دنیا و تجاوز وحشیانه پسرخاله

وقتی بعد از هشت سال دیدمش تو همون نگاه اول بد جوری عاشقش شدم. اصلا باورم نمیشد این همون پسری باشه که کل بچگیم پیشش بزرگ شده باشم.. آخه اون موقع ها مامانم سر کار میرفت و منو همش میذاشت خونه خالم. من و آرمان (پسر خالم) از صبح تا شب با هم بودیم. همون موقع ها هم خیلی دوسش داشتم و خیلی با هم جور بودیم ولی بعد چند سال بین خونواده هامون یه سری اختلاف پیش اومد که باعث شد چند سال همو نبینیم… تو ختم زنداییم بود که مامانامون با هم آشتی کردن.. چون زنداییم فوت کرده بود و دایی و دختر داییم تنها من چند روزی واسه اینکه دختر داییم تنها نباشه خونه اونا بودم و خونواده خالمم همینطور. آخه خالم واسشون غذا می پخت و کارای خونشون رو انجام می داد…

 

خلاصه فرصتی شد تا من و پسر خالم بعد از چند سال دوری بتونیم بیشتر با هم باشیم و همو بشناسیم.. نمیدونم چرا بدجوری ازش خوشم اومده بود. بعد از چند روز از رفتارا و حرکاتش فهمیدم اونم ازم خوشش اومده و دلش میخواد باهام رابطه داشته باشه اما به روش نمی آوردم.. شب آخری بود که اونجا بودیم خالم گفت میخواد امشبو پیش دختر داییم بخوابه و با هم صحبت کنن ،شوهر خالم و داییم هم واسه اینکه داییم تو اتاق خودشون نخوابه و مثلا یاد زنداییم نیفته تو هال خوابیدن. موندیم من و آرمان.. ناچار باید من و اون تو یه اتاق میخوابیدیم، دیگه کاریشم نمیشد کرد.. من رو تخت دو نفره داییم اینا خوابیدم و اون پایین. هیچ حرفی نزدیم فقط شب بخیر گفتیم و مثلا خوابیدیم.. تازه چشام داشت سنگین میشد که دیدم در اتاق بسته شد. یه آن ترس همه وجودمو برداشت ولی بازم به روم نیاوردم که دیدم آرمان داره سینه هامو میماله و لبامو میخوره.. معلوم بود حالش زیاد خوب نیست.. نمیتونستم کاری کنم…

 

درست بود دوسش داشتم ولی انتظار این کارو ازش نداشتم.. سینه هامو محکم فشار میداد و لبمو گاز میگرفت. اولش دلم میخواست فرار کنم ولی بعدش دیدم خیلی هم بد نیست پس خودمو دست پسر خاله سپردم.. دستشو برده بود زیر سوتینمو سینه هامو میمالید. جوووووون. بعد از چند دقیقه که حسابی داشتم حال میکردم یهو پاشد بهم گفت لباستو دربیار منم که حشری شده بودم حرفشو گوش کردم. خوابیدم رو تخت سینه هامو میخورد، با یه دستش با لبم بازی میکرد و هی انگشتشو میکرد دهنم با اون دستشم با کسم ورمیرفت خوشم اومده بود ولی بعدش همچین جر خوردم که اصن فکرشم نمیکردم، به جلو خوابوندتم دستامو به زور نگه داشت و کیرشو کرد تو کسم.. چشام سیاهی میرفت وقتی بعد چند لحظه کس خونیمو دیدم ناخود آگاه زدم زیر گریه گفتم آرمان چه غلطی کردی؟؟ اونم خیلی ریلکس گفت خفه شو جنده خانوووم.. فقط گریه میکردم اونم وحشیانه تلمبه میزد و منم نمیتونستم کاری کنم.. اون شب بعد از اینکه کارش تموم شد پاشد رفت دستشویی بعدشم انگار نه انگار که اصن چیزی شده اومد سر جاش خوابید. منم بی سر و صدا رفتم خودمو شستم و اومدم تا صبح گریه کردم…

 

تا چند وقت همش شبا کابوس میدیدم.. خودم کردم که لعنت بر خودم باد دیگه… شده بودم جنده و قربانی (مثلا) عشق به پسر خاله.. ولی بعد ها چند بار ازم عذرخواهی کرد و بهم گفت اون شب اصن تو حال خودش نبوده اما فایده ای به حال من نداشت.. الان 5 سال از اون شب میگذره، آرمان ازدواج کرده و منم با راهنمایی ندا (خواهر بزرگترم) رفتم و گند کاریمو درست کردم ولی هنوزم که هنوزه وقتی 25 مرداد میشه همه تن و بدنم میلرزه… امیدوارم نصیب هیچ دختری نشه…

نوشته:‌ دنیا

یک دیدگاه برای “دنیا و تجاوز وحشیانه پسرخاله

  1. سلام
    من متاهلم دنبال یه زن یا دخترسن بالا جهت دوستی وسکس حتی بازوجهای جوان محرمانه ورازدارازاراک هستم درصورت تمایل اس بدید تماس میگیرم ۰۹۳۵۱۶۰۳۱۸۶

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>