اولین تجربه سکس با سمیه

سلام.

26 سالمه خاطره ای که نوشتم برمیگرده به چند سال قبل که یه دخترهمسایه داشتیم بنام سمیه بدک نبود 18سالش بودبدن اندامی سینهاش نسبتا بزرگ ..همه ی بچهای محل رومخش بودن منم که بدم نمیومد ولی یه کم خجالتی و بی تجربه بودم خیلی خودی نشون نمیدادم خلاصه سمیه که چند ماهی بیشتر از اومدنش تومحله نمیگذشت بادختر دایی من دوست شده بود یه پسر دایی دارم 3 سال از من بچه تره یه روز سر صحبت شد منم گفتم این دختره که میا خونتون اسمش چیه چجور ادمیه ازاین جور حرفا که اونم جواب داد اسمش سمیه ست قبل امدن تو این محل نامزد داشته که بهم زدن….از این جریان گذشت دلو زدم بدریا گفتم بپرس نظرش در مورد من چیه حالا من یه قدم از بقیه بچهای محل بلطف پسر دایی جلوتر بودم اونم رفت پرسید ولی بر خلاخ تصور من خیلی بد برخورد کرده بود که فکر چی کردی که این حرفو زدی و از این حرفا….منم از ترس اینکه بقیه بفهمن که چطور کنف شدم بیش از پیش خودمو کشیدم کنار و بیخیال شدم امتحانای خرداد شروع شدن منم مشغول درس بودم که پسر دایی م امدو گفت طرف احوالتو گرفته بهش گفتم تو بد زدی تو ذوقش اونم کم اورده…گفتم نباید این جور میگفتی مگه کیه که من بخاطرش کم بیارم ولی خدایش کم اورده بودم بااین حرف پسر دایی دوباره رفتم توفکرش با اینکه تا اون زمان تجربه ای نداشتم ولی تو کف سینهاش بودم. خلاصه به پسر داییم گفتم جریان جای درز نکنه که اگه بگوش برادر بزرگم میرسید تکه بزرگم گوشم بود چون از ترسی که ازش داشتم مدرسه میرفتم وگرنه بدم میومد از هرچی کتاب و درس بود.

 

خلاصه مینویسم وسط امتحانا بودکه با کمکهای پسر داییم اولین قرارو گذاشتیم که باهم حرف بزنیم من بیتجربه اون بنده خدا میخواست حرف عاشقانه بزنه منم حواسم کجاها بود بد کلی کس وشعر که هیچیشون یادم نموند کلی خودمو بهم مالیدم که سه نشه بلند شدیمو رفتیم امتحان بعداز اون قرار رید…. ناچار به پسر دایی جریانوگفتم که بابا من از شق درد مردم اون بنده خدا هم قرار بعدی رو گذاشت توخونه ی خودشون که به زحمت خالیش کرده بود منم از خدا خواسته رفتم ولی چیزی دیدم که فکرشو نمیکردم سمیه خانوم از ارایش سنگ تموم گذاشته بود بد از احوال پرسی که منم دهنم خشک شده بود گفتم یه چیزی هست که روم نمیشه بگم اونم گفت بگو رودربایسی نکن گفتم بیا در گوشت بگم فهمید منظورم چیه امد جلو منم بوسو چسبوندمو گرفتمش توبغلم سینهاشو گرفتم که خودشو کشید کنار نگذاشت منم رفتم طرفش گفتم اگه ظرفیت نداشتی خوب نمیومدی سرشو انداخت پایین دوباره گرفتمش توبغلم شروع کردم لبشو بخوردن وسینهاشو مالیدن مانتوشو که در اوردم فقت یه سوتین پلنگی تنش بود من که تا اون موقع سینه به اون بزرگی ازنزدیک ندیده بودم داشت ابم میومد وقتی سوتینشو باز کردم باورم نمیشد چه سینهای قشنگ و سفیدی داشت سر سینشو کردم تو دهنم باعجله شروع بخوردن کردم اون بیچاره چشاش باز نمیشدو لبشو گاز گرفته بود

 

که تو حال خودمون بودیم شلوارشو در اوردم ولی خودم لباسام تنم بود بلند که شدم لباسمو درارم دوباره شروع کرد به زدن حرفهای الکی خوابیدم روش که دستشو گذاشته بود جلوش همینجور که داشتیم بهم ور میرفتم دست کرد کیرمو گرفت منم تو فضا بودم شروع کرد باهاش ور رفتن بدبرگشت سره کیرمو خیس کردو گذاشت دم سوراخ کونش گفت فشار نده خودم میکنم گفتم بذار بکنم جلو گف هیسسس اهسته اهسته تاته کیرم رفت تو کونش وای چه حالی میداد خیلی داغ وتنگ بود اهسته شروع کردم به تلمبه زدن اونم مثل من داشت از همجاش عرق میریخت اخ و اوخ میکرد منم صورتم وسط شونهاش بود و سینهاش تو دستام که حس کردم ابم میخوا بیا کمرشو محکم گرفتم ابمو ریختم تو کونش واقعا حال داد از جام نمیتونستم بلند شم چند ماهی باهم بودیم خیلی دوستش داشتم ولی پسر خالش امد عقدش کرد اوایل ناراحت بودم ولی بعدها که دیدم رفته سر زندگیش خوشحال شدم و بد از عقدش هرگز بهش برای سکس فکر نکردم ولی هیچ کاری شیرینی دفعه ی اول رو نداره امید وارم هرجا هست خوشبخت باشه…

 

نوشته: دلخوش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*