سکس با شوهر دوستم

چندماهی میشد که علی شوهر بنفشه یکی از دوستای صمیمی من به بیماری مبتلا شده بود و هر روز وضع او بدتر می شد و دکترها هم نمی دونستند که مشکل از کجاس ؟ ما هم کاری از دستمان برنمی آمد که برایش انجام دهیم. و فقط دعا می کردیم شاید فرجی بشود و شفا یابد.
اینو هم بگم که من خیلی علی آقا رو دوست دارم و عاشقشم . البته علی هم خیلی منو دوست داره و این یه رابطه دوطرفه بین ماست که توی جمع به هم تعارف می کنیم و میگیم مث خواهر و برادرهمدیگه رو دوست داریم اما تاحالا نتونستیم به خودمان جرئت بدیم و حرف دلمونو به هم بگیم و بجای خواهر و برادر بگیم که عاشق همیم…
از بنفشه بگم.
اونم زن خیلی زیبائیه که هرکی اونو ببینه محاله چشم ازش برداره و احساس می کنم شوهرمن هم اونو خیلی دوست داره چون بیشتر وقتها می بینم که شوهرم دزدکی با نگاههای شهوتناکش اونو دید میزنه و البته بنفشه هم با او همراهی میکنه و معلومه که بین اونا هم مث من و علی یه رابطه عاطفی وجود داره
یه شب برای اینکه بیشتر درباره سکس های علی بدونم به شوخی با بنفشه درباره سکس هامون صحبت می کردم. اون شب که اونا اومده بودن خونه مون طبق معمول علی و شوهرم مشغول تماشای تلویزیون شدن و من و بنفشه هم کمی باهاشون حرف زدیم بعد من هم بنفشه رو بردم توی اتاق خواب درو بستم و بشوخی کمرشو گرفتم و اونو انداختم روی تخت خواب بعدهم بهش گفتم جات خالی بنفشه
دیشب همین جا مهرداد دوبار منو گائید. نمی دونی دیشب با مهرداد چه حالی کردیم باید بودی و میدیدی.
بنفشه که در اون موقعیت انتظار شنیدن این حرفها رو نداشت رنگش قرمز شد و گفت : بعله سمیرا خانم پیش میاد گاهی وقتها، نوش جونت
بلافاصله حرفامو ادامه دادمو با خنده گفتم : راستشو بگو بنفشه تو و علی هفته ای چندبار سکس دارین؟
اونم که حالا کمی روش باز شده بود باپوزخند گفت: چه خبره؟ هفته ای چندبار یعنی چی ؟ ما اگه خیلی بتونیم و حالشو داشته باشیم شاید ماهی یکی دوبار. گفتم: چرا؟ مگه مشکل سردمزاجی دارین؟ از کدومتونه؟
گفت: راستشو بخوای من خیلی به علی رو نمیدم وگرنه او میخواد هرشب سکس داشته باشیم.
گفتم: خوب اشتباه میکنی بنفشه جون، مگه بده آدم هرشب یه چیز خوب لای پاش باشه؟ بنفشه هم که گویا خیلی وقته میخواد حرف دلشو به یکی بگه
گفت اگه توهم جای من باشی همین کار رو میکنی وماهی یه بارهم نمیذاری شوهرت اعصابتوخراب کنه.
گفتم: چطور شد؟ نمی فهم چی میگی؟
گفت: یه سوال میپرسم جوابشو بده تا بهت بگم
گفتم خوب بپرس
گفت: وقتی با شوهرت سکس میکنی سکس تون چقدر طول میکشه
گفتم : بستگی داره که تاکجا بریم توی حس و حال

 
گفت: اما ما این چیزارو نداریم ، علی میاد کارخودشو میکنه و اصلن به من اهمیتی نمیده که ارضا میشم یا نه ؟ تا آبش میاد کنار میکشه ومنو ول میکنه من هم اعصابم خراب میشه و دیگه دوست ندارم شب بعد بازهم این شکنجه تکرار بشه.
گفتم” یعنی باهات عشق بازی نمیکنه و …. نزاشت حرفمو تموم کنم و گفت: من دیگه به اون کارهاش عادت کردم اما حالا این مریضی …. واشکش جاری شد و نتونست حرفشو تموم کنه .
من هم برای اینکه یه خورده دلداریش داده باشم تا آروم بشه به شوخی گفتم یه چیزی بهت میگم اونو انجام بده تا امشب حسابی از خجالتت دربیاد ویه حال اساسی بکنین
بعدهم بدون اینکه منتظر جواب اوباشم ادامه دادم: امشب که رفتین خونه به علی بگوبیا تا امشب مث سمیرا و مهرداد باهم سکس بکنیم بعدهم هرکاری دوست داری بکن و به علی بگو سمیرا اینجوری به مهرداد حال میده تا اونم باهات همکاری کنه و ……

خلاصه اون شب تا اونجا که تونستیم دراین باره حرف زدیم و اونا بعد از دوسه ساعت برگشتن خونه شون.
روز بعد حدود ساعت نه صبح دیدم تلفنم زنگ میخوره. علی بود شوهر بنفشه . تعجب کردم که این موقع صبح چه کار داره که زنگ زده. جواب دادم بعداز سلام واحوالپرسی باحالت خاصی گفت: سمیراخانم من میدونم شما آدم مطمنئی هستی و اگه قول بدی که بین خودمون بمونه میخوام یه موضوعی رو باهاتون در میون بذارم ولی اول باید قسم بخوری درباره اون به کسی حتی به آقامهرداد هم چیزی نگی
نمیدونستم چی میخواد بگه ولی احتمال میدادم با قضیه حرفهای دیشب منو بنفشه در ارتباط باشه به همین خاطر قول دادم و قسم خوردم که هرچی باشه بین خودمون میمونه
اونم گفت: حالا که قول دادی رازدار باشی اگه اجازه بدی میخوام بیام حضوری بهتون بگم .

 
از این پیشنهادش جاخوردم و زبونم بند اومد از یه طرف خیلی خوشم میومد که اونوتنها ببینم ازطرفی میترسیدم
بهش گفتم: اگه میشه همین حالا هرچی میخوای تلفنی بگو. گفت: نه تلفنی نمیشه گفتم: علی آقا ممکنه همسایه ها مارو ببینن ماشین شما رو هم که همه همسایه ها میشناسنش اگه یه وقت کسی به مهرداد بگه که تواین وقت صبح اومدی درخونه مون ؟ اونوقت به مهرداد بگم واسه چی این موقع روز اومدی درخونه
گفت نگران نباش اگه شما اجازه بدین دقیقن سرساعت نه و نیم میام اونجا.ماشینم روهم اون طرفها نمیارم شما هم ساعت 9 و 25 دقیقه درورودی رو کمی باز بذار که من پشت در معطل نشم تا کسی منو ببینه و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه خداحافظی کرد و تلفونو قطع کرد

 
من هم در حالی که دلشوره عجیبی داشتم ازجام بلندشدم و کمی به سر و ضع خودم رسیدم و یکی از زیباترین لباسهامو پوشیدم و منتظرش نشستم.البته خیالم راحت بود که مهرداد تا ساعت 4 اداره س اما از اینکه میخواستم تنهایی با علی روبرو بشم حس عجیبی داشتم.
ساعت نه و 25 دقیقه رفتم در رو بازکردم و رویهم گذاشتم تا علی بیاد.
خیلی هیجان داشتم . مرتب به ساعت نیگا میکردم .ساعت نه و نیم شد که دیدم علی وارد خونه شد و در رو بست. جلو اومد سلام کردو دستشو بطرفم دراز کرد.
من هم ناخودآگاه بهش دست دادم. وقتی برای اولین بار دست همدیگرو گرفتیم و دستمو توی دست علی دیدم که به نرمی دستمو نوازش میکرد حال به حالی شدم و سریع دستمو کشیدم. گفت: ببخشید نمیخواستم شمارو ناراحت کنم
گفتم: نه مسئله ای نیست. ولی خواهشن زودتر حرفتو بزن که من خیلی دلشوره دارم.

 
کمی جلوتر اومد و گفت: مگه ما با هم مث خواهر وبرادر نیستیم؟ گفتم خوب چرا گفت: پس اجازه بده این داداشت میخواد غمهاشو باهات درمیون بذاره
بعد هم با صدایی گرفته و ناراحت گفت: سمیرا خانم من دارم میمیرم. گفت: خدانکنه این حرفا چیه، دشمنت بمیره…… بعدهم در حالی که چند قطره اشک روی گونه هاش بود گفت: نه این بیماری منو میکشه . من کسی رو ندارم….. نه برادری نه پدری …. و هقی زد زیر گریه ..سرپاایستاده بود من هم ناراحت شدم و گریه کردم در همون حال رفتم دستمال کاغذی آوردم و بهش دادم تشکر کرد و اونو ازم گرفت تعارف کردم که روی مبل بشینه . آروم دستشو جلو آورد و گفت آبجی دستاتو بده داداشت. من هم بدون هیچ اراده و مقاومتی دستامو جلو بردم . دستامو گرفت و با نوک انگشتام اشکاشو پاک کرد. من هم متوجه منظورش شدم و با دستمال کاغذی اشکای صورتشو پاک کردم یه لحظه دیدم دستشو گذاشت رو بازوهای من و گفت : آبجی جونم بشین و منو نشوند روی مبلی که کنارمون بود و خودشم روی زمین نشست

 
من انگار مسخ شده بودم هیچ اعتراضی نمی کردم هرکاری دوست داشت انجام میداد و من هم هرچی میگفت انجام میدادم از یه طرف دلم بحالش میسوخت و ازطرفی حسابی داغ شده بودم.
حال خودمو نمی فهمیدم. یه دفعه دیدم علی سرشو گذاشت روی رونم دستاشو حلقه کرد دور کمرم و منو می مالید پاهامو می مالید و مرتب می گفت: سمیرا جونم من بغیر تو کسی رو ندارم من هم بی اختیار دستمو روی سرش گذاشتم و اونو نوازش کردم و مثلن دلداریش میدادم که چیزی نیس خوب میشی و از این حرفها . ولی دیگه کار از کار گذشته بود.
لای پام حسابی خیس شده بود. و منتظر بودم تا علی شروع کنه .
من هم حسابی شونه های علی رو می مالیدم . بعدهم سرشو بلند کردم تا مثلن اشکاشو پاک کنم که او دستهامو گرفت و غرق بوسه کرد من هم سرعلی رو به شکمم فشار میدادمو با موهاش بازی میکردم . وقتی به خودم اومدم که دیدم بطور 69 دراز کشیدیم وعلی داره کوسمو میخوره و من هم کیرشو میخوردم
خلاصه اونروز تا ساعت دو بعدازظهر حسابی از وجود هم لذت بردیم

 
وقتی از علی پرسیدم که چرا با بنفشه سکس کاملی نداره گفت:دیشب وقتی بنفشه گفت که میخواد به روش تو بهم کس بده احساس کردم خودت کنارمی صدای بنفشه را که می شنیدم احساس میکردم تویی که باهام حرف میزنی چون ازوقتی با توآشنا شدم وقتی میرم پیش بنفشه با یادتو اونو میکنم و خیلی زودهم ارضا میشم بعدشم برای اینکه با یادتو بخوابم دیگه کاری به کار بنفشه ندارم و…
خلاصه اون روز به لطف برنامه ای که برای بنفشه ترتیب دادم تا علی بهش برسه و حسابی اونو بکنه من و علی هم به آرزوی خودمون رسیدیم و یه سکس اساسی با هم داشتیم.
الان بازهم در بین جمع ما مثلن مث خواهر و برادریم اما خواهر و برادری که فقط منتظر فرصت میگردند تا از وجود هم لذت ببرند.
من و شوهرم از لحاظ سکس باهم مشکلی نداریم اما چه کنم که دلم میخواست کیر علی رو هم توی کس خودم حس کنم دلم میخواد بغیر کیر شوهرم کیر علی را هم بخورم و در آغوش مرد دیگری غیر از شوهرم آه و ناله مستانه کنم که کردم و امیدوارم باز هم بکنم
البته برای اینکه به شوهرم خیانت نکرده باشم به فکر اینم که یه راهی پیدا کنم تا بنفشه و مهرداد هم به هم برسند اونوقت من با خیالی آسوده در زیر علی می خوابم چون مهرداد هم در آغوش بنفشه خواهد خوابید
همانطور که علی با این دسیسه منو زیر خودش خوابوند من هم بی شرفم اگه بنفشه رو زیر مهرداد نخوابونم

7 Replies to “سکس با شوهر دوستم”

  1. خ قشنگ بود.داستان قبلیتم خوندنم.مرسی.لایک داری.عاشق زنای عین توام که راحتن و از زندگیشون لذت میبرن.خوب بنفشرو خوابوندی زیر شوهرت.ممنون

  2. بیا زیر منم بخواب مطمنم منو کیرمو ببینی علی از چشمات میفته سمیرا خانوم حتما بزنگ09334062377

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*