کاش اون روز پام میشکست

این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به سال 8/8/88 درست تولد امام رضا بود
من اون موقع توی یه بوتیک کار میکردم که بغل دست بوتیک دوتا خونه بود
یکی از اون خونه ها دوتا پسر داشت به اسم های حسن و حسین مامانشون هم بافتنی میبافت و برای مغازه ها می برد و میفروخت برای مغازه ما هم میومرد و ما میفروختیم براش
هر سری که میومد من ازش میخواستم برام یه ست قشنگ شال کلاه و دستکش ببافه و هر سری میگفت باشه اما خبری نمیشد.

 
اون زمان حسین 20 سالش بود حسن هم 26 سالش و منم 20 سالم بود قد 168 و وزن 70 اندامم بد نبود. یه روز این خانومه که اسمش پروانه بود سفره داشت و مارو برای کمک خواست. منو چندتا از بچه ها که اونجا کار میکردن برای رضای خدا رفتیم. من اون موقع یکم شیطون بودم و حاضر جواب. همه پسرا رو توو کف میذاشتم. آخه تعریف نباشه یکم خوشگلم. دوست پسر هم نداشتم. خلاصه ما رفتیم کمک که دیدم بعله آقا پسرای خانوم هم هستن دارن کمک میکنن. حسن تا منو دید شروع کرد به جلب توجه و منم بعضی وختا حالشو میگرفتم حسین هم همیشه ساکت یه جا وا میستاد و میخندید. اونروز بچه ها همشون گفتن دیدی مریم حسن همش چشش به تو بود. من زیاد توجه نمیکردم خدا وکیلی فقط توی فکر این بودم که کارمو درست انجام بدم که خدایی نکرده توی غذای مردم مویی چیزی نباشه. خلاصه اونروز گذشت تا فردا که سفره داشت منو مامانمم دعوت کرد با بچه ها. منم یه تونیک دانتل مشکی با گلهای نقره ای پوشیدم با شلوار لی مشکی تنگ. کلی هم موهامو درست کرده بودمو به خودم رسیدم. خوب دختر دم بخت بودم

 

 

خلاصه سفره وختی تموم شد. ما کمک کردیم که سفره رو جمع کنیم و ظرف های 150 نفر رو بشوریم. اون موقع پسرا نبودن. خلاصه ما رفتیم توی بهار خواب تا از حیاتش استفاده کنیم و ظرف هارو بشوریم منو با همون لباسا پاچه هارو دادم بالا . آبکشی ظرفها موند بر عهده من. داشتیم ظرفهارو میشستیم که یهو حسین اومد. تا منو دید همونجوری محو شد. یهو مامانش گفت پدرسوخته نمیبینی اینجا نامحرم هست؟ اونم زودی رفت با اینکه از من کوچیک تر بود اما بیشتر از حسن از اون خوشم میومد. خلاصه ظرفا تموم شد و موقع رفتن ک لباسای من خیس بود اومدن برامون ماشین بگیرن که حسن اومد. گفت من میرسونمشون.توی ماشین همش چشاش به من بود. خلاصه یه هفته گذشت. توی این یه هفته حسن به بهانه های مختلف میومد و میرفت. چند دفعه هم پیشنهاد دوستی داد که من قبول نکردم. یه روز با مامانش اومد گفتم پروانه خانوم برامون شال کلاه رو نمیبافی که مامانش گفت وخت نمیکنم برم کاموا بخرم. حسن پرید جلو و گفت من میخرم براتون. گفتم اوکی رفت خرید و مامانش گفت صدات میزنم بیای دور سرتو اندازه بگیرم با مدلی که میخوای.

 

 

3 روز گذشت عصر بود همون 8/8/88 حسن اومد گفت مریم خانوم مامان میگه بیاین برای شال کلاه . منم بی خبر از همه جا رفتم آیفون رو که زدم حسن خودش برداشت گفت ماما مریم خانومه. گفت مامان میگه بیا بالا. خونشون 2 طبقه بود با یه بهار خواب. رفتم بالا دیدم هیچکی توی خونه نیست. رفتم توی اتاق بافتنی که دیدم در خونه بسته شد. برگشتم ببینم کیه؟ دیدم حسن فقط یه شورت پاشه درو داره فقل میکنه تا اومدم فرار کنم منو گرفت اولش به زور بوسم میکرد. من تا اون موقع نمیدونستم سکس چیه. فقط یه بار فیلمشو دیدم. یدونه زدو توی شکمش و فرار کردم . نمیدونستم کجا برم کلید دستش بود همون جوری گریه کنان دور اتاق میچرخیدم خدارو صدا میکردم. پاشد اومد سراغم همچین کتکی بهم زد که تنم کبود شد لبمم پاره شد از درد به خودم میپیچیدم. بیشرف اومد دستامو از پشت بست داشتم داد میزدم که دهنمم با شالم بست.

 

دکمه هامو باز کرد شروع کرد به خوردن سینه ها. تا تکون میخوردم یه سیلی میزد. خلاصه شلوارمو در اورد سر کیرشو کذاشت لای کوسم میخواست فرو کنه که نمیدونم چه فکری کرد و برم گردوند یه تف زد به سوراخ کونم نامرد همونجوری تنگ تنگ یهو کرد توو. تا حد مرگ دردم اومد و گریه کردم. جر خورده بودم. بعد از 2 تا عقب جلو آبش اومد و ریخت روی باسنم. همونجوری ولم کرد و رفت حموم یه نیم ساعت همون جوری بودم. تا اومد پشتمو پاک کرد دستامو باز کرد گفت پاشو گمشو برو. به زور با درد شدید پاشدم لباسامو پوشیدم داشتم میرفتم که جلو در موهامو گرفت گفت برو خداتو شکر کن که از جلو جرت ندادم. دیگه نبینم حسین رو تور بزنی.

 

بهت درخواست داد قبول نکن و امروز رو یادت بیار. رفتم دست و رومو شستم توی حیاتشون و از اونجا یه راست رفتم خونه دوستم که شوهرش مسافرت بود.جریان رو به اون گفتم. به مامان گفتم که تنهاس و از این حرفا موندم اونجا تا یکم کبودی ها و لبم که پاره شده بود درس بشه. دیگه هم سر کار نرفتم. فقط اینو بگم وختی که ازدواج کردم و خواستم اولین سکسم رو با همسرم تجربه کنم اون صحنه ها به یادم اومد و مث دیوونه ها شوهرمو هل دادم عقب و تا 5 ماه سکس نکردیم تا کم کم بهش اعتماد کردمو سکس کردیم.کاش اون روز پام میشکست نمیرفتم…

 

 

2 thoughts on “کاش اون روز پام میشکست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>