جندگی زنم باعث گرمی زندگیم شد

این خاطره برمیگرده به سفر عید چند سال پیش…

 

من و همسرم برای تعطیلات رفته بودیم به یکی از شهرهای استان فارس و میهمان یکی از دوستان قدیمی دایی همسرم بودیم .در ابتدا بگویم که بدلیل ازدواج سنتی و دلایل متعدد دیگر ما از نظر روابط جنسی با هم بسیار سرد بودیم و ماهها بود که ادای لذت بردن را در می آوردم و این موضوع از نظرهمسرم پنهان نمی ماند و در نتیجه اون هم ارضاء نمی شد ولیکن هیچکدام این مشکل را علنا مطرح نمیکردیم ولیکن دیگر ارتباط جنسی مان محدود و شاید به چند ماه درمیان و آن هم مثل یخچال سرد میرسیدوهمچنین من کاملا نسبت به او بیوفا و سردی روابط جنسی با همسرم را در گرمی روابط با دیگر زنان جبران میکردم .وقتی به شهر مورد نظر رسیدیم دوست خانوادگی که منبعد اونو حشمت مینامم به استقبالمان آمد .مردی بود در اوان پیری در حدود ۶۳ یا۶۴ ساله بسیار ریز اندام و لاغر که زبانش هم کمی میگرفت .پس از خوش آمدگویی اول وقتی بخانه رسیدیم تازه متوجه مجرد بودنش شدم .البته همسرش را سالها قبل از دست داده بود و بچه هایش هم هرکدام سر خانه وزندگی خودشان بودند .

 

در بین راه من متوجه نگاههای عمیق و طولانی او به همسرم ناهید و لبخندهای مکرر ناهید به او شدم ولی بعلت فاصله‌ی سنی زیاد بین آنها .اصلا و ابدا فکر منفی وبدی ازخاطرم نگذشت . درخانه من با توجه به رانندگی شبانه وبعلت خستگی بعدازصرف ناهار بخواب عمیقی فرو رفتم و ناهید هم گفت که به حمام میرود .پس از دو ساعت از خواب بیدار شدم .ناهیدهم از حمام بیرون آمد درحالیکه حوله ای را دور موهایش پیچیده بود .نکته ای که منو سخت درگیرکرد لبخند گوشه لبش و آواز خواندن های بلند بلند حشمت بود که مضمون همگی شان در خصوص عروس و استحمام عروس خانم و نازی و قشنگیه او بود و پس از چند دقیقه یک گونی بادام و یک جعبه آرایش بهمراه خود آورد و همانجور در حال آواز خواندن به ناهید هدیه داد و ناهید هم با ناز و عشوه ای که تا آنموقع ندیده بودم ازش تشکرکرد .درضمن یک تیشرت ورزشی هم بمن کادو داد .من اصلا بهیچ چیزمشکوک نشدم و علاقه ی شکل گرفته ی مابینشان را بحساب علاقه ی پدروفرزندی گذاشتم. قرار بود ما دو روز مهمان او باشیم و سفرمان را بسمت استان هرمزگان ادامه دهیم ولی در کمال تعجب با اصرار بیش از حد حشمت و ناهید برای صزفنظر از ادامه سفر روبرو شدم و کل تعطیلات را همانجا میهمان حشمت بودیم .

 

روز دوم یا سوم بود که وقتی میخواستیم به بازار برویم ناهید با اظهار سردرد از آمدن خودداری کرد و من و حشمت با هم عازم بازار شدیم که در ابتدای بازار وارد یکی از مغازه ها که صاحبش دوست حشمت بود شدیم و آنجا حشمت مرا بدست دوستش سپرد که در بازار بگردانتم و خودش به بهانه ی سرکشی به گاوداریش از آنجا رفت . دیگر یواش یواش ته دلم احساس ناخوشایندی پیدا شده بود و افکارم به همه جا سرک میکشیدو دو بار به موبایل ناهید زنگ زدم که جواب نداد و وقتی به دوست حشمت گفتم که میخواهم به همسرم در خانه سر بزنم سردرگمیه عجیبی را در رفتارش حس کردم و بلافاصله مرا به رستوران برد که بعد از ناهار میرویم ونیازی به عجله نیست .روز چهارم به باغی خارج از شهر رفتیم . عروسها و دامادهای حشمت هم بودند اضافه کنم که دیگر به برخی رفتارهای حشمت و ناهید مشکوک شده بودم بعنوان مثال شب قبل سر میز شام از زاویه ای که من آنها را میدیدم و آنها متوجه من نبودند دیدم که حشمت لقمه ای غذا را با دست بدهان همسرم نهاد و همینطور آرایش کردنهای غلیظ ناهید با جعبه آرایش کادوییش!

 

مطلبی در سرم میچرخید که جرأت قبولش را نداشتم .در باغ حشمت به ناهید گفت که یادش باشد قبل از شام بروند و از انتهای باغ سبزی خوردن بیاورند .شک مثل چراغ راهنمایی توی سرم آلارم میداد .کمی قبل از غروب به بهانه خرید سیگار از باغ بیرون زدم و در انتهای جاده ماشینم را از کوچه و پس کوچه به پشت باغ هدایت کردم و از قسمتی که درخت پر شاخ و برگی دیوار را استتار کرده بود بالا رفتم .اوضاع جوری بود که من بالای دیوار و وسط درخت بودم و هیچکس مرا نمی دید و با فاصله دو متری کاملا مشرف به باغچه سبزیکاری بودم .هوا تازه تاریک شده بود که چراغهای باغ روشن شدند و ناگهان حشمت و ناهید را دیدم که بسمت باغچه می آیند .از جایی که دیگر کسی روی آنها دید نداشت ناگهان دیدم که حشمت کنار ناهید آمد و دستش را از روی شلوار روی باسن ناهید گذاشته سخت مشغول مالیدن شدو دست ناهید هم از روی شلوار کیر حشمت را میمالید تقریبا زیر پایم رسیده بودند که هر دو بسرعت نور شلوارهایشان را در آورده بودند .ناهید دو زانو بروی زمین نشسته بود و کیر حشمت را میبوسید و میبویید و ساک میزد .سایز کیرش اصلا به اون هیکل فزرتی نمی آمد و مثل سایز کیرهای فیلمهای پورن بود و من بجای احساس خشم یا ناراحتی موج شهوت را در بند بند وجودم حس میکردم و به کپل و کون ناهید که نگاه میکردم.

 

چقدر بنظرم زیبا و ناز و خوشفرم و در کمال تعجب باب سلیقه ی خودم می آمد .بقدری عشقبازی آندو شهوانی و حیوانی و از روی حرص و کمبود بود که چندین برابر از فیلمهای پورن فجیع تر بنظرم میرسید .ناهید وقتی روی کیر حشمت بالا و پایین میشد با آنچنان شدت و حدتی اینکارو میکرد که نشان از سالها کم گذاشتن های من را داشت و حشمت وقتی همسرم را بحالت سگی میکرد واقعا هیچ فرقی با یک سگ نداشت و مثل یک سگ له له میزد .بقدری سکس قوی و از روی محرومیتی داشتند که مطمین بودم که حتی اگر مرا هم ببینند دست از کارشان نخواهند کشید .من همانشب دست همسرم را گرفتم و به شهرمان برگشتم در حالیکه درون دلم احساسی از خشم و بیچارگی موج میزد و تمام افکاری را که تصمیم در انجامشان داشتم ازجمله طلاق و….را کنار گذاشتم .

 

دست ازخیانت به همسرم برداشتم و این ماجرا را برویش نیاوردم و نکته ی عجیب اینجاست که هر وقت بیاد خیانت ناهید میوفتم ضمن موج عظیم نامیدی و بیچارگی , شهوتی وصف ناشدنی تمام وجودم را در بر میگیرد که باعث شده از یکدیگر کاملا راضی و به نهایت لذت جنسی برسیم و البته بگویم دیگر کنترل پنهانی همسرم جزو وظایف اصلیم شده که با توجه به رضایت جنسی او از من کاملا به این نتیجه رسیدم که این خیانت ناشی از کم گذاشتن ها و بی توجهی های خودم بوده است.

یک دیدگاه برای “جندگی زنم باعث گرمی زندگیم شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>