کونی که سرگذشت منو دگرگون کرد

تاریک | روشن

ادامه داستان دهه ی شصت…

 

چند روز بعد اون ماجرا حسابی حالم ازخودم بهم میخورد ولی مژگان عادی بود تازه از رفتارم تعجب میکرد توعالم بچگیش منو خیلی دوست داشت دلم میخواست خودمو بکشم عذاب وجدان دیوانه کننده ی داشتم چند باری خواهرم پیشنهاد دا باهم بازی کنیم رد کردم واقعا دلم نمیخواست دیگه بکنمش حتی یک بار گفت داداشی بیا از اونکار تو اون فیلمه بود باهم بکنیم که رد کردم روزا میگذشت ولی کونش حسابی تو شلوار خونگی به چشم میومد من بزور خودم کنترل میکردم از بچه همکلاسی شنیده بودم که صفای کون کردن به توش کردن اخه سوراخ کون خیلی تنگه .اخه اون روزا بحث بچه بازی و کردن پسرخوشگل مد روز بود من چسبیده بودم به جودو و از باشگاه رد بشو نبودم نزدیکا عید بود زودتر از باشگاه اومدم در رو باز کردم بی سرصدا رفتم طرف اتاقم دیدم مژگان با دختر همسایمون نسرین حول حولی لباس میپوشند داد زدم سرشون و گفتم بیرون مژگان رفت بیرون جلو نسرین رو گرفتم نسرین یکسال از مژگان بزرگتر بود نسبت به دخترای همسن خودش درشت اندام تر و سفید اصالتا تبریزی بود و واقعا خوشگل. بهش گفتم باید ی حال بهم بدی معلوم بود بدش نمیاد ولی گفت نه خواهرت پیشنهاد داد منم قبول کردم با تهدید ترسوندمش گفت کامل لخت نمیشم فقط لباسم میکشم پایین

 

 

خوابوندمش و دامنشو زدم بالا وشلوار و شورتشو کشیدم پایین کیرمو در اوردم نسرین نگاهیش کرد و روشو برگردنند ی کمی گذاشتم لاپاش چقدر بدنش نرم بود و داغ یاد حرف دوستم افتادم که میگفت سوراخ کون تنگه کیرمو روی سوراخ کونش فشار دادم نمیرفت نسرین گفت چربش کن اینجور نمیره شوارمو کشیدم بالا رفتم از اشپزخونه با ی قاشق روغن جامد برگشتم مژگان نگاهش به کیر شق شده ام دوخته شده بود رفتم داخل شلوارمو کامل دراوردم رو کونش نشستم کیرمو و سوراخ کون نسرین رو چرب کردم با فشار که به کیرم دادم یهو نصف بیشتر رفت تو کون نسرین ی جیغ خیلی محکم نسرین زد مژگان باسرعت در رو باز کرد واومد داخل گفت داداشی چیکارش کردی اومد از روش بلند شم ولی دستم گرفت گفت ادامه بده شروع کردم به تلمبه زدن حس میکردم کیرم تو کوره اتیشه .داغ و نرم شدیدا تحریک شده بود کیرم که حالت مردونه بخودش گرفته بود شدیدا کلفت شده وبود سفت بعد چند دقیقه ابم اومد و تو کونش خالی شدم از روش بلند شدم لباسمو پوشیدم واقعا سکس بی نظیری بود اونایی که با دختر کم سن سکس داشته میفهمه چی میگم روی ابرها بودم که نسرین همزمان با پوشیدن لباسش وقتی خواست بره گفت داداش مهران تو که اینقدر خوب میکنی ی حالی هم به ابجی مژگانت بده خیلی حشریه و تو کف توعه ی درکونی بهش زدم و گفتم گمشو

 

شب قبل خواب حسابی #مژگان رو سین جین کردم و گفتم #کل ماجرا رو باید بگی گفت تابستون که خاله اینا اومده بودن دختر خاله #مژده #اینکار رو یاد منو نسرین داد تازه چند بار اخر مژده و نسرین با هویج حساب همدیگه رو میرسیدن گفتم چی گفت نسرین خوابید مژده هویج رو تو کونش فرو کرد تعجب کردم از خواهرم خواستم رابطه اش رو با نسرین قطع کنه اونم گفت #چشم منم قول دادم #هواشو بیشتر داشته باشم پاشدم رفتم دستشویی وقتی برگشتم تو #آیینه #قدیمی مادربزرگم ی لحظه خودمو دیدم آیینه همچیز انگار تو واضح تر دیده میشد ایینه که حکم دفترچه خاطراتم رو داشته با ی #مکث #چهره ام رو دیدم که روزبه روز مردونه تر میشد نوجونی که شهوتش داشت #افسار گسیخته میشد به اتاقمون برگشتم مژگان به #پهلو #خوابیده بود و من #تنها #چیزی که از مژگان #میدیدم کونش بود کونی که میشه گفت #سرگذشت منو و #خیلی از اطرافیانم رو #دگرگون کرد…

1 دیدگاه دربارهٔ «کونی که سرگذشت منو دگرگون کرد»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *