داستان بی‌پایان

تاریک | روشن

در بزرگم حاج ملک از افراد پر نفوذ و پول دار شهر بود پدرم(رضا) که تک پسرش بود رو فرستاد فرانسه واسه تحصیلات عالیه پدرم تو رشته معماری مدرکش و گرفت و برگشت کم کم پای جایی پا حاج ملک گذاشت و ادم پرنفوذی شد با دختر یکی از سیاسیون نام مریم که بعد ها حاج خانم نام گرفت ازدواج کرد پنج تا بچه حاصل این وصلت بود مهرداد۱۱سال ازم بزرگتر بود محبوبه ۹ سال مهناز ۵ سال فرخ سه ازم بزرگتر بود و منم فریبا ته تغاری و عزیز درو دونه ای بابام بود
مهرداد از همون موقع عشق رفتن داشت و همون هم شد تو ی شرکت انگلیسی استخدام شد و محبوبه هم با یکی از همکارای مهرداد ازدواج کردن و رفتن مهناز(‌مادر مژده) هم که ؛مادرم فهمیده بود سرو گوشش میجنبه درچار ی ازدواج سنتی شده بود م دانشگاه تهران بودم به هیچی بجز درس خوندن فکر نمیکردم همه چیز روی روالش بود که ناگهانی فرخ از فرنگ برگشت من دوباره ترسهای شبانه ام برگشت اصلا از اومدنش خوشحال نشدم دوست داشتم مثل مهرداد و محبوبه اونم موندگار بشه ولی برگشت اون شب تمام خاطره اتم رو برام زنده کرد عجب روزای بدی بود ّ تو فکر اولین بار از کجا شروع شد یادم اومد

 

با ازدواج اون سه تا خونه خلوت شده بود من سیزده ساله بودم وبرجستگی های بدنم نمایان شده بوده اندام درشت بود مرتب مادرم بابت خوشگلیم برام اسفند دود میکرد . نگاه های سنگین پسرا رو تو راه رفت اومدم روی بدنم مخصوصا باسنم حس میکردم کم کم اون جنس نگاه رو از فرخ هم میدیدم البته دور از چشم بقیه .اون شب پدر و مادر برای کاری به قزوین رفته بودن و قرار بود مهناز شب رو بیاد پیشمون ولی با مریض شدن شمسی خانم مادرشوهرش من وفرخ رو تنها گذاشت . فرخ بیرون بود منم بخاطر اینکه خسته بودم زودتر جامو پهن کرده بودم در رو برای فرخ باز کردم برگشتم ی لحظه احساس کردم داداشم دستشو به باسنم کشید روم نشد چیزی بگم و گذشتمش به حساب اتفاق البته اتفاقی که برای بار صدم رخ میداد فرخ شامشو خورد من زودتر خودمو به خواب زدم شاید از دست دستمالی ونگاههای داداشم در امان باشم فرخ اومد سراغم چند باری صدام زد ولی جوابشو ندادم از لحاف دست میکشید روی کونم چیز زیادی حس نکردم اما اون ول کن نبود خیلی اروم لحاف رو از روم برداشت و خیلی با ترس ولرز و اروم دست کشید رو کونم وقت دید تکون نمیخورم لباسم رو بالا زد از روی شلوار بکارش ادامه داد ی کمی گذشت دستشو کرد داخل شلوارم با سوراخ کونم بازی کرد و اروم از پشت دست میکشید روی چاک کسم ی لحظه حس عجیبی بهم دست داد و شدیدا لرزیدم کسم داغ شد و احساس کردم خیس شدم داداش فرخم دستشو از توی شلوارم دراورد ی مکثی کرد بعدش بدون ترس شلوار و شرتمو باهم کشید پایین سرمای اتاق حس شهوتم کم کرد از گرمی نفسش روی کپل های کونم فهمیدم داره کون و کسم بررسی میکنه صدای بلند شدنش اومد اما من همچنان صورتم به بالشتم چسبونده بودم تکون نمیخوردم منتظر بودم از اتاق بره بیرون ولی صدای باز شدن کمربندش اومد بعد چند لحظه چراغ خاموش شد از ی طرف خوشحال بودم داداشم فرخ بلای بزرگتر سرم نیورده بود ازطرف از اینکه دوس داشتم اون حس تکرار بشه تو همین افکار بودم که دوطرفم پاهای فرخ رو حس کردم ی سنگینی رو خودم حس کردم و بعد چند لحظه از گرمای تن داداشم گرم شدم ی چیزی نیم سفتی لای چاک کونم بود و حس خوبی بهم میاد دوباره فرخ بلند شد اه عصبی شده بودم چرا پا شد دیدم شلوارم کامل در اورد زیر چشمی نگاهش کردم داشت اب دهنشو کف دستش مینداخت سریع نگاهمو مخفی کردم داداشم دوباره رو دراز کشید ی چیز مث بادمجون کلفت و سفت ولی خیس یهو رفت چندثانیه بعد در به حد انفجار رسیدم خیلی به خودمو نگه داشتم اما سخت بود یهو حس کردم کل بدنم مث سنگ شد و بیحال شدم ولی داداشم به تکون دادنش ادامه میداد داشتم اذیت میشدم که ی اب داغ و سفت ولزج روی لا پاهام و چاک کسم حس کردم چند دقیقه بعد فرخ رفت پایین و چشم دنبال اون جسم داغ بود نگاه کردم ولی عجیب و بزرگ و بلند شاید به کلفتی بادمجون با اون هیولا به اسم کیر اشنا شدم

 

لباس بالا کشیدم خوابیدم . گذشت اون روز ولی همیشه از داداشم فرخ میترسیدم چون از مهناز شنیده بودم که دختر باکره عروس میشه و دختر غیر باکره فاحشه بهش موقعیت نمیدادم اونم همه هنرش چسبیدن بهم یا انگشت کردنم بود ی دوسالی گذشت و من دم به تله نداده بودم بابام با پول وپارتی فرخ رو معاف کرد منم پانزده ساله شده بودمو دلم واسه پسر همسایمون حسن چشم قشنگ که تازه از خدمت برگشته بود میرفت ولی نمیشد کاری کرد. پدرم روزا خونه نبود مادرم واسه پختن نذری با همسایه ها رفته بود امامزاده منم زیرزمینو مرتب میکردم صدا بهم خوردن در اومد فرخ مستقیما اومد زیر زمین ی کمی پا پا کرد و اومد پشتم دست زد به پشتم واکنشی نشون ندادم بار دوم که تکرار کرد پسش زدم رفتم بیرون اومد دنبالم تعجب کردم کاری نکرد وقتی رفتم داخل حال ار روی چوب لباسی چادر گل گلیم رو برداشتم اومد سمت در دیدم دم درب ایستاده گفتم داداش توروخدا بزارم خونه همسایه تا مادر برگرده گفت میخوای بری برو ولی به قیمت خونت تمام میشه رد شدم ی لحظه شک کردم گفتم چی میگی برگشتم دیدم ی نامه دستشه گفت امشب بابا اینو میخونه اول تو خون خودت میغلتی بعد اون چشم قشنگ فرخ قوی بود شر چرا این بی ناموسی رو تحمل کرده بود رو نمیدونستم وا رفتم زانوهام سست شد با بغض گفتم چی میخوای داداش فرخ با خنده گفت فقط کافیه مث اون شب خودتو به خواب بزنی؛ یعنی داداشم میدونست بیدار بودم گفتم توروجان مادر ولم کن من چرا اول صبح بخوابم گفت تو فقط خودتو بخواب بزن دیدم التماس فایده نداره رفتم جا پهن کردم و به پشت خوابیدم دیدم فرخ با خوشحالی اومد توی اتاق گفت پشت درم انداختم که راحت باشیم وکامل لخت شد کنار نشست و لپمو بوسید قربون صدقه رفت با صدای کنگ گفتم زود تمومش کن داداش اخمش رفت توی هم روم خوابید دوباره حس خاموش شده ام بیدار شد کیر نیم خیزشو از لاپام رد کرد و دستش از زیر بدنم رد کرد و به چاک کوسم رسید و شروع کرد به مالوندن عجب حس بود داداشم درحال تکون دادن بود که بهش گفتم مراقب باش جلو نره داداش که گفت برات سورپرایز دارم و ادامه داد چند دقیقه بعد به اوج رسیده بودم رونامو بیشتر بهم فشار دادم که کیرش بیشتر به چاک کسم بخوره حس انفجار داشتم دیگه ترسی نبود راحت ناله میکردم اه میکشیدم بدنم مث سنگ شد و ارضا شدم فرخ کیر خیسشو دراورد چاک کونم باز کرد و اب دهنشو انداخت رو سوراخ پشتم با یدست کیرشو گرفت و اون دستشو گذاشت بالای کونم رو مهره های کمرم و کیرشو فشار داد رو سوراخ کونم ی کمیش رفت داخل داشتم از درد میمردم سعی میکردم از دستش در برم ولی فایده ی نداشت داداش فرخ داد زد سرم وگفت تکون بخوری میره تو کست و دوتامون بدبخت میشیم متکامو گاز گرفتم بی صدا اشک میریختم واقعا احساس پاره شدن میکردم با برخورد شکم داداش به کمرم فهمیدم تمام اون هیولا توی بدنمه با رگ زدن کیرش توی کونم فهمیدم ابش اومده کارش تمومه از روم پاشد گفت عجب کونی ازت کردم ابجی گلم این نامه هم پیش داداش فرخ میمونه واسه سری بعدی گریه ام شدید تر شد واقعا فرخ پست بود
چند شب بعد همه خونه بودیم حتی مهناز وشوهرش که صدای دعوا بلند شد صدای فرخ بود که فحش میداد دویدیم سمت در فرخ حسن چشم قشنگه رو گرفته بود زیر باد کتک تا بابام اومد جداش کنه باچاقو ی خش تو صورتش انداخت گفت تا تو باشی دیگه به زن مردم نگاه نکنی مردم جمع شدن کلی به حسن بدبخت ناسزا گفتن فرداش داداشم گرفتن و چند روزی بازداشت بود بابام به ضرب وپول و پارتی و ریش سفیدای محل از طرف هم از ترس درگیری ناموسی دوباره پول گرفت رضایت داد پددرم افتاد دنبال اینکه فرخ رو بفرست پیش مهرداد کاراشو کرد تا اومد بره دوباره دیگه منو زوری از کون کرد ولی فقط درد بود و درد
وقتی واسه خداحافظی اومد توی اتاقم گلومو گرفت چاقو گذاشت زیر گلو گفت اگه با کس دیگه دوست بشی دیگه مث حسن نمیشه میمیره تو فقط مال منی تو باید زن من باشی چاقو گذاشت جلو ایینه و رفت
با رفتنش ارامش گرفتم وقتی برگشت خیلی عوض شده بود اروم سربه زیر و خوشتیپ و مرتب ولی حیف که ترسناک بود

 

 

با اومدنش فراری بودنم رو ادامه دادم اونشب فکرشو نمیکردم با بودن بابام و مادرم فرخ اومد تو اتاقم دقیق ی هفته از برگشتنش گذشته بود تهدیدیش کردم به جیغ زدن اما فایده ای نداشت این بار بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم لبش که به لبام رسسید دیدوونه شدم ولی وا ندادم سرشو بردو شروع کردن بخوردن گردن من دیگه دختر بچه نبودم دختر با رونای کشیده کون بزرگ و سینه های سفت که اب ازدهن استاد و دانشجو و عابر توی کوچه راه مینداخت عجب حسی بود بقول خودش جنده های خارج سکس رو بهش یاد داده بودند عجب حس داشتم واقعا عالی بود دست به سینه های سفتم میکشید رام رام شده بودم پیراهنم دراورد افتاد بجون سینه هام نوکشون میخورد و من دیوونه تر میشدم کاملا لختم کردد و کل بدنمو میبوسید و لیس میززد شروع کرد به لخت شدن منم با هیجان کمکش کردم اونم انرژی مضاعف گرفت لخت که شد کیرشو دیدم واای خیلی بزرگ بود دوباره ترسیدم یاد دردای قبل افتادم داداش فرخ برعکسم کردم در گوشم گفت با این پماد که از خارج اوردم زیاد دردی نمیگیری باور نمی کردم ی کمی کیرشو روی چاک کسم کشید تا خوب سفت شد از پماد به سوراخ کونم زد و چن بار انگشتشو فرو کرد درد زیادی نداشتم اما عجیب میسوخت احساس کردم نمک روی زخمم پاشیده شده دوباره کیرشو گذاشت لاپاهم و شروع کرد به تکون دادن چند دقیه بعد تواسمونا بودم کیرشو تنظیم کرد اروم فرو کرد داخلم واقعا درد زیادی نداشت بعد چند دقیقه ادامه داد دوباره حس لذت گرفتم البته بادرد به اوج رسیدم دلم میخواست اون هیولا تا ابد تو کونم جا خوش کنه حرکتش حال عجیبی داشت تو فضابودم باداداش فرخ همزمان ارضا شدیم عجب حالی کردم سبک خوابم برد

 

فردا فرخ ی کادو برام گرفت چند شب بعد دوباره تکرار شد و دیگه این من بودم که دنبال سکس با فرخ بودم مث ی برده اسیرش بودم دوسال بافرخ مث زن وشوهر بودیم هردو راضی تا سروقتی که بهروز(شوهر الانم) پیدا شد ول کن نبود فرخ هم عصبی بود چند باری بهش پریده بود اونشب تلخ فرخ مست اومد خونه رفت تو اتاق اخر شب دوباره اومد اتاقم گفت خیلی کفه بار اولی نبود که توی مستی سکس میکرد ولی حالش خراب بود همه اش میگفت مال خودمی گوه خورده اومده خواستگاری لختم کرد منم کف بودم چندروزی از پاک شدنم میگذشت حسابی دل به دل فرخ داده بودم تو اسمون بودم فرخ دیگه از پماد استفاده نمیکرد با اب کسم خیسش میکرد منتظر بودم تا داداشم فشارش بده تو کونم فرخ کیرشو گرفته فشار داد روی کسم اروم گفت الان صاحب اول واخرت میشم یاد دومین سکسمون افتادم عجب درد شدیدی داشت نفرین بهت فرخ نفرین به تو داداش نامرد اشکم میریختو درد رو تحمل میکردم که مبادا با مامانم بفهمن فرخ کیرشو کشید بیرون خیسیش خورد به تنم مطمن بودم خون پرده منه دوباره فرو کرد دردش کمتر بود ولی عجیب میسوخت داداشم از حرکت ایستاد از روم بلند نشد چند دقیقه بعدش دوباره شروع کرد من که هیچ حسی و حال بهم نداد فقط فرخ وقتی از حرکت ایستاد گفت ممنونم ابجی هیچ وقت سه بار پشت سر هم ابم نیومده بود
صبح با دیدن خون های تو شرتم دنیا توسرم خراب شد نمیدونستم فرخ هم دوسه روزی خونه نیومد بعدشم ازم فراری بود من حالت افسردگیی داشتم و هیچ کس نمیدونست چه بلایی سرم اومده فقط به حرفای مادرم و مهناز درمورد باکرگی فکر میکردم فرخ عوضی وقتی افسردگی منو دید برگشت پیش مهرداد من موندم و درموندگیم
ی ماهی گذشت دلدرد های عجیبی داشتم بموقع پریود نشدم فهمیدم چه شده درد باکرگی کم بود ی حروم زاده هم افتاد توشکمم هر کاری کردم بچه بمیره نشد با مشاوره با یکی از دوستام سارا رفتم سمت راه فرارم

 

به مادرم گفتم من با بهروز موافقم و میخوامش مادر بیچاره ام وقتی شنید که گفتم کار از کار گذشته مات موند ازش خواستم با بابام حرف بزنه چه جهنمی شد اونشب خونمون ازبابام خواستم تو خواستگاری چیزی به زبون نیاره اومدن نشستن بعد کلی حرف زدن بابام گفت من مخالف وصلتم ولی حالا که دختر وپسر راضی هستن حرفی نیست منتها دخترم از خونه که رفت حق برگشتن نداره از ارث پدری محرومه حالا دیگه خود دانی بهروز ایستاد و محکم گفت فریبا عشقمه همه اش قبول
مث ی بیوه با ی عقد محضری من رفتم خونه شوهر همجا پیچید که حاج رضا از این وصلت ناراضی واسم همین جشنی تو کار نبوده
شب اول از بهروز خواستم که مشروب بخوریم که دردم نگیره پودری که از سارا گرفتم قاطی ابمیوه بهروز کردم بعد چن پیک اون خمار شد همچیز خوب پیش رفت ی زخم کوچیک ی دستمال خونی ی سند محکم واسه مادرشوهر دوهفته هر روز بهروز رو مجبور میکردم منو بکنه و نمیذاشتم بیرون بکشه همچیز طبق برنامه سارا پیش رفت
ی ماه رفتم پیش مادرم که بگم باردارم وقتی حاج رضا و فرخ برگشتن خونه از فرخ خواست منو از خونه فرخ بدون هیچ عذاب وجدانی منو انداخت تو کوچه و لقب هرزه بهم داد همون لحظه خانواده ام برام تمام شدن و تنها تنهای تنها شدم

 

 

با صداهای داد وفریاد مهران به خودم اومدم میگفت :چیه مامان چی تو اون ایینه شکسته قدیمی مادر بزرگ دیدی که ول کنش نیستی منو که حروم زاده کردی رفت حداقل بگو جریان چیه ابی بصورتم زدم تصمیم گرفتم نمیخواستم همه ی گذشته ام رو جار بزنم به چند جمله بسنده کردم .ببین پسر هرکاری کنم تو دوباره میری سمت خواهرت مژگان برای همین ازت میخوام دوتا کار بکنی یک اینکه هیچوقت زمانی که پدرت خونه است اینکار ررو نکنی دوم اینکه فقط هفته ی بار وقتی خودم خونه هستم و بهت گفتم اجازه داری پیش خواهرت باشی در ضمن مژگان بفهمه جریان چیه قول وقرارمون بهم میخوره
_چشم مامان فقط ی چیزی بپرسم جریان فرخ چیشد
+بس کن تمومش کن مهران
_ توروخدا مامان
+فرخ هم مث تو ی لاشخور بود که از من که خواهرش بودم سواستفاده میکرد
_ عجب دایی زرنگی خوشمان امد
+بسه حرومزاده ساکت نمیخواد از اون تعریف کنی همیجوری هم شبیه خودشی
_ اه مامان جون حالا که خیلی شبیه دایی فرخ هستم اگه دلت واسش تنگش من درخدمتم
#خیلی #شبیه #فرخ #بود #حتی #اندامشو #هیولای #تو #شلوارش از #حرفش #خونم به #بجوش #اومد #محکم #زدم تو #گوشش از #اشپزخونه #بیرونش #کردم

2 دیدگاه دربارهٔ «داستان بی‌پایان»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *