زن مستخدم مدرسه و کیر آقای مدیر

من مدیر یکی از دبیرستان های‌ شیراز هستم. دبیرستان محل خدمت من در یکی‌ مناطق خوب شیراز واقع است ولی از گفتن اسم آن معذورم.. این داستان مال یکسال قبل هست…

***
یه خدمتگزار جدید برامون به دبیرستان اومد.. و چون خونه نداشت. من هم خونه سرایداری جنب دبیرستان را بهش دادم که هم نگهبان باشه و هم خدمتگزار.
خلاصه خونه را آماده کرد و اساس کشی نمود. روز اول به خاطر هماهنگی بیشتر سری به ساختمان زدم. چیزی که دیدم باورم نمی شد. یه خانم ماه. عروسک، تو خونه بود. بیرون اومد و احوال پرسی کرد..اول فکر کردم بچه اش هست. حدودد20 تا 22 سالش بود. شوهرش مرا معرفی کرد و گفت که از نظر امکانات کمکمون بکن که من هم قول مساعد دادم…
واقعا محشر بود. شوهرش حدود 40 سال سن داشت. نمیدونم چطور این دختر پیدا کرده بود که بعدها فهمیدم فامیلشون بوده.. و اقای خدمتگزار شوهر خواهرش بوده که بعد فوت خواهرش، به اجبار زنش میشه. من یکی از خط تلفن های مدرسه را بهشون دادم تا تلفن داشته باشند.
فرداش هم یه ابگرمکن جدید و برخی وسایل دیگر را براشون تهیه کردم.که شوهرش خیلی تشکر کرد..
من بیقرار خانمش شده بودم. باور کنید یه لحظه هیکل ناز و شیرینش از جلو چشام بیرون نمی رفت. زمانی که شوهرش پیش خودم سرکار بود و خونه نبود، یکی دو بار به تلفن خونشان زنگ زدم که خودشون جواب داد ولی حرفی نزدم.. صداش دیوانه کننده بود.

 
یکی، دو بار هم دم درب خونشان دیدمش که با دست پاچگی سلام میکرد و سرخ میشد. من هم نگاه خریدارانه ای بهش میکردم. شوهرش از وضعیت ضعیف مالیشان میگفت و اینکه نمیتواند مخارج خونه را تامین کند.
حدود یه ماه از سال گذشته بود و هنوز کار خاصی نکرده بودم. یه روز شوهرش را دنبال کار های اداری فرستادم و فرصتی شد تا بتوانم به تنهایی زنش را ببینم. دیگه طاقتم تمام شده بود. چون کنتور برق دبیرستان داخل حیاط خانه انها بود، به بهانه قطع برق، درب خانشان را زدم که خودش با چادر سفید دم درب امد و پس از احوال پرسی تعارف کرد و من هم وارد حیاط شدم. باور کنید یه بت به تمام معنا بود. دیگه توان کنترل خودم را نداشتم. یه خانم 22ساله با 170قد و 75وزن با هیکل مناسب و تو دل برو. جلو من راه می رفت و حرکات موزون و زیبایش مرا دیوانه می کرد. باسنش برجسته و تهییج کننده بود. اون هم به عمد تکانشان می داد.
پس از بررسی کنتور برق، نگاهم در نگاهش خیره شد. و او لبخند بر لب نگاهم میکرد. متوجه نگاه من رو باسنش شد.
چند سوال الکی و جزیی ازشون پرسیدم که با دست پاچگی جواب داد.

 
بهش گفتم که اگر تو خونه کم و کسری داریدد و شوهرتون نمیتوانند بگن، شما به من بگو. اون هم قبول کرد.
گفتم برای اینکه مشکل خاصی نباشه شماره همراه منو یادداشت کن. اون هم یادداشت کرد. دیگه متوجه نگاه های من شده بود و سرش را پایین انداخته بود. میدانستم که شرایط خوبی است و از نظر روانی، توانسته ام که اونو تحت تاثیر قرار دهم، لذا گفتم شما هم شمارتون را به من بدهید تا در وقت ضرور پاسخ بدهم. او هم یه تک زنگ به شماره ام داد و اونو ذخیره کردم…
خلاصه جلوتر رفتم و.گفتم به صورت خاص چه چیزی نیاز دارید.
اون هم مواردی را گفت که من هم برای فرداش قول تهیه دادم.
لحظه خروج از حیاط خانشان حرکت نهایی را کردم. در حالیکه چشمش به دستان من بود دویست هزار تومان را که چهار تا چک 50 تومانی بود در دستش گذاشتم و گفتم چون تازه اینجا اومدین لازمتون میشه. و اخر سر گفتم که از این موضوع حرفی به شوهرتون نزنید. که او هم قول داد. ..

 

به مدرسه رفتم و مشغول کارهام شدم. اما یک لحظه دستم به کار نمی رفت. بدجوری دلم را برده بود. آخرهای شب یه اس براش فرستادم.و احوالش را پرسیدم. او هم بابت کارهای امروز و کمک پولی تشکر فراوان کرد. گفت تا حالا از کسی پول هدیه نگرفتم حتی شوهرم!!!و خیلی برام شیرین بوده..در ادامه نوشته بودم تا حالا هرگز بیشتر از پنحاه تومان شوهرش بهش نداده.
گفت حالا این پول را کی پس بدم.
من هم گفتم حلالتون باشه و هرگز پس نمیگیرم. کلی تشکر کرد. و خوشحال شد. خلاصه اون شب به اس دادن گذشت. وقتی پرسیدم شوهرت کجاست، گفت که شب ها زود میخوابه. فرداش سرکار چند تا اس داد و من جواب دادم. و مرتب تشکر می کرد.
دو روز بعدش دوباره شوهرش را فرستادم دنبال کارهای اداری مدرسه.

 
و با خریدن یه پارچه پیراهن زیبا درب خانشان رفتم. خیلی تحویل گرفت. حتی نشستم و.چایی و میوه خوردم. حس خوبی بهش داشتم. وقت رفتن از خانشان تصمیم گرفتم حرف نهایی را بهش بزنم. بلند شدم، او هم بلند شد. دم درب خروجی اتاق شان یک لحظه لبخندم بر چهره اش گره خورد. ناخودآگاه دستش را گرفتم. داشت می لرزید. بدون هیچ حرفی دستاش را فشار دادم. حرکتی که گویای ناراحتیش باشه، نکرد.
اونو به خودم چسپاندم. سرش را رو سینه ام قرار داد.وحشتناک می لرزید. چشماش پر از اشک شده بود.سرش را بلند کردم و لب هایم را بر لب هاش گذاشتم.. بسیار گرم و داغ بود. زبانم را در دهانش فرو بردم. و.می مکید. دستانم بر سینه اش گذاشتم و فشار می دادم. آه و ناله می کرد.
هر دو سرپا بودیم. و دم درب خروجی. گفت نگرانم شوهرم برگرده. فوری به شوهرش زنگ زدم و چند کار الکی دیکر را براش تراشیدم و تاکید کردم که انجام دهد و او هم اطاعت کرد.
تاخیر را جایز ندانستم. اونو بغل کردم و دستم را رو کوسش قرار دادم. او هم کیرم را از رو شلوار گرفته بود وقتی دستم به بهشتش رسید، آب از آن جاری بود. کوسش اونقد ناز و.کوچک بود که باور اینکه شوهر داشته باشه، سخت بود. میگفت به اجبار خانواده زنش شده و هرگز دوستش نداشته.. هیچ دلخوشی از شوهرش نداشت. قسم میخورد که ماهی یکبار بیشتر رابطه جنسی ندارند و همش سرد و بی روح هستند. سریع لباساش را درآوردم. او هم کمربند شلوارم را باز کرد. وقتی شورتم را پایین کشید، از بزرگی کیرم تعجب کرد. سر کیرم را در دهانش فرو کرد. صدای آه و اوه من خانه را پر کرده بود.

 
چند دقیقه ساک زد. وقت تنگ بود. و باید وارد عمل میشدم. کامل لختش کردم و با سینه هاش بازی کردم. اونقدر کوسش زیبا بود که راهی بجز خوردن نداشت. وقتی بر چوچوله اش زبان میزدم، ناله اش تا بیرون خانه می رفت.. و.مرتب کیر میخواست. دم گوشش اهسته گفتم چه میخوای؟ گفت کیر اقای مدیر را میخوام. فقط کیر مدیر… گفت از وقتی که دیدمت، زندگیم با نشاط شده و شادی خاصی در دلم هست. یک ماهه که انتظار میکشم تا بهم بگی، گفتم دوستت دارم.
گفت من دیوانه ات هستم.
بالاخره سر کیرم را بر ورودی کوسش نهادم. با صدای آی آی و اوووی و اووووف سرش را بر دهانه کوس نازش فشار دادم.چنان آب از کوسش جاری بود که احساس میکردیم کیر داخل لوله آب گرم است.

 
صدای لیز خوردن کیرم درون کوسش بهترین سمفونی جهان بود. پشتم را ناخن می کشید. از شدت لذت هوار میکشید. میگفت آرزویی که سالها بر دلم بوده، برآورده شده است. تند تند تلمبه می زدم. و ارضا شدنش را شاهد بودم. باور کنید انقدر شهوتی شده بودبم که بعد پنج دقیقه من هم ارضا شدم. کل شهوتم را درون کوسش ریختم. قربان صدقه ام می رفت و میگفت حامله ام کن. من زن تو میشم. من کیرتو میخوام.. میگفت دوباره بکن. دوستت دارم.. تو صاحب قلبمی….. اما وقت تنگ بود و.ممکن بود شوهرش سر برسه… میگفت همون نگاه اول عاشقم شده و فهمیده که من دنبالشم… از خانشان خارج شدم. وارد دفتر که شدم ، به گوشیم زنگ زد و.گفت سیر نشده است. خوشبختانه ورودی خانشان جوری بود که کسی متوجه رفت و امد من نمیشد. گفتم صبر کن. الان میام.

 
به شوهرس زنگ زدم. و او را دنبال دو تا کار بانکی وقت گیر فرستادم. او هم اطاعت کرد. بهش زنگ زدم و.گفتم خودشو اماده کند. دوباره وارد خونه اش شدم.
انچنان بی قرار بود که تو حیاط لب به لب شدیم. می گفت گمشده اش را پیدا کرده. دوباره شروع به خوردن کیرم کرد. وحشتناک ساک میزد.
ابتدا اونقدر ساک زد که همه ابم را درون دهانش ریخت. سپس کار من شروع شد. از زبانش و.گوشهاش شروع به خوردن کردم. تا به نافش. و.کوسش رسیدم. عجب حالی داشت. این بدن زیبا و با نمک مثل آهویی ناز در کمند من گرفتار بود. مرتب درخواست کیر میکرد ومن هم عجله ای نداشتم. ناله و.خواهش می کرد. و التماس هاش بسیار زیبا بود. اونو به حالت سگی قرار دادم.
نمای کوسش از پشت دیدنی بود . وقتی سر کیرم را درب کوسش نهادم، همه بدنش می لرزید. به ناگاه تا ته فرو.کردم. خواست به جلو فرار کند که دستانم کمرش را گرفتار کرده بود. میگفت سر کیرت به جیگرم خورده است. بی تابی میکرد و کمرش را از شدت درد و لذت کج میکرد و من هم بی محابا تلمبه میزدم. حدود بیست دقیفه در این حالت بود. اون مرتب میگفت بکن توش. فشار بده. تلمبه بزن و من شهوتی تر از او. می زدم. باسن هاش و کونش فوق العاده بود. چیزی که روز اول دیوانه ام کرده بود.
اجازه خواستم. مخالفت کرد. ولی کوتاه نیامدم. کیرم با آب کوسش خیس خیس بود. با انگشت با کونش بازی میکردم.
گفتم که قدری تحمل کند. مشخص بود که کونش دست نخورده است.

 
با هزار فشار و در رفتن سرکیرم را وارد سوراخش کردم. آنچنان فریاد زد که.خودم هم ترسیدم. ولی نزاشتم در بره. محکم و بی حرکت گرفته بودمش. متکا را تو دهانش کرده بود. احساس میکردم که کیرم داخل کوره ی آتش است. . به حالت سگی بودیم. انگشت بزرگ پام را جلو دهانش قرار دادم و.گفتم هر چه بهت فشار امد ، اینو گاز بزن. انگشت بزرگ پام را بین دنداناش قرار داد….
شروع به فرو بردن کیرم در سوراخ کونش کردم. چنان انگشت پام را گاز کرفت که جای دندانش تا یه هفته خوب نشد. تلمبه زدن را شروع کردم. با هر فشار من، او هم به جلو میرفت. دیگه کم کم عادی شده بود و لذت می برد. میگفت حالت خوشایندی دارم که پشتم از کیر اقای مدیر پر است. 20 سانت کیر قطورم را در کونش فرو کرده بودم..
مثل بید داخل آب می لرزید.لرزشی که بر باسنش می افتاد حالت موجی با ارتعاش ایحاد میکرد. سرش را به طرفم آورد و در این حالت زبانم را می مکید. در اثر فشار من و به تلافی آن زبانم را گاز گرفت. من هم بی رحمانه تلمبه میزدم. با دست دیگرش کوسش را می مالید. آنچنان غرق در لذت بودیم که متوجه گذشت زمان نبودیم.. باور کنید حالت خوشایندی داشتیم که دوست نداشتیم تمام شود.
بعد از بیست دقیقه ارضا شدم. آبم را درون.کونش ریختم. بیحال رو زمین افتاده بود. میگفت اونقدر ارضا شده که دوست داره فقط بخوابه. من هم دست کمی از او.نداشتم. سرش را بررسینه ام گذاشت. اشک شوق آرامش در چشمانش جاری بود. لباس پوشیدم و از خونشان خارج شدم…

 
همه چیز مرتب شده بود. اون شب اس نداد. فرداش ساعت 11از خواب بیدار شد. و.زنگید. میکفت اونقدر خسته بوده که تا حالا خوابیده و بدنش کوفته شده است
در آن چند روز برنامه ای ریختیم که بیاد خونه من. خانم من هم معلم بود و شیفت کاریش برعکس خودم بود. من او یکسال است که هفته ای دو بار خانه ما یا برخی روزها خانه اونها با هم سکس داریم. از شوهر ش بچه دار نمیشه و البته کسی از این.موضوع خبر ندارد و.دکتر فقط به خودش گفته.
بالاخره راضی ام.کرد که حامله بشه. و الان سه ماهه حامله شده و بزودی من پدر میشم. اونقدر دوستم.داره که برخی شب ها برای شوهرش داروی خواب اور تو غذا می ریزه و من تا نیمه های شب به بهانه باشگاه پیش اون هستم… خیلی اصرار کرد.که از شوهرش جدا بشه و زن صیغه ای من بشه ولی قبول نکردم.
به شوهرش هم کوس نمیده و ازش تنفر داره.. زندگی شاد و جدیدی شروع کرده که من براش تکمیلش میکنم. داستان های ز یادی باهم داریم که براتون می نویسم…

نوشته: محسن اثنی عشر

2 Replies to “زن مستخدم مدرسه و کیر آقای مدیر”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*