زندگی‌ سردرگم یک میلف نارسیسیست

سلام اسم من‌گلشن هستش و چند ساله که داستانهای شما رو میخونم . چند بار خواسته بودم اتفاقات واقعی زندگیمو بنویسم ولی نمی شد…امشب اراده کردم که یکی از قشنگترین و البته زیباترین خاطرات سکسی زندگیمو بنویسم براتون …البته بگم اولین داستانی هست که تو کل عمرم دارم می نویسم… شاید یکم طولانی باشه ولی واقعی و البته آموزنده هست
هفت سال پیش وقتی سی و ساله بودم و دوازده سال از زندگی مشترکمان گذشته بود بخاطر خیانتهای مکرر همسرم که دیگه حالت بیمارگونه گرفته بود مجبور شدم جدا بشم ازش …مهریه مو بخشیدم و دو تا پسر خوشگلم گرفتم ..نا گفته نماند که کارمند اداره بودم و خیلی موفق و همینطور سمتم بالا میرفت ولی تو زندگی شکست بزرگی خورده بودم …

 

بعد از طلاق افسرده شده بودم و از طرفی دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه دولتی هم بودم با رتبه عالی …با اینهمه گرفتاری و افسردگی بخاطر طلاق تصمیم گرفتم از ایران برم و به کانادا مهاجرت کنم …شنیدن اسم مطلقه برام خیلی سنگین بود … حالا همه مشکلات یک طرف ..نداشتن سکس از طرف دیگه خیلی روحیه مو داغون کرده بود ولی به خودارضایی قناعت میکردم چون از نظر روحی آمادگی پذیرفتن یه فرد جدید رو نداشتم … بخاطر مهاجرت رفتم دفتر یه وکیل که تهران بود ..من کرج بودم … شروع کرد پرسیدن از من که چرا میخوای بری؟؟ من زدم زیر گریه گفتم نمیخوام ایران باشم و مختصری از زندگیم گفتم …آقای وکیل که خوش تیپ و با کلاس و جای برادری ( البته اون موقع) خیلی زیبا و خوش اندام ، سبزه با موهای پر مشکی و سن حدود چهل سال میخورد ( خداییش من به چشم برادری دیدمش) به من گفت پاشو قدم بزن دور بزن بشین ….یکم‌نگام کرد و گفت من قول میدم ببرمت اما الان نه …تو خودت نیاز به مراقبت داری نمی تونی از دوتا بچه کوچیک مراقبت کنی ولی بهت تبریک میگم چون زن شجاعی هستی و حتما موفق میشی ولی هر وقت حال دلت خوب شد بیا تا بفرستمت کانادا …

 

منم که مثل خلا باورم شده بود رفتم و یه دو سالی گذشت..‌همینطور بی یار ادامه میدادم ولی بهتر شده بودم پذیرفته بودم که طلاق بهترین راه بوده و درسم تموم شده بود و استاد دانشگاه شده بودم و مدیر داخلی شده بودم و کلی موفقیتهای دیگه …. یه روز موقع رفتن سرکار احساس کردم حالم خیلی خوبه … یهو یاد حرفهای وکیل افتادم …زنگ زدم دفترش منشیش گفت دیگه قرار جدید نمیزارن چون فرداشب دارن میرن کانادا …من اصرار کردم لطفا وصل کنین من فقط یه سوال دارم … خلاصه وصل کردن و من بعد از معرفی شروع کردم براشون یاداوری کردن که همینکه یه ذره گفتم گفتن بلههههههه یادم اومد ..کجا هستی ؟؟؟ من دو ساله منتظرتم…همش پشیمون بودم که چرا شماره تو نگرفتم و ازین حرفها
خلاصه گفتن که فقط آنروز هستن و میتونم بدم دفترشون…منم عصر با مترو رفتم تهران و رسیدم حدود ساعت هفت بود …البته همون صبح شماره موبایلشون رو داده بودن بهم…تماس گرفتم گفتم اگه دیر رسیدم برگردم گفتن نه کدوم مترو هستی میام دنبالت …تعجب کرده بودم و البته کمی ترسیده بودم گفتم نکنه اشتباهی گرفتم و هزارتا فکر دیگه …خلاصه اومد…دیدم خود خوش تیپشه… تیپ عین امیر خان …سینه بازو توووپ..صورت خوشگل و همه چی تموم … در مورد مال و احوالش و ماشینش هیچی نمیگم چون واقعا مهم نبود برام …

 
پیاده شد باهام دست داد و دسته گل و داد بهم …باورم نمی شد گل برای چی ؟؟؟ گفت خوشحالم که حالت خوب شده… خلاصه گفت اگه میخوای بریم خونه گفتم نه ممنون و رفتیم دفتر … هر دوتا منشی رفته بودن و خودش تنها بود … روبرو نشست و گفت میدونی گلشن روزی که دیدمت گفتم حیف این دختر که با یه روانی نالایق زندگی کرده ولی اون زمان تو حالت خوب نبود و نمی شد این حرفها رو بهت بگم …. گفت من عاشقت شدم چون خوشگلی خوش تیپی و از همه مهمتر خوبی …منم خجالت کشیده بودم و فقط تشکر میکردم ….
بگم که سفیدم قدم ۱۶۰ وزن اون موقع ۶۲ -۳ و سایز سینه ۷۰ … صورتم عروسکی و خیلی جوون تر از سنم نشون میدم ولی اون سالها بخاطر مشکلات خودم دلم نمیخواست تو اینه قیافه مو ببینم…. خلاصه بعد کلی تعریف و تمجید ازم پرسید تو این مدت با کسی دوست شدی ؟ گفتم نه مگه مهمه .. با خنده گفتم اگه دوست میشدم واسه رفتن خوب بود یعنی ؟؟، گفت نه میشه با هم دوست بشیم … گفت من دو تا بچه دارم یه دختر یه پسر و خانومم سر زایمان پسرم سه سال پیش از دنیا رفته و خونواده م مراقب بچه ها هستن البته اسپورت روحی وگرنه خدمتکار دارم تو خونه م …. فکر کردم میخواد روحیه منو بسنجه ببینه دیگه افسرده نیستم ….تو کپ حرفاش بودم …اومد کنارم و آهسته بغلم کرد و گفت اجازه میدی بیشتر داشته باشم تورو …. فکر کنید تو یه دفتر تو تجریش … هیچوقت فکر نمی کردم جایی غیر از اتاق خواب با همسرم کسی رو بغل کنم اما ناخودآگاه بغلش کردم … بوسید منو سر و گردنمو..‌لبام و می مکید …منم شل شده بودم تو بغلش زبونش خیلی شیرین بود وااااای باورم نمی شد یعنی میشد که یه مرد دیگه هم اینقدر خوشمزه باشه خیلی لذت داشت، پاشد کراواتش و درآورد و پیرهنش و باز کرد گفت پاشو لخت شو که میخوام بخورمت … منم مانتوم و درآوردم وبا تاپ سفید و شلوار جین وایسادم روبروش …

 

گفت لخت شو خوشگل من میخوام بدن قشنگت و ببینم و اومد کمکم و من مات هیکل برنزه و سیکس پکش بودم با اون قد بلند و چشمای جذاب …. منو کامل لخت کرد و بلند کرد گذاشت رو میز کنفرانس پایین اتاقش … از پنجره میشد غروب آفتاب و دید گفت ببین بیرون و یادت باشه اولین بار کی و کجا دارم میکنمت …همین جا عاشقت شدم و همینجا میکنمت …شروع کرد رو کسم زبون کشیدن واااااای ازین بهتر نمی شد داشتم بیهوش میشدم چه لذت شیرینی زبونش و کرد تو کسم و گفت عاشق این کسم که سه ساله کیر نخورده ….گیرشون گذاشت رو دریچه کس تنگم و آهسته برو سر کیرشو داخل …درد داشتم خیلی تنگ بود ولی هیچی نمی گفتم و فقط نگاش میکردم …تو دو راهی انتخابم بودم چرا من اینجام؟؟؟ از طرفی چرا نباشم ؟؟؟ مگه من دل ندارم ..تو همین فکرا بودم که کیرشو تا ته کوبید تو کسم …. گفت میخوام مثل وحشیها بکنم منو بلند کرد و تو هوا ضربه میزد و سینه های سفتمو میک میزد …. من یهو ارضا شدم و شل شدم تو بغلش…اومد رو کاناپه پایین اتاق منو داگ استایل برگردوند و دوباره کیر کلفت و دراز و خوشمزه شو گذاشت رو کسم یکم بازی بازی کرد و گفت میشه از اون میکنمت…. من اصلا جادو شده بودم و مثل مسخ شده ها همه چی و قبول میکردم … میدونستم خیلی درد داره قبلا سالهای قبل چند باری با همسر سابقم سکس از پشت داشتیم ولی تا گفتم باشه سر کیر کلفتش و کرد تو کونم من جیییییغغغ گفت عشقم ببخشید نخواستم بری و پشیمون بشم که کامل و سیر نکرده باشمت و مثل دفعه قبل پشیمون بشم …. با همین حرفا دستش هم رو چوچولم بود و من دوباره شل شده بودم گفتم بکن عزیزم تو اینقدر شیرینی که هر کسی آرزوت و داره …

 

و شروع کرد تلمبه زدن اول یواش بعد سریع اینقدر سریع که فرصت ناله رو از من گرفته بود و تو همین حالت من دوبار ارضا شدم و بعد از شاید بیست دقیقه همه ابشو ریخت تو کونم و همینطور که چسبیده بود از پشت بهم گوشیش و اورد و گفت میشه یه عکس یادگاری بگیرم تا بتونم دوریت و طاقت بیارم… تو رودرواسی گفتم باشه و یه عکس سکسی خوشگل انداخت ….. و بعدش هم پاشدیم لباس پوشیدیم ولی راستش نگران بودم که از عکسه سواستفاده نکنه و خلاصه بهم قول داد که کارم و درست کنه و ببره منو کانادا …. خیلی اصرار کرد شام بمونم پیشش و اگه میشه شب ولی نمی شد باید برمیگشتم منو تا مترو رسوند که برگردم کرج و خداحافظی کرد
تا فردا شب کلی بهم پیام عاشقانه داد و قول داد زود برگرده … راستش زیاد امید نداشتم که برگرده …راست میگفت من بخاطر خیانتهای همسرم اعتماد بنفسم رو از دست داده بودم و هیچی از خوبیها و زیباییهای خودم نمیدیدم… رفت و تو این مدت چند بار از کانادا بهم زنگ زد ولی کمتر از دوماه بعد یه روز که مشغول درس خوندن برا امتحان دکترا بودم یهو دیدم شماره ایرانش رو گوشیم داره زنگ‌میخوره قلبم شروع کرد به زدن باورم نمی شد واقعی باشه …گفت الان رسیدم فرودگاه و بیا ایستگاه مترو صادقیه که بیام دنبالت …منم به مامانم گفتم البته همه چیو بهش می گفتم چون دلم نمیخواست یه روز جایی اتفاقی برام بیفته و اون بیخبر باشه …بچه ها رو سپردم بهش و رفتم مترو …

 

با تاکسی اومده بود دنبالم …مضل همیشه خوش تیپ و شیک ….منم این سری خیلی به خودم رسیدم متفاوت رفتم دیدنش …دوباره برام گل گرفته بود یه دسته بزرگ ….من به هوای دفترش یا رستوران و گردش رفته بودم ولی گفت میخوام بریم خونمون گفتم باشه ولی لطفا آدرس خونه رو بده من به مامانم بدم …خندید و گفت می ترسی؟؟؟ گفتم ناراحت نشو ولی اینجا ایرانه باید مراقب باشم گفت حق داری و فرستاد و رفتیم خونه …وااااای چه خونه ای !!!! تو یه منطقه خوب …آپارتمان دوبلکس و بزرگ و شیک … گفت نمیدونم چرا ولی بهت اعتماد دارم که آورد من خونه …خلاصه زنگ زد شام از بیرون آوردن و کلی باهام حرف زد و گفت که تو خیلی باهوشی و لایق بهترینها هستی و بعد از شام ماشین خودش و روشن کرد رفتیم تو شهر دور زدیم گفت اگه میشه بمون پیشم گفتم باشه و آخرای شب برگشتیم خونه بهم گفت برو تو اتاق لخت شو که شب خواب نیست فقط شب خوردن و کردنه…. منم لباسام و درآوردم و با شورت و سوتین رفتم مسواک زدم وقتی اومدم دیدم لخت پشت در منتظرمه…. وای که بوسه هاش دیوونه م میکرد گفتم میخوام برات ساک بزنم ولی فقط تا نصفه های کیرش تو دهنم جا میشد

 
سرم و بالا می گرفت تو چشام نگاه میکرد و میگفت تو شیرین ترین عشقی برام چون پاک و معصومی و من با حرفاش مست میشدم اون شب تا صبح نخوابیدیم یعنی یادم نیست واقعا شاید چهار یا پنج بار سکس داشتیم و یک بار هم یه سکس شیرین و خوشمزه از کون داشتیم اینقدر نرم و لطیف میزد که رو ابرا بودم …میگفت من خیلی هاتم و خوشحالم که کم‌نمیاری… شب تا صبح سرم رو بازوهای درشتش بود و بعد از هر استراحت کوتاهی دوباره شروع میکرد از لبام خوردن و میرفت تا ته کوسم که ابش و بریزه …البته میدونستم که تایم پریودم زمانی بود که حامله نمیشدم…‌ خلاصه به همین روال یک سال گذشت و هر دو ماه یکبار میومد و چند روز ایران بود و البته کارهای دفترش و انجام میداد و شبها پیش هم بودیم تا اینکه مدارک من آماده شد و بردم دبی شارجه دفتر سفارت کانادا و تحویل دادم و بعد از یکی دو ماه یا بیشتر یادم نیست دقیق که اومد و بهم زنگ زد رفتم پیشش گفت ویزات اومده و یه جشن حسابی گرفتیم و چند ماه بعدش من و بچه هام تا سالها ایران و ترک کردیم و معلوم نیست شاید چند سال بعد وقتی بچه ها بزرگ شدن برگشتم …..

 

فقط حیف که اینجا نمیتونم داشته باشم چون ازدواج کرد با خواهر خانمش که مجرد بود ولی هنوز چند ماه یکبار تلفنی حالم و می پرسه و معتقده که یکی از باهوش ترین و زیباترین خانمهایی هستم که تا حالا دیده …. البته منم اینجا نزدیک سه ساله که با یه پسر خوش تیپ دوستم و عالیه و خیلی دوستش دارم ….

 

 

مرسی که خوندید امیدوارم خودتون اومده باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*