عشق و حال مجردی تو شمال

سر زن گرفتن وعزب بودن تو خونه باز جر و بحثم شد و از خونه زدم بیرون رفتم تو مغازه…

***

ساعت تقریبا ۱۲ شب بود زنگ زدم یکی از دوستام حال و احوال قصه بحث همیشگی رو براش تعریف کردم وگفتم بیا بریم یه طرفی حالمون عوض بشه اومد دنبالم مثل همیشه با شیشه مشروبش راه افتادیم تو خیابون خوردن و گفتن یهو پیشنهاد شمال داد گفتم بریم نزدیک ۷صبح بود رسیدیم دم ویلاشون رفتیم یه دوش و رو تخت خوابمون برد ظهر پاشدیم رفتیم ناهارو بزنیم منتظر غذا بودم دیدم دوتا خانم خوب اومدن تو غذاشونو سفارش دادن و نشستن رو صندلی شاید اصلا حواسشون به ما نبود ولی ما بد تو نخشون بودیم غذای مارو اوردن خوردیم با کلی معطل کردن زدیم بیرون رستوران تو ماشین نشستیم تا بیان بیرون اومدن ماهم پشتشون راه افتادیم هی رفتیم بغلو یخورده چرت و پرت گفتن و تعریف کردن شماره رو دادم گفت زنگ میزنم ماهم خوشخال رفتیم دو سه ساعتی گذشت دیدم زنگ نزدو حرف وحید داشت به کرسی میشست که نمیزنه منم کلی رفت رو مخمو گفتم بی خیال بریم لب ساحل.

 

وحید رفت از اون کاسب همیشگی لب ساحلش یه خانواده کشمش گرفت اومد دیگه نزدیک غروب پاییز بود مام حسابی مست رفتیم سمت خونه افتادیم پا قلیونو چرت و پرت گفتن که تلفنم زنگ خپرد انقدر مست بودم حال نداشتم پاشم گفتم یا مادرمه یا پدرم یا داداشم بیخیال شدم دوباره که زنگ خورد گفتم پاشم ببینم چی میگن دیدم شماره غریبه جواب دادم صدای زن که اومد گفتم خودشه حال و احوال نزدیک ۱۰ دقیقه حرف زدیم قرار شد بریم شام بیرون سریع حاضر شدیم رفتیم رسیدیم سر قرارو همین که تنها نبودیم واسه بس بود تو احوال پرسی رودررو اولیه مست بودن ما تابلو شد خودشونو میترا مهناز معرفی کردن گفتن تک خورا میاوردید با هم بخوریم یهو وحید گفت حتما بشینیم کف رستوران که همه زدیم زیر خنده زدیم بیرون از رستوران دعوتشون کردیم خونه که قبول نکردن و قرار فردا ظهر جنگل رو گذاشتیم تو راه زنگ زد به قول خودش که گفت اگه پسر خوبی باشید میایم بخوریم با هم ولی شب برمیگردیم گفتم ثدمتون سر چشم کنار جاده منتظر شدیم اومدن رفتم تو ویلا نشستیم پای مشروب ما که مست بودیم ولی خوردیم تقریبا پیک هفتم هشتم نه اونا حالشون خوب بود و نه ما گردونه به زبون بازی کردن ما رسید که مخو بزنیم بکنیم.

 

انصافا عالی بودن یه اس به وحید دادم تا کنار هم باشن نمیشه باید از هم دور بشن که اونم تو این کار استاده میترا رو کشید سمت خودش مهناز که کلا رو ابرا راه میرفت میترا اولش میگفت چیکارم داری همین جا بگو که وحید خنده خنده بردش تو اتاق تا در و بست منم بغل مهناز دراز کشیدم بازی با موهاشو شروع کردم که گفت نکن حال ندارم ادا تنگارو در اوردن که بعد دو سه دقیقه ساکت شد شروع کردیم به لب بازی که کم کم لباساشو در اوردم و اومد روم چون تو مستی حشرش بالا زده بود اووووف یادش میوفتم دلم میخواد شروع کردم مالیدن کس خوردن سینه که صداش رفت بالا دو دقیقه هنوز از ور رفتنم نگذشته بود که دیگه طاقت نداشت اومد بالا نشسیت رو کیرم من از گرمای کسش داشتم جووووون میدادم داشت با صدای بلند ناله میزد که یهو شل شد فهیمدم ابش اومد یه سی ثانیه گذشت تا نفسش حال بیاد اوردمش پایین و داگیش کردم چون عاشق داگیم کردم توش که زمینو گاز میزد دیگه دو دقیقه ای زدم و درش اوردم گفتم کون که گفت نه کون میخوای برو میترا استاد کون دادنه گفتم اونو که وحید صاف کرده گفت نه من نه نمیدم با کلی مکافات راضیش کردم که یواش یواش نصفشو بکنم من مثل اسکلا قبول کردم تو فشار ۳ تا ته جاش کردم به سه دقیقه نکشید ابم اومد منم همشو خالی کردم تو کونش و کلی غر زدو منم قربون صدقش رفتم گفت برو در وا کن ببین میترا چطوری کون میده.

 

رفتم تو اتاق دیدم واویلا وحید راند ۳ داره میزنه وحید تموم کرد پاشد گفتم منم میخوام گفت سیرت نکرد مگه گفتم نه شروع کرد برام ساک زدن انگار تموم جونم از کیرم داشت درمیومد خیلی خوب ساک میزد پنج دقیقه ساک زد تا کیرم شق شق شد رفتم سراغ کونش خیلی تنگ نبود ولی خوب عالی کون میداد اصلا غر نمیزد یه دو دقیقه ای داشتم تلمبه میزدم رو ابرا بودم که صدای ناله بگوشم خورد دیدم وحید پشت من رو زمین داره مهنازو از کس میکنه من دفعه دوم یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید تا ابم بیاد دیگه نه جون داشتم تلمبه بزنم نه میترا جون داشت داگی بمونه که ابم اومد خالیش کردم تو کونش از شدت خستگی و مستی تا ظهر کف خونه همه ولوبودیم ۳ روز پیش ما بودن کلی حال کردیم با هم و بعدشم که اومدیم تهران با هم در تماس هستیم چند وقت یکبار میریم شمال با هم.

دیدگاه بسته شده است