پیش شوهرم منو کرد

افشین شوهر دوستم ترانه چند وقتی بود که حسابی رفته بود توی نخ من و البته من هم از اینکه می دیدم مورد توجه مردی به اون خوش هیکلی و خوش تیپی قرار گرفته بوم بدم نمی اومد
نگاههای عاشقانه اونو با لبخند جواب میدادم و همیشه دوست داشتم یا اونا بیان خونه ما یا ما بریم خونه اونا
البته هیچوقت به خودم اجازه نمی دادم که به سکس با او فکر کنم و فقط در حد چشم چرانی میخواستم از وجود او لذت ببرم

.
چند شب پیش که اومده بودن خونه ما تا دیروقت موندن و حسابی گفتیم و خندیدیم
حدود ساعت دوازده نیمه شب بود که ترانه گفت افشین جون پاشو بریم این بنده های خدا میخان بخابن
من هم که دلم میخاست بازم بمونن به شوخی گفتم حالا که سرشبه تشریف داشته باشین
ترانه به شوهرم اشاره کرد و گفت سارا جون اگه تو خابت نمیاد لااقل به فکر این بنده خدا باش
که داره چرت میزنه
گفتم علی آقای ما اگه خوابش بیاد میره می خابه ما هم تا هروقت شما خودتون خابتون نیاد می شینیم تازه فردا هم جمعس و می تونیم تا لنگ ظهر بخابیم
سارا گفت با این شلوغ کاری هایی که ما داریم مگه کسی میتونه بخابه
من هم گفتم نگران خابش نباش وقتی علی خابش ببره بالا سرش بمب هم بترکونی از خاب بیدار نمیشه سرشو که رو بالش بذاره میخابه و تا فردا از خاب بیدار نمیشه این عادتشه و ….. خلاصه چند دقیقه بعدش علی از مهمونا معذرت خواهی کرد و رفت که بخابه نیم ساعت بعدش هم سارا و افشین رفتند
ساعت تقریبن دو نصفه شب بود که با صدای تلفن از خاب بیدار شدم
تعجب کردم که این موقع شب کی میتونه باشه. کمی هم نگران شدم

 
اما وقتی تلفنو جواب دادم دیدم آقا افشینه گفتم اتفاقی افتاده گفت نه نگران نباش علی خوابه یا بیدار شده گفتم نه بابا او که با این صداها بیدار نمیشه اگه باهاش کار داری تا بیدارش کنم
گفت نه نه لازم نیس من الان پشت درم اگه میشه درو باز کنید لطفا و بلافاصله تلفن رو قطع کرد.
من هم نگران شده بودم فوری دررو بازکردم و چادرمو سر کردم تا برم دم در که دیدم افشین اومد تو و انگشتشو به نشونه هیس گذاشته بود رو لبش
کمی ترسیدم اما هیچی نگفتم و روبروش وایسادم که یواش گوشه چادرمو گرفت و منو کشوند سمت آشپزخونه
من هم از ترسم بدون سروصدا دنبالش راه افتادم و خیلی آهسته گفتم چی شده جون به لب شدم
با یک دست دست راستمو گرفت و با اون یکی دستش در دهنمو گرفت که داد و بیداد نکنم و خیلی آهسته گفت خاهش می کنم سروصدا نکن وگرنه علی بیدار بشه آبروریزی میشه
من هم آهسته گفتم نگران نباش بیدار نمیشه فقط بگو چی شده که این موقع شب اومدی اینجا
با دو دستش هر دو بازویم رو گرفت و گفت هیچی نشده فقط اومدم امشبو با تو باشم
جا خوردمو سعی کردم خودمو از دستش نجات بدم که محکم تر منو گرفت و گفت خاهش میکنم بذار علی بیدار نشه
من هم که می ترسیدم ساکت شدم
افشین سرشو آورد جلو که منو ببوسه من رومو برگردوندم ولی او ول کن نبود دست انداخت دور کمرمو منو بخودش چسبوند و محکم بغلم کرد
هیچ راه فراری نداشتم و مجبور شدم ساکت بمونم

 
اونم از موقعیت استفاده کرد و شرو کرد به مالوندن سینه هام هرچی قسمش می دادم که منو ول کنه قبول نکرد
و دستشو برد سمت باسن و لای پام و حسابی منو میمالید
چادرمو از سرم کشید. ی شلوارک پام بود و فقط سوتینم
نمیدانستم چکار کنم او هم شرو کرد به بوسیدن و خوردن گردنم
چند دقیقه بعد من کاملن تسلیم او شده بودم و خودمو در اختیارش گذاشتم گفتم خاهش می کنم دیگه بسه برو الان علی بیدار بشه چکار میخای بکنی
گفت اگه تو سروصدا نکنی بیدار نمیشه
من که چاره ای نداشتم مجبور شدم ساکت بمونم
اوهم وقتی دید تسلیم او شده ام حرکاتشو بیشتر کرد

 
سوتینمو باز کرد و مشغول خوردن سینه هام شد و همزمان کیرشو به من می مالید و دستشو حلقه زده بود دور کمرم
من هم کم کم داشتم تحریک می شدم
گفتم حالا که منو ول نمی کنی لااقل بیا بریم توی اتاق صدامونو نشنفه
اوهم ازخدا خاسته منو بغل و برد توی اتاق
دررو بست و فوری لباساشو درآورد و . . .. .
خلاصه اون شب دوبار منو گائید و رفت
و به هم قول دادیم که این موضو بین خودمون بمونه و دیگه تکرار نشه