شبی که کاش سحر نداشت

تاریک | روشن

کولاکِ برف و سرما بیداد می کرد در منزلم به صدا در آمد مدرسه تعطیل بود دخترِ صاحبخانه صدایم کرد مهمان دارید..
از تک اتاقی در کنج حیاط سمت نسار با پله ای تیز که اغلب پوشیده از یخ بود و نرده ای چوبی زهوار در رفته در یک سمتش نصب بود سر از در چوبیش بیرون کردم سلامی از خوشحالی و وجد تنهاییم را فراری دادم
پدر مادر و زنداداشم ژاله بود به ردیف پله ها را با احتیاط بالا شدند با همه روبوسی کردم حتی با ژاله …
داخل اتاق را والور علاالدین دولوکس گرم کرده بود پرده های زخیم روی درو تنها پنجره اتاق هم از ترس سرما اتاق را در روز روشن تاریکخانه کرده بود
ساعت نزدیک 16 بود #رادیو ضبطم داشت ترانه ای از پوران را پخش می کرد مادر را یک ریز بغل می کردم و با پدر شوخی و به ژاله با حسرت نگاه می کردم که روبوسی که کرده بودم دور از چشم پدرمادر بود در یک لحظه که هردو انتظارش را نداشتیم !!
مادرم گفت ژاله را آورده ایم دکتر امروز دیر رسیدیم فردا قرار شد بریم مطب ماشین ده خراب شد چقدر بدبختی و سرما کشیدیم و بابات چقدر برف جابجا کرد دیر رسیدیم

پدر پولی داد تا لیستی که مادر گفت ژاله نوشت از مغازه ها بگیرم
گوشت،تخم مرغ، نون سنگک، برنج دمسیاه، روغن حیوانی، کره طبیعی، چای صندوقی، خامه و پنیر و میوه …
گفتم این همه برای چه گفت نگاه کردم تو یخچالت هیچی نیست به ژاله گفتم تو هم بیا #شال و #کلاه کردیم و رفتیم بازارچه نزدیک خونه که همه چیز در آنجا بود من 17 سالم تمام شده بود تو 18 قدم می زدم …

 

ژاله هم با من هم سن بود موهای خیلی بلندی داشتم و ریش و سبیلم تکمیل نشده بود هردو را می زدم چهره ام به دختر بیشتر شباهت داشت تا پسر انار تو بازار پیدا نکردیم مجبور شدیم 200 متری تو کوچه پیچ و خم دار عبدول پیاده بریم تا میوه فروشی که تازه باز کرده بود از اون بگیریم
مردی مسن با ریش و سبیل قاطی تا ژاله گفت انار چنده به من خیره شد گفت #دخترم #سعی کن #لااقل یک روسری سرت کنی خندیدم تا حرف زدم دونست پسرم عذر خواهی کرد و تحسینم کرد که بزنم تخته بقدری زیبایی فکر کردم هردو دخترین ندونستم زنو شوهرین…

تا گفت زن و شوهر ژاله خواست بگه زنداداش من گفتم هردو زود ازدواج کردیم به هم میایم ؟ گفت برای هم دوخته شدین هر دو ماشالا قد بلند زیبا بی نظیر
برگشتیم خونه کولاک ادامه داشت ولی من سردم نبود ژاله سردش بود کاپشنم را در اوردم بزور کردم تنش و رسیدیم خونه که مامان خونه را مثل گل تمیز و آراسته کرده بود پدرم به دعوت صاحبخونه رفته بود تلوزیون نگاه میکردند مادر مشغول بارگذاشتن شام بوداز زمان ازدواج ژاله بیش از #یکسال می گذشت پرسیدم کجات درد داره گفت شکمم پشتشو کرد به پشت مامان قایمکی پیراهنشو داد بالا زیر نافشو که سفید و باد کرده بود نشون داد دستشو گذاشت بین ناف و شروع کصش گفت اینجام زود پیراهنو داد پایین

اه از نهادم در آمد و بد جوری تحریک شدم این اتفاق شاید 10 ثانیه شد مامان کمک خواست منو ژاله کمکش کردیم کته گذاشت و گوشت چرخ کرده را با ادویه و پیاز و سیب زمینی و رب اماده کرد در یک مرحله برنج کته که هنوز کامل نپخته بود ولی دون دون بود تو قابلمه بزرگتر که قبلا اماده کرده بود و تهشم سیب زمینی اسلایز شده تخت کرده بود بعد از قاطی کردن ریخت و گذاشت برای دم گفت مواظب باشین تا ته نگیره منم برم طاهره خانم (زن صاحبخونه) دعوتم کرده میگه فیلم خوبیه ساعت 6 شروع میشه برم #تماشا اون زمان #تلویزیون تو هر خونه ای نبود ولی ما تو ده داشتیم مامان رفت من همش به ناف و زیر ناف ژاله فکر می کردمو بوسه ای که از گونه اش برداشته و بوسه ای که منو کرده بود
بار دیگه گفتم ژاله خوب نشون بده ببینم دقیقا کجات درد داره
نشسته بود پیراهنشو داد بالا تا نزدیکی سینه هاش با دستش نگه داشت کش شلوارشو داد پایین موهایی که تازه از زیر پوست بالای کصش معلوم بود دارن درمیان گفت اینجام تا اینجا که به نافش رسید و پیراهنشو داد پایین گفتم بذار دستمو بزنم ببینم کجاش گفت مامان میاد می بینه بد میشه که راضی شد دستمو بزنم به بهانه پیدا کردن محل درد نمیدونم شاید نیم ساعت دسمو بالای کصش می مالیدم که به اول شیارش می رسید تا دستم به کصش میخورد از جاش می پرید
یه چیزی مثل دکمه بود زیر دستم جابجا میشد !!! انگار قلقلکش می شد !

 

صدای پایی توجه مون را جلب کرد مامان بود برای سرکشی به غذا اومده بود قرار بود ببریم با اونا در سفره اونا قاطی بخوریم اومده بود خاطر جمع بشه که بد نشده و بوی غذا منو دیونه می کرد
خودمونو جمع کردیم ژاله رفت سمت چراغ منم الکی کتابمو باز کردم مامان درو باز کرد گزارش داد که باید بریم اونجا زیر شعله را کمتر کرد سفارش کرد مواظب باشین ته نگیره گفت 7 غذامون آماده میشه
به ژاله گفت میخای تو هم بیا تا پارسا درس داره حواسش به قابلمه هم باشه ژاله با بی میلی همراه مامان رفت رفتن ژاله همان و اشک چشمام سرازیر شدن همان..
ساعت 7 بود که دیدم ژاله اومد به غذا سر بزنه من هنوز اشک می ریختم گفت چیه گفتم پیاز خرد کردم اشکم در اومد نگاهی کرد خبر از پیاز نبود گفت چته گفتم دلم برات تنگ شد اشکم اومد
با انگشتای ظریفش اشکامو پاک کرد بغلم کرد منم تا میتونستم. بوسش کردم و نمیدونستم باید از لبش ببوسم که خودش لبشو گذاشت رو لبم لب همدیگرو با ولع خوردیم منو هل داد به پشت اومد روم بغلش کردم بی صبرانه همدیگرو میخوردیم سینه هاش از رو پیراهنها به سینم میخورد یه لذتی داشت که نمیتونم بیان کنم پاهای من ویپ بود #ژاله با کص خوابیده بود رو کیر سفت شده ام هی خودشو به کیرم می مالید دستام رو باسنش بود ماساژش میدادم دیتامو کردم زیر شلوار و شورتش لپ های باسنشو مشت می کردمو دستمو می بردم از پشت روی کص و کونش اومد بالاتر سینه هاشو را در اورد یکی یکی میزاشت دهنم با ناز می گفت بخور پسرم تو گشنته منم تا توان داشتم مکش میزدم بوسش می کردم حواسش به در و سرو صدای پله ها بود من بدجوری تحریک شده بودم قصدم گاییدنش نبود فقط دوس داشتم همه جاشو ببینم ولی کیرم فقط دوسداشت بره تو کص زنداداش نازم که برش گردوندم حالا ژاله زیرم بود و من مسلط بودم خواستم شلوارشو در بیارم گفت نه مامان ترسیدم فکر کردم مامان اومد ولی گفت فقط از رو شلوارت بمال گفتم دست خودم نیست کیرمو نمیدونست در اوردم گفت نه گناه داره زنداداشتم فقط بمال از رو شلوارامون که پاهاشو سفت کرده بود کیرم داشت زخم میشد نمیرفت لای پاش شلوارش جمع شده بود که پاهاشو از هم با پاهام باز کردم پاهاشو تا اورد بالا کیرم حالا از رو شورت و شلوارش کصشو مالش می داد
که ابم اومد همش ریخت رو شلوارش گفت شلوارتو کثیف کردی ؟!
گفتم مال تو را بیشتر نگاه کرد دید کیرم لخته دستشو برد رو کیرم گفت چه خوشگله مثل خودت فکر نمی کردم هم اندازه مال داداشت باشه مال اون خیلی بی ریخته عههه نگاه به شلوارش کرد انگار یک پارچ اب ریختن رو خشتکش!!
ساعت دیواری نشان میداد که بیش از نیم ساعته با هم داری عشقبازی می کنیم گفت وااای مامان که زهره ام برید پرید بالا منم شلوارمو دادم بالا دمرو خوابیدم کتابمو گرفتم جلو چشام که دارم می خونونم خندید گفت نترس مامان نیومده ولی الانه بیاد
رفت شلوارشو نگاه می کرد خیس خیس بود

 

رفت سر ساکش یه شلوار کرم رنگ در اورد با یه شورت مشکی گفت چشاتو هم بذار شلوارمو عوض کنم گفتم برو رو تخت پرده را بکش راحت عوض کن
اتاقم یک اتاق 5 در 3 بود یک گوشه اش یه تخت یکنفره بود اتاق سقفش بلند بود بالکن داشت بالا وسایل گذاشته بودم یک سمتش تختم بود که پرده ای انرا از اتاق پنهان می کرد که از دو سمتش پرده داشت مثل تختهای اورژانس
پشتشو کرد بمن شلوارو شورتشو در اورد دولا که شد قشنگ کصشو دیدم چه دوست داشتنی و جالب بود برام تا شورتشو بکنه چند بار از هولش سکندری خورد تونست پاش کنه برگشت دید دارم حریسانه نگاهش می کنم گفت چشات درد نگیره منم بوس پرت می کردم به کصش ژاله هم دوس داشت بیشتر ببینمش البته کصش حالا زیر مایوی مشکی توری بود که مثل قلوه دوتایی همدیگرو بعل کرده بودند شلوارشو با کلی سکندری خوردن پوشید پیراهنشم در اورد سوتین نداشت ممه ها شیک و زیبا سر به بالا چند جاشم قرمز شده بود گفت ببین چی کردی سیاه نشه خوبه
حالا شلوار تنش بود بدون پیراهن ست پیراهنش می گشت و می گرفت رو تنش از من نظر میخواست تا با یه پیراهن ابریشم سبز بسیار خوشرنگ که با چشماشم ست بود انتخاب کردم منم دم به دم کیرمو می مالیدم باسنش از عقب کیرمو فشار میدادم چاک باسنش میگفت تحریکم نکن الان مامان میاد واقعا می ترسیدیم
سینه هاش از عقب تو مشتام بود درست اندازه مشتهایم بود ممه هاش رگ کرده بود سیخ شده بود تا پوشید پرسید #شهین خوشگله یا من ؟!
گفتم شهین سگ تو هم نمیشه من تا حالا نگاه به چهره اش هم نکردم دختر بزرگ صاحبخونه را می گفت
سر پا بغل هم بودیم هی الکی می گفت الان مامان میاد ولم کن نبری رو تخت میاد می بینه شلوار دیگه ندارم منم دو ریالیم نمی افتاد که یعنی ببر رو تخت منو بکون
باز گفت ببری رو تخت شلوارمو بکنی خیلی گناه میشه اخه نمی تونی جلو هوستو بگیری من زنداداشتم به داداشت پرسید چه بگم
منم باورم میشد که نباید ببرمش رو تخت بکنمش
دید تو باغ نیستم گفت میدونی هوس زنا چقدره گفتم نه مگه اونا هم دلشون مثل مردا میخا ؟!
گفت ده برابر مردا !!!

 

تازه چیزایی باورم می شد از کتابی که خونده بودم صدای شهین که صدامون می کرد اومد رفتم درو باز کردم پای پله ها بود گفت اقا پارسا مامانت میگه فقط قابلمه را بیارین که شام با هم بخوریم قابلمه را ورداشتم و ژاله هم دو سه تا بوس از لبم گرفت رفتیم خونه طاهره خانم که آبگوش داشتند چقدرم گوشت ریخته بودند ولی بچه هاش حمله کردن به استانبولی مامان که الحق خیلی خوشمزه بود
منو ژاله پیش هم نشسته بودیم مامان اشاره کرد که ژاله پیراهنتو درست کن یقه قایقی بود یکی از سینه هاش خیلی باز بود که یه شال از شهین گرفت انداخت رو سینه هاش
شامو خوردیم سریال جدیدی شروع شد اونم نگاه کردیم اومدیم خونه که مامان و بابا عاشق و معشوق بودند هرگز جدا نمی خوابیدن اول خواستن رو تخت من بخوابن دیدن نمیشه یکنفره است اذیت می شن زمین خوابیدن ژاله رو تخت خوابید منم زمین تشک انداختم خوابدم سمت نزدیک به تختم

بابا مامان خیلی زود خوابشون رفت خسته بودند چند ساعت راه و نشستن حسابی خوابشون برد منم خوابم نمی اومد تا پاشدم به بهانه اب خوردن رفتم یخچالو باز کردم کمی سرو صدا در اوردم خاطرجمع شدم همه خوابن
یواش از لای دو پرده رفتم رو تخت که ژاله خوابیده بود مثل من بیدار انگار میدونست که من میام فقط یه تاپ گشاد تنش بود شورتشم در اورده بود تاریک بود بعدش دیدم شورتم نداره تو گوشم گفت صدات درنیاد اول کصمو بمال تا ابم اومد بعد بکن گفتم چرا گفت تو میدونم زود ابت میاد من می مونم با دستم افتادم جون کص بادکرده وحشی و ترد ژاله
تا اون روز نمیدونستم کص میشه خورد ولی یه حسی میگفت کص زنداداشتو بخور ممه هاشو میخوردم رفتم پایین یواش گفتم میخام کصتو بخورم گفت بفرما کمرشو اورد بالا با دهن افتادم تو کصش تو دلم می گفتم گهش حاضرم بخورم تو خوردن کصش سوراخ کصشو پیدا کردم اون برجیتگی ابتدای کصش که خیلی حساس بود مثل نوک انگشت کوچیکه سفت بود تا اونو میخوردم نفس ژاله بند می اومد که یه لحظه دیدم با دستش فشارم داد رو کصش اب گرم و خوش مزه که شور زعم بود مثل خامه به من مزه میداد داره از کصش میریزه که نذاشتم یه قطره اش هدر بره همشو خوردم بدنش می لرزید منو کشید بالا گفت من شدم حال بکون کیرمو خودش با دستش کرد تو کصش راست می گفتن تو اولین صربه ابم ریخت تو کصش هی فشارم داد گفت بریز کص عشقتو پر کن بریییییز.
یادم رفته بود که بابا و مامان پیشمونه اتاق کامل تاریک بود فقط #شعله #والور بود کمی نور دور خودش می داد شلوارم تو تاریکی گم شد پیداش نمی کردم که باز دلم خواست بار دوم بیشتر همدیگرو خوردیم گفت میخام کیرتو بخورم بر گشت کون و کصش سمت من شد تو تاریکی بقدری بدنش سفید بود مثل شبنما دیده می شد کیرمو ماچ کرد و شروع کرد خوردن بعد برگشت نشست رو کیرم اهی کشید گفتم الانه که مامان یا بابا بیدار شه

 

خوابید رو سینم حالا منم لخت بودم ژاله را تا سینه هاشو خوردم قبلا تاپشو در اورده بودم
سینه های رگ رکده و سفتش تخت شد رو سینه ام دستام لحظه ای از نوازش نمی ماند کیرم تو کصش بود دفعه دوم شاید 10 تا 15 دقیقه طول کشید که ژاله گفت پارسا دارم میام محکم بزن حالا چرخیده بود زیرم شالاپ شالاپ ابی که ازش میریخت بیرون صداش اتاقو گرفته بود منم برای دومین بار بهتر بگم چهارمین بار چون دوبار تا شام من ابم اومده بود آبم اومد چه به موقع هم بود که مال ژاله هم اومده بود منو گاز می گرفتو بوسمذمی کرد
ساعتها بغل هم بودیم از خدا میخواستم اون شب سحر نداشته باشه تا ابد تو بعلم هم باشیم
شلوارم پیدا نشد تاریک بود بدون شلوار سریدم رفتم سر جام از ترسم پتو را کامل لول کردم دورم خوابمم نمی برد پشیمان بودم که چرا از بغل ژاله اومدم بیرون
تا صدای پدرم که داشت برای دستشویی می رفت پایین اومد تا درو بست نگاه کردم مامان رو شکم خواب بود میدونستم خوبش سنگینه مخصوصا صبح ها پاشدم هوا روشن بود بابام پرده درو باز کرده بود رفتم سر تختم ژاله پتو روش بود رو شکم خوابیده کمی از پشتش باز بود لخت بوسیدم خواب بود نفهمید هرچه پاییدم شلوار و شورتم خبری نبود از بالکن سبد لباس زیرامو اوردم یه شلوارک پیدا کردم پوشیدم تا بابام بیاد پتوی ژاله را زدم کنار تا اونجا که میتونستم کون و کص ژاله را خوردم داغ بود و اماده گاییدن گفت بکون تو کونم گفتم بابا بیداره رفته پایین انگار برق بگیره خودشو جمع کرد دنبال لباساش بود اومدم جام مامان تکان نخورده بود بابا اومد یواشکی نگاهی به من کرد دید خوابم نشس سر جاش دستشو برد رو کون مامان معلوم بود انگشتش تو کص مامانه بالشو از زیرسریش کشید مامان خودشو داد بالا یه چیزی به بابا گفت بابام فهمیدم گفت خوابن
پتو را تا داد کنار مامان بدون شورت بود بابا با کیر گنده اش ارام خوابید رو باسن مامان پتو را داد روشون ارام ارام تلمه زد نیم ساعتی شد تا ابشو ریخت معلوم بود پیژامه اش را کشید بالا خوابیدن
من خودمو زدم خواب تا اینکه خوابم برد مامان صدامذکرد پاشین ناهار داره میشه که بلند شدم ساعت 9 گذشته بود دست و رومو شستم هوا سرد بود کولاکدقطع شده بود ولی برف ارام ارام داشت می بارید مامان گفت ژاله را بیدارش کن پرده سمت قسمت اشپزخانه مانند را کمی کشیدم ژاله خواب بود بیدارش کردم پاشد دیدم پیزامه من تنشه
مامان دید گفت پس اون چیه خندید گفت گشتم دنبال شلوار راحتی تو ساکم نیاورده بودم خواب بودین پارسا مال خودشو داد!!!
خیلی وارد حرف زد ولی لو رفت شلوار راحتیش با کمال تعجب افتاده بود گوشه جای خواب من سمت بین تشک و پتویم تا مامان جمع کرد در اومد زود دور از چشم بابا لای پتو قایمش کرد به من نگاهی عجیب کرد و نگاهی به شلوارهای منو ژاله
تمام لذتم تو همان شب بود و دیگر فرصتی نشد تا الان که 36 سال است گذشته مامان و بابا سالهاست فوت کردن ژاله انگار همان ژاله 36 سال قبله جا افتاده تر و خوردنی تر
تا مامان زنده بود نگذاشت لحظه ای منو ژاله تنها باشیم بعد اونم من به بیرون از #ایران برای #مسافرت کاری رفتم 15 سال طول کشید اومدم چندین بار تا چند سانتی سکس با ژاله رفته ایم نشده که نشده …
هنوز من مجردم و تنها عشقم ژاله است با دختر و زنهای زیادی بودم ولی هیچکس ژاله نمیشه. نمیشه…

 

پارسا از تهران

1 دیدگاه دربارهٔ «شبی که کاش سحر نداشت»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *