اقلیم ششم

با صدای عمه ام موهای کمرم بلند شد و یه لرزه ی خفیف تو تمام عضله هام احساس کردم. وحشتزده حس کردم که عضله های گردن و شونه هام قفل شدن! این اواخر سر همه چی اینجوری لرز میوفتاد به تنم. خدایا! قرار بود قیامت به پا بشه!
-داییش! داییش! مژده امون گبول شده واسه معارف…
مژده که دختر عمه ام بود، تازه رفته بود تو ۱۷ و یه سال از من کوچیکتر بود. هنوز درسش تموم نشده بود. عمه ام اخلاق بابامو خوب میدونست! داشت دروغ میگفت که دعوا بندازه… چون مژده برای اینکه بتونه معارف تو جامعه ی خودمون قبول بشه، باید دیپلم میگرفت حداقل! به چشمهای از حدقه در رفته ی بابام نگاه کردم که شده بود کاسه ی خون! یه نیمچه پوزخند هم رو لبش بود که بیشتر قیافه اشو شبیه قاتلها میکرد تا آدم. بی اختیار نالیدم:
-عمه! مژده که هنوز درسش تموم نشده… چه جوری بی کنکور و دانشگاه قبول میشه معارف؟

میخواستم بابام حداقل حواسش جمع بشه! عمه ام بی شرف ترین زنیه که تو تمام عمرم دیدم. میدونستم اومده دعوا بندازه خونه امون. همونجوری که پشت چشم نازک میکرد گفت:
-شادی جان! شوما خودتو نگاه نکن! ماشالاه موژده ی ما نمراتش همه اش بیسته، جزو نابیگه ها حیساپ میشه… از طرف معفیل گفتن موژده خانیم شوما بی کنکور بیا…
همون لحظه بابام منفجر شد! جلوی همه:
-شادی!!! وقتی دو تا آدم بزرگ دارن حرف میزنن یه اولاخ نمیپره وسط! خیلی بولند ریدی گوه هم میخوری؟ سَنين چين سَنَ دييَرَم سورا گَهبَ…
و بعد از اینکه عمه ام اینا رفتن بابام منو انداخت تو اتاق و با کمربند طوری منو میزد که انگار دشمن خونی‌شو داره میزنه…
-حیوان! من چیکار کردم کی تو اینقد اولاغی؟! ها؟! گهبه! چرا درس نمیخونی؟! مایه ی بدبختی! مایه ی ننج!
ضربات بی رحم و بی انصافش درد داشتن…. چاره ای نبود! طبق معمول فرار کردم!
تا چشم کار میکرد جنگل بود و چمن و آزادی و من…! میدوئیدم! میدوئیدم! هیشکی نبود جلومو بگیره! دویدنمو حس میکردم! خیسی چمن بارون خورده زیر پام! میدوئیدم تا برسم به اون نقطه ای از افق که ابرهای سیاه و تیره به چمن سبز میرسیدن و با هم یکی میشدن… داشتم بر میگشتم به دهی که مخفیانه توش زندگی میکردم…
دهکده ای که ته یه دره قرار داشت و هواش همیشه ابری! اطراف دهکده رو کوه کشیده بودم که هیچکس اینجا رو پیدا نکنه… و از بالا هم ابرهای سیاه که استتار کرده بودن همه چیزو و کوچکترین ذره ای از خورشید حق ورود بهش رو نداشت. هیچوقت نتونستم بفهمم چه اتفاقی برای مردم دهکده افتاده که نیستن اما حس تنها بودن، به نظرم زیبا ترین حس دنیا بود. هیچکس نبود اذیتم کنه…یا بخواد منو بزنه… اینجا آرامش داشتم. تمام دیوارهای خونه های متروکه رو خزه و چمن گرفته بود. صفای خاصی داشت. همیشه بهار بود. کلبه ی کوچیک کاهگلیم با اون دیوارهای تمیز که هر روز صبح میشستمشون که دود اجاق که روشون نشسته بود، پاک بشه.

 

 

خونه ی خودم وسط ده بود. از در که میرفتی داخل سمت راست دیوارش با یه اجاق چوبی کمی جلو اومده بود. و اجاقش همیشه روشن بود و میسوخت. روش از یه میله یه دیگ سنگی آویزون بود که صبح به صبح توش سوپ سیب زمینی و سبزیجات بار میذاشتم. سبزیجاتی که تو مزرعه ی خودم بار اومده بودن. با دسترنج خودم. گاهی وقتها که زیادی از دهکده دور میشدم و تو عمق جنگل گرفتار، راهمو با دود دودکش کلبه ام پیدا میکردم که همیشه میسوخت. رو به روی اجاق کنار دیوار، سمت چپ، یه تخت چوبی بود که روشو با یونجه پوشونده بودم و گوشه ی تخت هم یه پتوی پشمی که خودم بافته بودم، تا شده گذاشته بودم که شبها بکشم رو خودم. دیواری که رو به روی در بود هم جای یه دستگاه کوچیک نخ ریسی و کنار اون هم یه دستگاه پارچه بافی… وسط خونه هم یه میز کوچیک چوبی که بتونم تو کاسه و بشقاب چوبیم که خودم تراشیده بودم، روش غذا بخورم… صبح به صبح با صدای چرق چرق اجاق چوبی از خواب بیدار میشدم و با لباس کهنه ی طوسی رنگ و قدیمیم، میرفتم بیرون. هر صبح از چاه وسط دهکده آب میکشیدم و بعد از شستن دست و روم، یه سبد حصیری داشتم که میرفتم تو جنگلهای اطراف و یه مقدار توت و تمشک جنگلی میچیدم و بر میگشتم به کلبه ام. خودم نون درست میکردم. حتی یه تیکه مزرعه گذاشته بودم که خودم گندمهاشو درو میکردم و برای خودم بین دو تا سنگ گرد آسیاب میکردم و نون میپختم. نونهای گرد و کوچیکی که با تمشک و توت مزه اشون غیر قابل باور بود. خوردن دسترنج خودت واقعا میچسبه! بعدشم میرفتم و قدم میزدم…
به خودم که اومدم، بابام رفته بود و ازش فقط رد سرخ کمربند و جای سوختنش مونده بود… تمام تنم میلرزید. گوشه ی دیوار مونده بودم. صدای تلویزیون از یه طرف بلند بود… و بابام هم که داشت بلند بلند با دوستش با تلفن حرف میزد… و انگار نه انگار که روح و جسم منو له کرده بود…

 

 

با تن عرق کرده و گردن گرفته از خواب بیدار شدم. بی اختیار و به سختی دست کشیدم روی جای کمربندها که حتی بعد از ۲۲ سال هنوزم میسوخت…انگار همین الان زده باشه… آب دهنمو قورت دادم. عجیب بود که همچین خوابی، خودش هم به این وضوح دیدم… چرا حتی وقتی خودم هم میخوام فراموش کنم، انگار ضمیر ناخودآگاهم کرم کون داره، دوباره بر میگرده به اون فضا! اون هم به این شدت واقعی؟!
اگه رو راست بخوام بگم من یه دختر فراری ام… یه دختر فراری که دیگه از دستم در رفته از کی یا از چی دارم فرار میکنم… از شرایطم؟ از بقیه ی آدم‌ها؟ یا شاید هم از درد؟ شاید هم از هر سه تاش! با خودم خودحساب که میشم، میبینم فرار کردن شده شیوه ی زندگیم… شده شخصیتم! شده راه حلم و شیوه ی تفکرم! آدمی شدم بدون آروم و قرار… بی ریشه… بی اصل و نسب… بی توجه به قوانین و مقررات… بیحوصله… و هزاران بی دیگه که حتی کلمه ای براشون وجود نداره… حتی امروز، همین صبح گوه! تو یه کشور دیگه… انگار دوباره برگشتم به دوران پناهندگیم و اون حال و هوای لنگ در هوا بودن تو ایران یا ترکیه… فقط میخوام برم! فقط میخوام بذارم برم و قیمتی هم که براش پرداخت میکنم برام مهم نیست!
خیلی بده که حس کنی وجودت برای هیچکس مهم نبوده، نیست و نخواهد بود و توی این دنیای وحشتناک، تنهایی… دنیایی پر از هیولاهایی که بهت حمله میکنن و تو مجبوری فرار کنی… زندگیت میشه یه کابوس که فقط میخوای ازش بیدار شی، هرچند زهی خیال باطل! از اول که یادم میاد هیولاهای زندگیم چون اسم پدربزرگ، مادربزرگ و خاله و دایی و عمو و عمه رو یدک میکشیدن، بزرگ‌ترم در صدد دفاع ازم بر نمی اومد و در مقابل تجاوزی که به روحم و حقم میشد، من رو بازخواست میکرد…
به من خرده نگیر! همگیمون فراری هستیم فقط فرارهای هر کدوممون اسامی مختلفی داره… تویی که فرارت با عمل دماغ و تغییر فرم صورت و بدنته… یا تویی که فرارت با آرایشه که حتی شده برای چند ساعت شبیه یکی دیگه بشی یا اون چیزی که هستی نباشی… یا منی که فرارم رفتن و پناهنده شدن بود… یا تویی که فرارت فرار از گاو درونته با دکتر شدن… فرار کردی چون که از خودت یا شرایطت یا هر چیز دیگه ای راضی نبودی! توانایی جنگیدن رو هم نداشتی پس تصمیم گرفتی فرار کنی… فرار میکنی و اگه عذرا بودی میشی نازنین… تقی خره بودی میشی جناب آقای دکتر… سفید بودی میشی برنزه…
من هم فرار کردن رو از بچگی یاد گرفتم… از اون روزهایی که پدر و مادرم با هم میجنگیدن و بابام مامانمو با مشت میزد جلوی چشم من… یا منو سر چیزهایی که توش تقصیری نداشتم کتک میزد… از اون روزهایی که به خاطر بهایی بودن تو مدرسه کتک میخوردم و تحقیر میشدم… از اون روزهایی که با وحشت روزم شب و شبم روز میشد که امروز دیگه میریزن میبرنمون زندان… از همون روزهایی که از شدت فقر باید میرفتیم گدایی نون و سیب زمینی چون مادرم پول نداشت… از اون روزی که برادرمو خاک کردم… زیادن اون روزها که میخوام ازشون فرار کنم! جوری که حتی همگیشون رو نمیتونم به یاد بیارم اما اثرشون و وحشتشون و حقارتشون تو تک تک سلولهام مونده… و تمام مدت سعی دارم ازشون فرار کنم…
به هر بدبختی بود با بدن درد شدیدی از جام اومدم بیرون. از خوابی که دیده بودم کفری بودم:
-عمه! دعا میکنم به حق همین روز! یه روز بیاد که جگرت بسوزه! زبونت تو دهنت بسوزه که جونم داره میسوزه!

 

بعد از یه دوش گربه شور، داشتم آماده میشدم برم سر تمرین. داشتم لباسهای ورزشیمو تنم میکردم که برم، هر چند نه انرژی داشتم نه دلم میخواست برم. از اون روزهای گوه فیبرومیالگیم بود که تمام تنم گر گرفته بود و میسوخت. علاوه بر درد همیشگی، امروز حتی نصف صورتم لثه ها و تمام دندونهام هم تیر میکشید! دندونهامو با حرص به هم فشار دادم بلکه دردش بخوابه اما همینکه فشار کم میشد نصف چپ صورتم و دندون‌هام چنان تیر میکشید که میرفتم هوا! هم فک بالا هم پایین! آخه واقعا این کجاش انصافه؟ کیرم تو این عدل الهی که باید جهنم اون دنیا رو تو این دنیا بکشم! البته اگه خدایی و خلقتی و عدالتی وجود داشته باشه… اگرم نه که کیرم تو بیگ بنگ و تصادف! یا شایدم جهنم خود این زمینه و ما داریم جواب کار اون دو تا کسکش اولی رو پس میدیم…
متوجه ویز ویز موبایلم شدم. شماره ناشناس بود. جواب دادم:
-یا!
-منم…
خیلی سریع صدای مربیمو تشخیص دادم:
-هِی… تو(یادم نیومد اسمش چیه) دارم آماده میشم بیام… دیر کردم؟
-نه نه… خونه ام… اون روز گفتی دستگاه آبمیوه گیری نداری… داشتم اِسمودی درست میکردم گفتم ببینم تو هم میخوای؟ بین تمرین خیلی کمک میکنه…
-ولی آخه…
-نگران نباش برای هر لیوانی که خوردی ۱۰ کرون شارژ میکنم…
-تو هنوز پول تمرین‌ها رو هم ازم نگرفتی…
-این فرق داره… با خودت یه صد کرونی بیار یادت نره…

 

دردم به حدی بود که فقط دلم میخواست فرار کنم! لازم داشتم که ارتباط مغزم با بدنم قطع بشه! مغزم داشت له میشد زیر اینهمه سیگنال درد… پس فرار کردم! اول هم از آپارتمانم… بیرون هوا نیمه روشن بود. به آسمون نگاه کردم. مثل همیشه ابری بود. چقدر خوب که دهکده ام رو در واقعیت پیدا کرده بودم. سعی کردم نگاهم همه اش به آسمون باشه و… ناگهان تمام کوچه ها و خیابون‌ها رو خزه پوشوند. تمام ماشینها و آدمها و ترافیک از حرکت ایستادن. انگار جادوگری که قلعه اش وسط جنگل بود، همگیشون رو نفرین کرده باشه. کمی جلوتر درخت‌های جنگلی شروع میشدن… و من داشتم به سمت قلعه ی جادوگر میرفتم… نگاهشو… انتظارشو حس میکردم… مثل آدم‌های مسخ راه میرفتم تو مسیر…
به در قلعه که رسیدم، درش باز شد. جادوگر رو دیدم که ایستاده بود اونطرف… جادوگر قد بلند بود و ورزیده… از سر تا پا سیاه پوشیده بود. چشمهای آبی و براقش که به من خیره شده بودن… بی اختیار رفتم جلو. صداش گرم و اغوا کننده، داشت دخترک دهاتی رو جادو میکرد:
-هی…
-هی…
-شادی؟ حالت خوبه؟
-خوبم…
-یه جور عجیبی منو نگاه میکنی… مطمئنی حالت خوبه؟
-خوبم… اینجام دیگه… شروع کنیم…
مرد رفت و یه لیوان نوشیدنی زرد رنگ برام ریخت… یه نگاهی به مایع انداختم و یه نفس سر کشیدم! شیرین بود! به شیرینی گناه! به شیرینی یه رویای خوب! به شیرینیه نبودن!
-امروز انگار حالت خوب نیس شادی… اگه بخوای میتونیم…
-بهترم…
حس میکردم شیرینی خلسه ای رو که با شراب جادوگر اول پیچید تو معده ی خالیم و بعد هم تو تک تک سلولهام. حس میکردم جادو شدم. تازه صدای آهنگ رو میشنیدم که میخواست منو به حرکت در بیاره… آروم رفتم جلو… تو بغلش… سرمو گذاشتم روی سینه اش… صورت استخونیش با رد پای گذشت زمان روی پیشونیش و گوشه ی چشمای آبیش و خطوط نزدیک دهنش… با اون موهای کوتاه سفید و طلایی و صورت پر چین و چروک… رد تازه ی ریشی سفید و سبیلی کوتاه… زیر چشماش بدون اینکه بخنده یه حالت پف دار داشت که چهره اش رو مهربونتر میکرد و آخر سر اون عینک قاب مشکی که هوشیاری خاصی به چهره اش میداد… نمیتونم بگم با دیدن چهره اش چه حسی بهم دست میداد. نمیشد گفت خوش قیافه اس یا جذابه… اما یه جوری بود! کف دست‌های گرمش که نشست روی کتف و پشتم… لباس کهنه ام خیلی قلوه کن داشت… خودمو سپردم به دستهای مردونه اش و گذاشتم با هر حرکتی و آهنگی که میخواد منو برقصونه. رقصیدن با جادوگر دردناک بود. هر حرکتش. هر خواسته اش! شاید میخواست یخ عضله هام رو آب کنه…
-یالا! یه کم دیگه! آفرین! ۱۱ تا دیگه! ۱۰ تا! ۹ تا! داد بزن!

 

نمیتونستم داد بزنم! چه رقص بد و دردناکی بود… سرم گیج میرفت. بد افتادم زمین… نفس نداشتم! نا نداشتم! اومد دستاشو انداخت زیر کتفهام و بلندم کرد. یه مقدار دیگه از اون شربت بهم داد… تمام تنم شده بود زمین لرزه… باعث میشد نتونم لیوان رو نگه دارم و محتویاتش میریخت روی دستم و چونه ام. از بس نگاهش سنگین بود نتونستم تو چشماش نگاه نکنم:
-حالت خوب نیس؟
سر تکون دادم نه… واقعا دیگه نمیتونستم داشتن انرژی یا علاقه رو فیک کنم. برام مهم نبود که برام وقت گذاشته. حالم بد بود!
-شاید بهتر باشه امروز تمرین نکنیم… مثل آدم‌هایی هستی که تو خواب راه میرن دختر…
شونه بالا انداختم که برام مهم نیس. اما میدونستم حق با اونه:
-اوکی… پس میرم خونه…
-نو نو نو نو نو… با این قیافه هیچ جا نمیری…
شاید حق با مربیم بود. مربی! این مربی لعنتی یه اسم نداره؟ هر چی ذهنم رو جستجو کردم هیچ اسمی نتونستم پیدا کنم. همیشه بهش تو میگفتم. اونم منو شادی صدا میکرد. بخصوص الان هم که حس میکردم بین دو تا دنیا تمام مدت قطع و وصل میشم… تنها نقطه ی مشترک این دو دنیا، این بود که مثل یه دوربین، بی احساس بهشون نگاه میکردم و هیچ چیزیشون هیچ جایی ثبت نمیشد… مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم اما به چی؟ راه جلوی روم سبز بود و جنگلی! حتی توت‌های وحشی رو روی بوته ها دو طرف راه میدیدم… و بالای سرم ابرهای سیاه…
با فشاری که به شونه ام وارد شد، یه لحظه به خودم اومدم. دم در خونه ام بودیم. چه جوری اومدم تا اینجا؟! قیافه ی نگران مربیم حواسمو جمع کرد.
-شادی؟! داری منو میترسونی! میخوای بری دکتر؟
دکتر؟ یه لحظه برگشتم به واقعیت و ناگهان تمام درد دنیا کوبیده شد تو فرق سرم! هر چی عضله تو تنم بود و نبود درد میکرد… از شدت درد نزدیک بود بیهوش بشم. به خصوص نقطه ای که گردن و کله ام به هم میچسبید! دستمو گرفتم به در. ادامه داد:
-به آگوست خبر دادم حالت خوش نیس… گفت کارش که تموم شد میاد پیشت…
– باشه… ممنون…

 

تمام تنم یه کوره ی آدم سوزی شده بود که میخواستم ازش فرار کنم! لعنت به من! لعنت به این کوره! لعنت به این فرار! تمام بدنم طوری میلرزید که نمیتونستم کلیدو بکنم تو جا کلیدی. مربی کلیدو ازم گرفت. دستا و بدن قویش، که بدون کوچکترین لرزه ای داشت کار انجام میداد، باعث میشد حسودیم بشه. ای کاش منم مثل این مرد قوی بودم.
-ممنون…
-شادی؟ مطمئنی نمیخوای بیام بالا؟
نه نمیخواستم بیاد بالا! یا میخواستم؟ با یه تکون سر کلافه به علامت نمیدونم جواب دادم. در هر صورت باهام اومد بالا. کفشامونو در آوردیم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم و خودمو انداختم رو مبل. واقعا آخرین توانمو استفاده کرده بودم. به شکم افتاده بودم:
-آه!!!! فاک!!!
-خیلی درد داری؟
-آره…
-چیز خاصی شده؟ ناراحتی تازه ای؟
-دیشب خواب بدی دیدم…
یه نگاه بلاتکلیف به من انداخت و یه صندلی از پشت میز برداشت و اومد نشست کنارم. حس خوبی بود که اینجا رو خونه ی خودش میدونست. لازم داشتم به یکی اعتماد کنم اما کی؟ وقتی که حتی به آگوست هم نمیتونم اعتماد کنم…
-میخوای راجع بهش حرف بزنی؟
-چی بگم؟ اصلا چه فرقی میکنه؟
-کجا درد داری؟
-همه جام…
-بهت که تا حالا چند دفعه گفتم اگه تمرین‌ها از حد توانت خارجه بهم بگو…
-به خاطر تو نیس… هیشکی نمیتونه خستگی منو درک کنه… اون قدر خسته ام که… دلم میخواد هر چه زودتر…
نگاهمو دوخته بودم به زمین. اشکام ریختن. خیلی شاکی بودم! اما شکایتمو به کی بگم؟ رفت و از اتاق خوابم بالش آورد. گذاشت زیر صورتم:
-میشه برای خودم یه قهوه درست کنم؟
-راحت باش…

 

کاپشنش رو از تنش در آورد و آویزون کرد به صندلی. مشغول درست کردن قهوه شد. و منم مشغول بررسی وضع بدنم. چشمام تو حدقه اشون درد میکردن. حس میکردم حدقه ی چشمام داره برای چشمام تنگ میشه… یه لحظه حواسم جمع شد… جدی این مرد غریبه اینجا چیکار میکنه؟ نمیدونم چرا صدای اون کس کش از سالها پیش زنگ زد تو سرم!
-تو اگه دختر پاکی بودی که یه پسر غریبه رو دعوت نمیکردی خونه ات!

جوان بودم و عاشق! جونم براش در میرفت! فکر میکردم اون هم همینه! راسته که میگن کافر همه را به کیش خود پندارد. منم فکر میکردم چون من عاشقم پس اونم عاشقه! دعوتش کرده بودم که هنرهای خونه داریم رو نشونش بدم. نشون بدم که غذای مورد علاقه اشو میدونم و به بهترین شکل و با عشق براش درست میکنم… نشون بدم که عاشقشم و ازش نمیترسم… اما اون؟! چون منو دوست نداشت، من فقط براش یه دختر غریبه و ناپاک بودم… نمیتونست بفهمه که ذهن هرزه ی خودشه که قابلیت دیدن عشق و زحمتی رو که کشیده بودم ازش گرفته… همون لحظه فهمیدم ذهن هرزه اش لیاقت عشق و دوست داشته شدن رو نداره… و آخرشم با یه هرزه مثل خودش ازدواج کرد و آخرشم بعدها شنیدم که کارش به طلاق کشید… چهار تا طلاق! همونطوری که بعدها فهمیدم به برادرم هم نباید اعتماد میکردم. به مادرم هم… به پدرم هم… همه چی دروغ بود! دوستت دارمها! مراقب خودت باش ها! هر کی هر جا به نفعش نبود منو سریع تنها گذاشت… اعتمادمو شکست! حالا این مرد غریبه اومده بود اینجا… اما نمیدونستم برای چی… و این مرد غریبه از اینکه با من زیر یه سقف تنها باشه نمیترسید انگار. راحت داشت در حالیکه زیر لب سوت میزد، برای خودش قهوه درست میکرد. بر خلاف انتظارم صدای سوتش آرامش بخش بود… شاید چون ذهنش هرزه نبود… اینبار انگار ذهن من بود که کاملا هرز رفته بود… پیچ و مهره ها سر جاشون لق میزدن… دلم محبت میخواست… یه دست نوازش… دلم دوست داشته شدن میخواست… اما چطور از بقیه انتظار داشته باشم دوستم داشته باشن وقتی حتی نمیتونم بهشون اعتماد کنم؟ تازه متوجه شدم کاپشنم هنوز تنمه.
-تو؟ میتونی از اون قرصهای روی کابینت دو تا بهم بدی؟
یه نگاهی به ظرف قرصها انداخت:
-اوی دوتا؟! دو تا زیاد نمیشه؟
-نه…

 

با یه لیوان آب، دو تا قرص ها رو بهم داد و کمک کرد بشینم تا بتونم بخورمشون. زیپ کاپشنمو باز کرد و کمکم کرد درش بیارم… این بار راحت تر و به پشت افتادم روی مبل. بعد هم با فنجون قهوه برگشت و گذاشتش رو میز. نشست روی صندلی. نمیدونم چرا دستمو دراز کردم و دستشو گرفتم تو دستم… مثل یه دختر بچه ی سه ساله که تنها مونده و وحشتزده، حمایت یه بزرگ‌تر رو میخواد. دختر بچه هیچ هوسی ته دلش نبود حس کردم. فقط تنها بود و وحشت کرده بود… میدونست که دیگه نمیتونه! یه وری شدم و کشیدم دستشو زیر صورتم. اونم خم تر شد به سمت من اما چیزی نگفت. چشمامو بستم. حالا که گرمای دستش زیر صورتم بود حس بهتری داشتم…
-حس میکنم تمام تنم زخمه… زیر پوستم… تمامش زخمه…
-میخوای یه کم کمر و شونه اتو برات بمالم؟
-از روی لباس لطفا…
دستشو کشید از زیر صورتم. اما همینکه دستاشو گذاشت رو کتفهام جیغم رفت هوا! همون لحظه گفت:
-شاید بهتر باشه عضله هاتو از این هم که هست بیشتر استرس نکنم…
-شاید…
برگشت سر جاش. کف دستاشو گذاشت رو دهنش:
-کجات خیلی درد داره بیشتر؟
-فکم! دردش داره دیوونه ام میکنه!
-یکی از دوستام بود که همین مشکل رو داشت تو فکش، مجبور بود هر چند هفته یه بار کورتیزون تزریق کنه به فکش…
-فاک!

از فکر اینکه مجبور باشم سوزن بکنم تو فکم و کورتیزون، تمام تنم بی اختیار مچاله شد. از اون گذشته! هر آمپولی هزار و خرده ای کرون قیمتش میشد! قبلا زده بودم به لگنم و میدونستم چه دردی داره… نمیدونم چرا اما دوباره دست مرد رو گرفتم تو دستم و نگاهش کردم. لازم داشتم با چیزی ذهن و بدنم رو منحرف کنم. اونم ساکت نشسته بود و چیزی نمیگفت.
تو ذهنم دست نامرئیش رو حس کردم که کشیده میشه روی پوستم… روی موهام… روی گونه ام… و بوسه نامرئیش که روی گیجگاهم نشست… و کم کم پخش شد روی گونه ام… خواب بود؟ یا واقعیت؟ حس کردم داره شونه ی راستم رو آروم ناز میکنه… حس کردم بغلم کرد و منو گذاشت روی تختم. خدا رو شکر که افکار ما توی سر مان و خصوصی… همونجوری که به نگاه مرد خیره شده بودم، فکر کردم که روی تختم دراز کشیدیم. آروم از پشت بغلم کرد. گرمای نفسهاش رو هم میتونستم حتی روی گردنم حس کنم. هر چی گرمتر روی بدنم نفس میکشید همونقدر همون عضله، گرهش بازتر و بازتر میشد. نگاهمو دوخته بودم به نگاهش… اینجا تو هال از هم فاصله داشتیم اما همزمان تو اتاق خوابم داشتم باهاش عشق بازی میکردم. دو تا از من بود و دو تا از اون. یه جفت توی هال با فاصله و یه جفت توی اتاق خوابم چسبیده به هم… روی تختم آروم برگشتم به سمتش… پیشونیمو گذاشتم رو سینه اش. دستشو گذاشت پشت سرم و پیشونیمو فشرد به سینه اش… آخ! حس امنیت! حس کردم گره بین ابروهام بازتر شد. دستشو از زیر بلوزم رسوند به شونه و گردنم و آروم پیشونیمو بوسید. از فکر نوازشش کم کم تمام بدنم، جاهایی که نوازش میکرد، شل شد. عضله هایی که کم کم داشتن آروم میگرفتن… لبامو گذاشتم رو لباش. تو ذهنم هر کاری کردم دلم سکس نمیخواست اما محتاج بوسه بودم. میلیاردها میلیارد بوسه. روی تک تک سلولهام! برای اولین بار دلم کتک نمیخواست. Bdsm نمیخواست. نشونه ای از محبت میخواست. تو سرم ازش خواستم که سنگینیش رو بندازه روم… که بغلم کنه… جوری منو به خودش فشار بده که سلولهای پوستمون با هم آمیخته و یکی بشه… از شدت گرما حس میکردم تمام بدنم مذابه… که حس کنم تنها نیستم… تو سنگینیش که افتاد روم اونقدر خسته شده بودم که…
با صدای آگوست چشممو باز کردم.
-شادی؟

 

خوابم برده بود. روی مبل بودم. به آگوست کلید داده بودم که هر وقت خواست بتونه بیاد داخل. خم شده بود روم و داشت صدام میکرد:
-پاشو عزیزم… برات سوپ درست کردم…
-مربیه کی رفت؟
-ویدار؟! نمیدونم… وقتی اومدم تو تنها بودی… در آپارتمانتم قفل نبود… مگه ویدار اومد اینجا؟
-ها!!!!!! ویداره اسمش!!!! همه اش یادم میره!
اما به جز اون به ذهنم هر چی فشار آوردم چیزی یادم نمی اومد. نفهمیده بودم کی رفته:
-ببخش گیجم… حتما یادم رفته درو قفل کنم… گفتی سوپ درست کردی؟ چه بوی خوبی میاد…
-آره… اما دست زدم بهت تب داری… همینجا باش برات میارم… سرما خوردی؟
-نه…
نمیتونستم بفهمم دلیل تبم چیه… دست زدم به پیشونیم داشت میسوخت… شایدم بعد از مدتها برای اولین بار، از شدت درد تب کرده بودم. گلوم درد نمیکرد. فقط تمام تنم داشت میسوخت. نکنه اومدن ویدار رو خواب دیدم؟
-وقتی اومدی ویدار اینجا نبود؟
-نه! یه چند لحظه صبر کن الان میام…
وقتی با یه کاسه سوپ برگشت پیشم، خیلی گرسنه بودم. فنجون قهوه ی روی میز بهم میگفت ویدار اینجا بوده. دردم به شدت صبح نبود دیگه. اما هنوزم غیرقابل تحمل:
-دستت درد نکنه آگوست…
-از صبح که مسیج ویدار رو گرفتم همه اش نگران بودم… اومدم دیدم حق با اون بوده…
اما من داشتم به این فکر میکردم که نکنه از مرزم جلوتر رفته باشم؟ بعد از خوردن سوپ آروم با آگوست روی تختم دراز کشیدم… اما اینبار تمام بوسه ها واقعی بودن…
صبح که بیدار شدم. ساعت یازده بود. از اون درد وحشتناک دیروز خبری نبود. تنها بودم… حالا دیگه فقط خستگی رد زخمهای زیرپوستم مونده بود و جای همه اشون زیر پوستم میسوخت و گز گز میکرد. اما دیگه تب نداشتم. دیروز چه مرگم بود؟ سنگینی ویدار رو روی خودم حس میکردم! خیلی واقعی! میخواستم چیزی بگم اما صدام در نمی اومد. یادمه! همه اشو واقعی حس میکردم! سکس کردیم یعنی؟ یا دنیاهای خیال من رفته رفته واقعی تر و واقعی تر میشن؟ یا من رفته رفته دیوونه تر؟
این آخر هفته باید میرفتم کلیسا، پیش آگوست کشیش! واقعا از این زمان و مکان خسته بودم… باید میرفتم به کلیسا و پیش کشیش اعتراف میکردم که:
-مرا ببخش پدر… من باز هم فرار کردم…

 

پایان

 

 

نوشته: ای ول

2 دیدگاه دربارهٔ «اقلیم ششم»

  1. خیلی دردناک بود 😞 اميدوارم بتونی به آرامش برسی، منم گذشته سخت و تلخی داشتم ولی چاره ای نیست باید فراموش کنیم تا بتونیم رشد کنیم..

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *