خمار و رنجیده خودش کرد و من چقد احمق بودم،از لحظه ای که سوار ماشین شدم تا یک ساعتی که تو مسیر بودیم حتی یه بار هم نگاش نکرده بودم،از خودم بدم اومد،چشمامو به حالت خجالت از نگاهش کندم چرخوندم سمت بدنش،با دیدن اون سینه های خوش فرمش که از بغل گره روسری،خط سینه و گردن سفیدش مشخص بود.با کمری باریک و رونای پهنش که در جدال با پاهای من مانتوش کنار رفته بود منو بدجور هوسی کرد،تپش قلب من شدت گرفت و کیرم راست کرد.بدنمو آزاد کردم طرفش،بعد لحظه ای یه حالت هماهنگی موج داری بین بدنامون از سر شانه تا کف پا شکل گرفت بدنم داغ کرده بود،دیگه آخرای مسیر بودیم داشتم از شهوت میمردم و نگاهای سحر خانوم به شلوارم و متوجه کیر راست راست من و حال خرابم بود، و حال خودشم بهتر از من نبود، یه لحظه به بهانه کنار زدن پرده پنجره و نگاه کردن به بیرون، دستشو رفت و برگشتی رو کیرم بازی داد من منفجر شدم یه اه کوچیک کشیدم و آبم اومد، سحر یه لبخند ریز زدو گوشه لبشو گاز گرفت، منم داشتم از خجالت آب میشدم،موبایل که دستم بود و گرفت به شماره خودش تک انداخت رسیدیم و داشتیم پیاده میشدیم که من تازه اون بدن رو ایستاده میدیدم که چقد خوش ترکیب بود و دل تو دلم نبود باور نمیکردم که همچین گوشتی قسمت من شده.خلاصه بعد از دو هفته زنگ و اس ام اس و آشنای،قرار شد هفته دیگه که شوهرش میره ماموریت من برم خونشون،از یه طرف تو کونم عروسی بود و خوشحال،از طرفی باورش برام سخت که میخوام یه کس بکنم،کلا درحال درگیری ذهنی و غیر قابل هضم بودن این که منم می تونم کس بکنم، این یه هفته برام مثل یه عمر گذشت،روز موعود فرا رسید و من از کله سحر بیدار بودم و بی قرار و تو سرم هزار جور فکر و خیال بود و داشتم دیونه میشدم،ساعت های نزدیک 10 صب زنگ زد و گف بیا فلان آدرس، آژانس گرفتم و رفتم سر قرار،وقتی وارد خونش شدم استرس و هیجان زیادی داشتم،اومد استقبالم

وااااااییییی چقد ناز و جیگر شده بود،آرایش خیلی ریزی داشت و موهاش و از دو طرف صورتش ریخته بود زیبای خواصی به چهرش داده بود،یه پیراهن سفید استین حلقه ای که دکمه اش از روی سینش شروع میشد میرفت پایین و رو شکم صافش و سفیدش گره میخورد، خط سینه و قسمت بالای سینه سفیدش و سوتین مشکیش مشخص بود و من تازه متوجه درشتی و خوش فرمیش شده بودم،یه دامن با رنگ روشن تا روناش بود و اون زانو و ساقای پاش بد جور خود نمای میکرد و منو یاد اولین تماسهاش تو ماشین انداخت،باهم روبوسی کردیم من جعبه شکلاتی که قبل اومد گرفته بودم دادم بهش.تعارف کرد بشینم،رفتم رو مبل نشستم بعد چند لحظه با چای و شیرنی اومد کنارم نشست پا رو پا انداخت و اون روناش بیشتر خودشو نشون میداد، شروع به صحبت کرد که واای چقد تو خجالتی هستی و بعضی وقتا حرص درار و پسر اینقد نباید منزوی باش و…من تو صورتش نگاه نمیکردمو و سینه ها و روناش رو دید میزدم داغ کرده بودم، که متوجه شد و خودشو بهم نزدیگتر کرد، یه عطر ملایم وخوش بو زده بود که به فضا حرارت و شهوت خاصی میداد،خودش رو بهم چسبوند،به خودم گفتم این دفعه دیگه هیجانم رو کنترل میکنم که دیرتر آبم بیاد،سحر خانوم لبخند ریزی زد و حین اینکه گوشه لبشو میخورد،لباشو گذاشت رو لبام شروع به لب گرفتن کرد و من سیخ سیخ کردم ،سحر حسابی خودشو بهم میمالید و ازم لب میگرفت و اونم یکم داغ کرده بود شهوت تو چشاش موج میزد،یه دفعه پیراهنم و کشید بالا در آورد،دستشو رو بدن و سینه هام میکشید، منم به خودم جرات دادمو دکمه هاش رو باز کردمو پیراهنش رو کندم و از رو سوتین سینه هاشو فشار میدادم که یه اه ریزی می کشید و خودشو بیشتر بهم می چسبوند و با شهوت بیشتر لبمو میخورد، بعدش به یک چشم به هم زدن کمربند و شلوار وشرت پام رو کند همون حالتی که نشسته بودم اومد رو زمین بین پاهام زانو زد،یه چشمک همراه لبخند ریز شهوتی تحویلم داد و شروع به خوردن کیرم از بالا تا پایین با حرص و ولع و مالیدن خایه هام کرد،دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و آبم و نگه دارم گفتم داره میاد،آهییی کشیدم و آبم با فشار اومد و خودش هدایتش میکرد سمت صورت و بالای سینه هاش، بعدش شروع به میک زدن سوراخ کیرم کرد،هر چی آب کیرم مونده بود و میمکید میخورد،عجیب حال سر خوشی بهم دست داد انگار مغزم خالی شده و سبک سبک شدم،چند دقیقه ای که رو مبل ولو شده بودم و اونم با آب من رو صورت و سینهای سفیدش بازی میکرد، بعدش دستمو گرفت خودش جلو افتاد و کونشو تو دامنش قر میداد و منو سمت حموم برد و کیرمو شست و از داخل کمد حموم یه ظرف حاوی مواد ژله ای در آورد شروع به مالیدن به کیرم کرد،که بعدا فهمیدم تاخیری بود، رفت صورت و سینه های آبیاری شدش رو شست دوبار کیرمم رو شست،باز دستمو گرفتو با خودش برد سمت اتاق خوابش،منو پرت کرت رو تخت، خودش بالا سرم واستاده بود و قر میداد و دامنشو آروم میکشد پایین،اخخخخ که صحنه ای رو خلق میکرد که من از اولین برخوردم باهاش تو کف لخت دیدن رون و کونش بودم،دامن رو کامل در آورد با شورت و سوتین مشکی جلوی من دور دور میزد و کونی که یه بند نازک شورت از بین کپل کونش میگذشت با قر دادن لمبرای کونش رو میلرزوند،ترکیب خاصی بین کون و رون خوش تراشش بود من از دیدن حرکات و لرزش کونش بد جور حشرم زده بود بالا و داشتم دیونه میشدم،سوتینش و کند اون دو تا سینه لیموی دروشت با یه لرزشی انداخت بیرون که من دیگه طاقت نیاوردمو کشیدمش پایین به پهلو خوابیدیم من رفتم تو بغلش و افتادم به جون سینه هاش با ولع تمام میکردم تو دهنم و میخوردم،که ناله های سحر جونم بلند شد با دست به سرم فشار میداد رو سینش،سرمو با دستاش آورد بالا سمت صورتش شروع کرد لبامو خوردن و قوربون صدقم میرفت میگفت عاشقتم و زبونشو تو دهنم میچرخوند،پاهامون رو قفل کرده بودیم حرکت و مالش میدادیم، جفت دستم و گرفت یه دستم گذاشت رو سینه هاش دست دیگم رو برد سمت کونش و فشارشون میداد، داشت بهم یاد میداد چطور تحریکش کنم،من کاملا در اختیارش بودم، خودشم میدونس که من تازه کارم،کسشو از رو شرت فشار میداد و ناله هاش بیشتر میشد، حالا منم دستی که رو کسشو بود و فشار میدادم اونم کسشو چنگ میزد و ناله هاش بیشتر و بیشتر میشد،با یه حرکت شرتو کند و دو طرف سرم و گرفتو آروم کشید بین پاهای خودش، که یعنی کسمو بخور،واااااااای چی میدیدم،یه کس پف کرده سفید و متمایل به رنگ صورتی،اولین بار بود از نزدیک کس میدیدم،آروم زبونمو کشیدم رو کسش یه خیسی خوش مزه و خوش بو رو چشیدم که واقعا برام لذت بخش بود و مشغول خوردن کس ناز و باد کردش از بالا تا پایین شدم،که ناله های عشقم عمیق تر میشد.حین کس لیسی سحر جونم متوجه شدم که به قسمت های از کسش حساس که وقتی میرسم بهش ناله هاش حشریتر میشد و تمرکزم رو اونجاها گذاشتم و دیگه ناله هاش به فریاد تبدیل شد.

انگشتاش رو بین موهام چنگ انداخته بود و سرم و رو کسش فشار میداد،صداش تو کل خونه پیچده بود،بعد یک لحظه که پاهاش دو طرف صورتم بود،با روناش به سرم فشار شدیدی وارد کرد و فریاد بلند کشید من ترسیدم،با فشار دست ها و رون هاش به سرم احساس خفگی می کردم، و صورت و دهنم رو خیس خیس کرد،پاهای قفل کردشو باز کرد ولو شد رو تخت، منم رفتم کنارش دراز کشیدم،نگاش تو چشمام بود و موهامو نوازش میکرد،گفت ارضا شده و شوهرش ناصر زیاد اهل کس لیسی نیست،اولین بار با کس لیسی ارضا شده،قوربون چشمام و موهام و هیکلم میرفت و ازم تعریف میکرد،من فهمید هر چقدری که تو سکس بی تجربه باشم، استعداد کس لیسی خوبی دارم.بعد چند دیقه یه لب آب دار ازم گرفت و رفت پایین بین پاهام، موهاشو جم کرد و داد دست من،کیرمو گرفت تو دستش و از زیر خایه تا سرکیرم رو لیس میزد و آروم سرش رو میخورد،کم کم سرعتش رو زیاد کرد و بیشتر تو دهنش جا میداد،منم از رو شهوت سرش رو با موهای مشت کرده تو دستم،فشار می دادم رو کیرم که تا ته بره،بیچاره عشقم عق زد و سرش رو بلند کرد با یه حالت خماری و رنج دیده،تو چشام زل زد همچنان که کیرم دستش بود چرخید و پاهاش رو دو طرف صورتم گذاشت و به قول معروف حالت 69 شدیم،اون مشغول خوردن کیرم شد و کس و کونش رو جلو صورتم میاورد و قر میداد،وااااای که چه صحنه زیبا و شهوتی بود با اون کون و رونای خوش فرمش،که من تازه متوجه اون سوراخ کون شدم که یه هاله خوش رنگ دورش بود و با قر دادنش،داشتم هیپنوتیزم میشدم که با ناله ها و صداهای آروم سحر به خودم اومدم،میگفت مهرداد عشقم، کسمو برام بخور،با شنیدن حرفاش حشرم زد بالا و با دستام از دو طرف کونش و رونش رو کشیم سمت دهنم، افتادم به جون کوسش و با حشر تمام برای عشق ابدیم میخوردم،حالا من زبون باز کرد بودم و قوربون صدقه کس و کونش و هیکل سکسیش می رفتم و فشارش میدادم رو صورتم و دستم رو تو منطقه کمر باریک و کون و روناش با حرص و فشار حرکت میدادم،سحر خانومم با کیر تو دهنش زمزم های همرا با ناله میکرد،منم زبونم رو تو کسش میچرخوندم.صدا و ناله های جفتمون به هوا رفته بود، دیگه طاقت مون طاق شده بود،سریع برگشت یه نگاه پر از حشر و شهوت بهم کرد،همون جور که من خوابیده بودم اومد روم سوار شد با کیرم که دستش بود به شکم و بالای کسش ضربه میزد و خودش روم وول میخورد و کس خیسش با خایه هام بازی میداد،نیم نگاهی به من داشت و حرکات صورت و بدنم رو دنبال میکرد،لبه های کسش رو باز کرد و آروم سر کیرم رو فرستاد داخلش من چشام بسته شد و سرم به عقب رفت یه اهیییی از ته دل کشیدم اون کامل رو کیرم نشت لحظه ای مکث کرد و من خودمو تو وجودش احساس میکردم برای لحظه نفسم بند اومد، اون دوبار خودش و بالا کشید من یه نفس عمیق کشیدم.سحر خانومم آروم رو کیرم بالا و پایین میکرد،داشتم تو آسمونا برا خودم سیر میکرد. چشمام رو باز کردم که دیدم حرکاتش داره تندتر میشه،کمر و بدنش رو به حالت موج مانند حرکت میداد، سینه هاش تکون میخوردن، اه و ناله هاش شروع شد و دستامو که دو طرف بدنم باز بود گرفت گذاشت رو سینه هاش،که متوجه شدم منم باید دست به کار بشم.

شروع کردم مالیدن سینه هاش و هماهنگ با کس و بدنش،کیر و پایین تنه خودمو بالا و پایین میکردم،دستمو رو بدن سفید و نرمش حرکت میدادم وقتی از سمت گودی کمرش دستم و میبردم سمت بالای کونش و میاورد پایین سمت رون هاش ، حشرم چند برابر و سحر ااااه و نالش بیشتر میشد دستامو میگرفت و رو کونش فشار میداد و اخخخ و اوخخخخخش بلندتر میشد،سرعت جفتمون شدت گرفت و من زده بود به سرم و از کمر و بدنش که موج میزدن، گرفتمو کشیدم بغل خودم لباشو میخوردمو دستامو دور کون و کمرش حلقه کردمو بدنش و با یه دست فشارش میدادم رو بدن خودمو سینه هاش مالیده میشد رو سینه و بدنم،با دسته دیگه کونش رو هماهنگ با فشار رو کیرم بالا و پایین میدادم،سحر کاملا در اختیارم بود و صدای که با ضربات شلاقی کیرم تو کسش ایجاد شده بود بیشتر و بیشتر میشد و ااااه و ناله های بلند سحر توش گم میشد،انگشتاش رو داخل موهام میکرد و چنگ میزد و با صدای لرزان داد میزد محکمتر بزن،منم کیرمو با قدرت تمام تو کسش میکردم کونش و فشار میدام و نزدیک اومدنم بود،که یه دفعه بدن سحر شروع به لرزش شدیدی کرد فریاد بلندی کشید و شل شد،منم دوتا دستم دو طرف کونش انداختم و ضربات کیرم و فشار دستم به کونش رو به نهایت رسوندم،به یک لحظه احساس کردم کل وجود و هستی بدنم جمع شده تو کیرم یک ااااااه بلند فریاد مانند کشیدم و آبم به شدت تمام تو کسش خالی شد،همون لحظه هم سحر یه اااه ریز و عمیقی کرد و به بدنش لرزش خفیفی افتاد.بدنم شل شد و دست و پاهام از هم باز شد.سحر آروم کنارم به پهلو رو تخت غلتید و دم گوشم گفت مبارک.منم برگشتم سمتش و بغلش کردمو یه لب ازش گرفتم و تشکر کردم.از خستگی و بی خوابی این چند روز و بعد رها شدن از استرس و فشار. من چشمام بسته شد و بخواب رفتم.نمی دونم چند ساعت خوابیدم، ولی به عمرم اینقد راحت و با آرامش نخوابیده بودم.وقتی بیدار شدم، شب نشده بود، رو تخت تنها بودم،رفتم تو پذیرایی،سحر با لباس زیر از آشپزخونه اومد سمتمو یه لب ازم گرفت و گفت برو دوش بگیر که سبک بشی،با لبخند گفتم تا حالا انقد سبک نبودم،رفتم حموم دوش گرفتم و اومدم دیدم میز غذا آمادس، تعارف کرد و نشستیم و من یه دل سیر غذا خوردم،بعدش با شیطنت خواستم باز خودمو تخلیه کنم،که گفت شب مراسم دعوت و باید آماده بشه،بزاریم واس فردا و ازم معذرت خواست،منم قبول کردم،لباس پوشیدم که برم، گف کجا میری بمون خونه،ناصر شوهرم تا یه هفته نمیاد،گفتم باش یه چند ساعت دیگه میام، زدم بیرون، غروب بود و هوای واقعا دلپذیر، من حالا دنیا و محیط اطراف خودم رو بهتر و وسیع میدیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*